روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

- همیـشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد بـه راحتی دل بکنی.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- آنان که تجربه‌های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.


خورخه لوییس بورخس

|شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳| ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

یه سال قبل از این که بیام اصفهان برای دلفی یه جای خواب گرفتم. از اونجایی که تقریباً ماهی یه بار می ندازمش توی ماشین لباس شویی و البته آقای دلفی هم دائم با ناخن هاشون در حال شخم زدنش هستن! تمام پرزهاش رفته و دیگه ظاهر قشنگی نداره. برای همین تصمیم گرفتم یه دونه براش بخرم. ولی خب با این قیمتای پرتی که پت شاپا می دن منصرف شدم. بخوای حساب کنی یه متر پارچه هم نمی برن این جای خوابا و دوختنشون زیاد سخت نیست. فکر کردم خودم یه دونه براش بدوزم. این طوری هم پول خریدش رو صرفه جویی می کنم هم شاید حس خلاقیتم دوباره زنده بشه. کلی گشتم و کارتن جا به جا کردم تا پارچه های قدیمی رو پیدا کردم. همین که پارچه رو پهن کردم روی زمین تا طرح جای خواب رو بکشم و برش بدم، دلفی اومد وسط پارچه نشست. نه با زبون خوش و نه با دعوا از جاش تکون نخورد. مجبور شدم بهش یه دونه هویج به عنوان رشوه بدم تا بره دنبال زندگیش و بذاره منم به کارم برسم. چرخ خیاطی رو راه انداختم و بالاخره بعد از دو روز کلنجار رفتن با پارچه و البته دلفی، جای خواب آماده شد.

با کلی ذوق و شوق گذاشتمش کنار دیوار – جایی که همیشه می ره می خوابه – و بهش گفتم: بیا اینجا بخواب.

اومد دورش چرخید، بوش کرد، یکمی روش ایستاد و بعدم رفت توی جای قدیمش خوابید. نه تنها خستگی توی تنم موند بلکه همون یه ذره حس خلاقیت هم که داشتم از بین رفت!!

 

|پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢| ٦:۱٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

اتاق خواب غیرعادی است و ناآشنا. نمی دانم کجا هستم، و چه طور شد که از این جا سر در آوردم. ماندم چه طوری باید خودم را به خانه برسانم.

من شب را همین جا گذرانده ام. با صدای زنی از خواب بیدار شدم و اولش خیال کردم او کنارم روی تخت خوابیده است، ولی بعد متوجه شدم دارد اخبار می گوید و من صدای ساعت رادیویی را می شنوم؛ و وقتی چشم هایم را باز کردم، دیدم این جا هستم؛ در اتاقی که نمی شناسم.

چشم هایم که به تاریکی عادت می کند، نگاهی به اطراف می اندازم. پیراهن راحتی ای به پشت در کمد لباس آویزان است؛ که برای یک زن مناسب است؛ ولی زنی که سنش از من خیلی بیشتر باشد. شلوار تیره رنگی مرتب و تا شده بر پشت صندلی میز توالت قرار گرفته است؛ اما چیز دیگری به چشمم نمی آید. ساعت رادیویی ظاهر پیچیده ای دارد، ولی موفق می شوم با پیدا کردن دکمه ای ساکتش کنم.

تازه آن موقع است که با شنیدن صدای تو دادن نفس های بی نظمی از پشت سرم متوجه می شوم تنها نیستم. برمی گردم. حجمی از پوست و موی تیره که با رنگ سفید سایه روشن خورده می بینم. یک مرد. دست چپش از زیر روانداز بیرون است و حلقه ای طلا روی انگشت سوم دستش دارد. ناله ای را در گلو خفه می کنم. پس این مرد فقط پیر و سپیدمو نیست؛ بلکه ازدواج هم کرده است. من در خانه این مرد متاهل چه کار می کنم؟ به پشت دراز می کشم تا خودم را جمع و جور کنم. باید از خودم خجالت بکشم.

کنجکاوم بدانم زنش کجاست؟ یعنی باید نگران باشم که امکان دارد هر لحظه برگردد؟ دارم تصور می کنم آن سر اتاق می ایستد و با دیدن من جیغ می کشد و ناسزا می گوید. نمی دانم اگر واقعاً سر و کله اش پیدا شد، چه طوری از خودم دفاع کنم. با این حال انگار یارویی که تو تخت است عین خیالش هم نیست. او یک غلتی زد و همین طور خر و پف می کند.

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢| ٧:٥٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

من: لیوانم شکستناراحت

نگار: آخی. کدوم؟

من: همون که واسه توی شرکت خریده بودم. روش عکس یه فیل سبز بود روی درخت! همون که می خواستم بدمش به تو.

نگار: اشکالی نداره عزیزم فدای سرت. شاید فیله دوست نداشته بیاد پیش من.

من: غلط کرده.

نگار: حالا کرده یا نکرده بالاخره دیگه مُرده. پشت سر مرده بد نگو، اشکم نریز، روحش به آرامش نمی رسهنیشخند

من: ابرو

نگار: این نگاه عاقل اندر سفیح

سفیه

صفیح

صفیه

رو به لیوانت بنداز که از بین این همه کار توی دنیا شکستنو انتخاب کرده!

من: خنده

|یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢| ٧:٤۳ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

-اگر فقط خود را از یادآوری موضوعات ناخوشایند منع کنیم، به راحتی می توانیم آن ها را فراموش کنیم.

- اگر جلوی افکار منفی و تحقیرکننده خود را بگیرید، قدم بزرگی در راه غلبه بر ترس برداشته اید.

- طرز فکری که هوش شما را هدایت می کند بسیار مهم تر از میزان هوش شماست.

- روان شناسان معتقدند شلختگی، لاقیدی و پرسه زدن، ویژگی های آدمی است که نسبت به خودش، کارش و مردم پیرامونش نگرش مثبتی ندارد.

- نگرش های تلخ، منفی، بدبینانه و دلسرد کننده، بیشتر از کم هوشی عمل عقب ماندگی مدیران تازه کار و جوان است.

- ما نمی توانیم موفقیت چندانی در تغییر دادن میزان توانایی فطری خود به دست آوریم، اما بی تردید می توانیم شیوه استفاده از آن چه را که داریم، تغییر دهیم.

- اقدام ترس را برطرف می سازد و بلاتکلیفی و تعلل به ترس میدان می دهد.

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢| ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

|دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢| ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

آن قدر دیر آمدی
که رنگ چشمانت
و طرح کت سورمه ای تو
از یادم رفت !

آن قدر دیر آمدی
که نامه هایم کبوتر به کبوتر
در مسیر آسمان شعر شد
شعرهایم کلاغ به کلاغ
از توت فرنگی تا پرتقال
حرف مردم شد !

آن قدر دیر آمدی
که صد پیمانه نشاط وحشی
در پیاله هوشیاری من
یک وعده هم مرا دیوانه نکرد !

آنقدر دیر آمدی ... دیر آمدی ... دیر آمدی
که لیلی شدن از یادم رفت !

 

نسرین بهجتی

 

|دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢| ٧:٠۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

خیلی کم پیش میاد کاری کنم که بعدش بابت انجامش از خودم بدم بیاد. دلیلش شاید اینه که مدت هاست قبل از انجام هر کاری راجع بهش فکر می کنم. بسته به مهم بودنش پنج دقیقه تا یکی دو ماه وقت می ذارم و جوانب رو می سنجم. اما امروز کله سحر یه اشتباه بزرگ ازم سر زد که باعث شد دلخور بشم از دست خودم.

چند روز پیش چون اعتبار کارت بانکیم تمام شده بود و این حساب تنها حسابیه که باهاش اینترنتی کار می کنم و رمز دوم داره، سریع رفتم عوضش کردم. ولی متاسفانه فراموش کردم رمز دوم بگیرم. امروز هم موردی پیش اومده بود که باید می داشتم این رمز دوم رو. واسه همین صبح زود بیدار شدم، تماس گرفتم با تاکسی بانوان تا سر راه شرکت برم و رمز دوم بگیرم. ربع ساعت توی خونه منتظر موندم، تاکسی نیومد. اومدم سر کوچه ایستادم تا حداقل وقتی می رسه دیگه معطل نشه. ولی بعد از اینکه ده دقیقه گذشت و دیگه داشتم قندیل می بستم هم چنان خبری نشد. تماس گرفتم با مرکزشون و گفتن که راننده آدرس رو پیدا نمی کنه. عصبانی شدم. دائم دارم ازشون ماشین می گیرم و هنوز آدرس رو پیدا نمی کنن! خلاصه شماره راننده رو دادن و راهنماییش کردم و اومد. تا سوار شدم با سردی به راننده گفتم شما چطور آدرس به این سرراستی رو بعد از نیم ساعت نتونستین پیدا کنین؟ مگه قبل از چهار راه... چند تا کوچه هست؟

چیزی نگفت منم تکیه دادم و راه افتادیم. دم بانک پیاده شدم و البته کارم دو-سه دقیقه بیشتر طول نکشید. وقتی برگشتم توی ماشین دیدم خانم راننده داره با موبایلش حرف می زنه و به پهنای صورتش اشک می ریزه. ازش خواستم یه گوشه نگه داره و وقتی آروم تر شد راه بیفته ولی گفت می تونه رانندگی کنه. همین طور که با موبایلش حرف می زد، رانندگی هم می کرد.

کل ربع ساعتی که توی ماشینش بودم، با هق هق گریه ش گذشت. نمی دونم چه مشکلی براش پیش اومده بود ولی کوچیک یا بزرگ، دلش رو حسابی به درد آورده بود و نمی تونست اشک نریزه. توی مسیر یه چند باری هم نزدیک بود تصادف کنه که به خیر گذشت.

توی اون لحظه خیلی از خودم دلخور شدم. می تونستم با بی خیال شدن اشتباهش، حداقل به غصه هاش اضافه نکنم. وقتی رسیدیم دم شرکت کلی بهش اصرار کردم که بیاد بالا و یه لیوان چای بخوره تا آروم بشه. قبول نکرد.

همه ش دارم فکر می کنم کاشکی امروزو بی خیال کسب درآمد بشه و بره یه جایی، پیش یه کسی و آروم بشه. کاش کسی رو داشته باشه که بتونه حالش رو خوب کنه.

 

|سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢| ٩:٢٥ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

شک نیست که از چیزهای زیادی سر در نمی آورم. مثلاً علت این که از من پذیرایی مخصوص می کرد. به جان خودم، قبول ندارم که به هیچ وجه از دیگران بهتر باشم یا باهاشان فرق داشته باشم.

اما وقتی همین را بهش گفتم، فقط زد زیر خنده.

گفت: «واقعاً که خیلی ساده است. تو دنبالم گشتی. این بزرگ ترین دلیل است.»

« گیریم یکی دیگر دنبالت می گشت.»

«دست کم تا حالا فقط تو بودی که مرا می خواستی. به علاوه، تو یک عالمه بهتر از آنی که خیال می کنی.»

حیران شدم.«پس چرا من این جوری فکر می کنم؟»

فوری گفت:«علتش این است که فقط نیمه زنده ای. نصف دیگرت هنوز دست نخورده جای دیگر است.»

«هو...م...م...»

«از این لحاظ، تو به من بی شباهت نیستی. وجود من به گوشم بسته است و تو فقط نصفت واقعاً زنده است. حتماً این طور به نظر می رسد، نه؟»

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

 

|جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢| ٦:۳٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

وقتی از شغال خون تا خروس خون یه بند گریه کنی صبح چشمات میشه عین چشمای من! نمی تونم دو سانت اونورترو نگاه کنم چون اول چشمم بعد سرم درد می گیره. بدتر از اون حالت تهوعیه که دست از سرم برنمی داره.
نپرسید چرا گریه می کردم چون نمی تونم درست توضیحش بدم. این روزا حالم اصلاً خوب نیست. یکی از دلایلش شاید طولانی شدن دوران بیماریم باشه که مجبورم کرد همه ش توی رختخواب و در حال سرفه و عطسه باشم. ولی همه ش این نیست. احساس می کنم زندگیم خیلی مسخره شده، دارم وقت و انرژیم رو روی کاری می ذارم که به هیچ نحوی راضیم نمی کنه، یعنی اون چیزی که از اول بهم گفته شده بود هیچ ربطی به چیزی که الان هست نداره. احساس می کنم بهم خیانت شده. خیلی تلاش می کنم برم از این جا ولی نمی ذارن. توی رودربایستی گیر افتادم و نمی دونم چه کار کنم. راستش رو بخواید این اولین باره که چنین اتفاقی برام افتاده. هیچ وقت اجازه نمی دم اوضاعی پیش بیاد که به خاطر در نظر گرفتن شرایط کارفرما، خودم بیفتم توی هچل. سعی می کنم کار رو جوری پیش ببرم که خودم راحت تر باشم. البته در نهایت این هم به نفع خودمه هم رییسم. چون وقتی شرایط برام فراهم باشه، راندمان کارم هم بالا می ره، خوش اخلاق ترم و باعث میشم همکارام هم خوشحال تر باشن.
دیشب رو هم که به حساب بیارم، دقیقاً پنج شبه که وقتی بالاخره به زور گریه و قرص، خوابم می بره، خواب مرگ و میر می بینم. مثلاً دیشب خواب می دیدم یه شهاب سنگ خورده به کره زمین و سیل کل سیاره رو برده! مثل این فیلمای علمی-تخیلی داشتم از طبقه آخر یه برج، برخورد شهاب سنگ و جاری شدن سیل رو می دیدم. یادمه یه لحظه احساس کردم قراره بمیرم. هم خودم هم خواهرم و بچه ش که توی اون لحظه هزار کیلومتر ازم دور بودن. وقتی دیدم الانه که ساختمون فرو بریزه چشمام رو بستم...
بله! این شده زندگی من. تازه این بهترین خوابیه که توی این چند وقت دیده م. فکر کنم قبل از این که کاملاً بزنه به سرم باید برم سراغ یه روان پزشک و دوا درمون کنم!
دارم فکر می کنم خیلی مسخره ست. من شرایط بدتر از این رو داشته م ولی هیچ وقت این طوری نشده بودم. الان دقیقاً احساس اون موش بیچاره ای رو که بعد از کلی دویدن و پنهان شدن از دست آدما، توی سه کنج دیوار گیر می افته درک می کنم!
دلم نسیم و صدای دریا می خواد. دلم یه شونه می خواد که سرمو بذارم روش و با خیال راحت گریه کنم. دلم آرامش و تنهایی می خواد.
توقع زیادیه؟

 

پی نوشت:

1- این پست رو صبح نوشتم ولی هزار بار روی "ارسال مطلب جدید" کلیک کردم و پیغام خطا داد بعد هم که اینترنت شرکت به کل قطع شد. مجبور شدم پرینت بگیرم از روی نوشته و الان دوباره تایپش کردم!

2- این متن رو پست کردم به دو دلیل: اول چون همه ش بهم می گید فقط وقتی حالت خوبه ننویس، ما می خوایم در هر حالی بدونیم چه کار می کنی! بفرمایید حرفتون رو گوش کردم ولی فکر کنم بار آخره، هنوزم دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم. دلیل دیگه ش اینه که فکر نکنید یه هفته ست پا انداختم روی پا و حسابی خوشم. واسه همین پست جدید ستاره رو نمی ذارم و شما رو گذاشتم سر کار! خواستم بدونید اوضاع از چه قراره.

3- الان حالم خوبه، نه این که فکر کنید شرایط عوض شده، نه الان فقط من خیلی محترمانه پشتم رو کردم به مشکلم و سعی می کنم بهش فکر نکنم! چند روز دیگه که آروم تر شدم می رم سراغش. بالاخره یا اون منو از رو می بره یا من اونو!

 

|یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢| ٦:۳۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

|سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢| ٢:٠۳ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

ماه ها می شد که دیگر از حواله ها خبری نبود. البته وضع بنانیا هم همین طور بود و رزا خانم هرگز رنگ پول هایش را ندیده بود مگر روزی که به آنجا آورده بودندش و پول دو ماهش را پیش پرداخت کرده بودند. حالا بنانیا داشت مجاناً به چهار سالگی می رسید و از این بابت هم عین خیالش نبود. طوری رفتار می کرد که انگار پولش را مرتب داده اند. رزا خانم توانست برایش خانواده ای دست و پا کند، این بچه همیشه خوش اقبال بوده. موسی شش ماه بود که پیش همان خانواده ای شام و ناهار می خورد که می خواستند روی او مطالعه کنند تا مطمئن شوند که جنسِ مرغوبی دارد و دچار صرع و بحران های خشونت نمی شود. بحران خشونت چیزی است که بیشتر خانواده هایی که می خواهند بچه بگیرند، ازش وحشت دارند. این مهم ترین چیزی است که اگر بخواهید بچه کسی بشوید، باید ازش پرهیز کنید.

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

|جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢| ٩:۱٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

 

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست!

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.

 

سید علی صالحی

|چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢| ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

اینا چیزایی هستن که هر روز از پنجره محل کارم می بینم.

این عکس رو خیلی دوست دارم.

بقیه عکسا رو می تونید توی ادامه مطلب ببینید.لبخند


ادامه مطلـب
|چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢| ۸:٤٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

خونه جدیدم یه حیاط کوچیک داره با آجرای سرخ و موزاییکای سرخ و سبز. دو طرفش دو تا گلدون گِلی بزرگه که مستاجر قبلی توشون رز رونده کاشته بود ولی به قول خودش دو هفته ای مردنو ازشون دو تا ساقه خشکیده باقی موند. با خودم فکر کردم چقدر لذت داره که وقتی هوا گرم تر میشه بتونم حیاطو آب و جارو کنم و بشینم و خیره بشم به گلایی که توی این گلدونا می کارم. بعد دوباره فکر کردم تا بیاد هوا گرم بشه و من گلی بکارم و این گلا بیان بزرگ بشن و شکوفا، موعد قراردادم تمام شده و باید خونه رو تحویل مستاجر بعدی بدم. برای همین تصمیم گرفتم از همین الان فضای سبزو توی خونه راه بندازم و نزدیک بهار گلدونا رو ببرم توی حیاط.

جلوی شرکت یه درخت پیچک بزرگ هست که از یه درخت کاج رفته بالا و نمای خیلی قشنگی به خیابون داده. بیست روز پیش آبدارچی شرکت رو فرستادم دو تا از شاخه هاشو برام بچینه. پرسید واسه چی می خوام و بهش گفتم می خوام بذارم توی آب تا ریشه بدن و بکارمشون. گفتش اینا ریشه نمی دن.

بعد از اون هر کسی اونا رو دید یا در موردشون شنید همین حرف رو زد. با این حال دلم نیومد بندازمشون دور. گفتم تا سبزن نگهشون می دارم.

چند روز پیش که خواستم آب ظرفشون رو عوض کنم دیدم ریشه دادن! برای منی که این اولین گیاهیه که مسئولیت نگهداریش رو قبول کردم، اون لحظه یکی از شادترین لحظه های زندگیم بود. دوست دارم بهار زودتر بیاد.

|یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢| ٦:٤٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()


بیشتر وقت ها، زمانی که عزیزی از دست می رود، "ای کاش ها" بی رحمانه هجوم می آورند. ای کاش بیشتر دیده بودمش. ای کاش زمان بیشتری در کنارش بودم. ای کاش فلان حرف را نمی زدم. ای کاش فلان کار را نمی کردم. ای کاش.... ای کاش....

برای من ، تو فقط "آقای رییس" بودی. کسی که احترام زیادی برایت قائل بودم و قضاوت هایت را بی چون و چرا می پذیرفتم. بقیه را نمی دانم ولی من می دانستم زیر نگاه گاه سنگین و صدای گاه بلندت، قلبی بی نهایت مهربان داری. در کنار تو من امنیت را شناختم و یاد گرفتم در اوج قدرت هم می شود مهربان بود و از کنار خیلی از مسائل و خیلی از آدم ها بزرگوارانه رد شد. می شود بخشید. می شود اهمیت نداد.

امروز صبح وقتی خبر رفتنت را شنیدم فکر کردم ای کاش دیروز موقع خداحافظی آن آخرین لبخند را نزده بودی، کاش مثل هر روز زیر لب خداحافظی می کردی و می رفتی. چه اشکالی داشت؟ چرا از حالا تا پایان عمر، آخرین تصویر از تو توی ذهنم باید چهره خندانت باشد که می دانم دوباره هرگز آن را نخواهم دید؟

 

|جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢| ٢:٠٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

یکسالی می شد که از شرکت ما رفته بود. بهانه رفتنش شرایط ویژه اش و استراحت مطلقی بود که دکتر تجویز کرده بود. خواسته بود مرخصی طولانی مدت بگیرد ولی مدیریت شرکت که دل خوشی از کار کردن و رفتارش نداشت، فرصت را غنیمت شمرد و عذرش را خواست. مگر میشد کار شرکت را برای زمانی طولانی به امان خدا رها کرد تا خانم صادقی هر وقت دلش خواست برگردد و انجام وظیفه کند؟

این شد که یک روز صبح وقتی آمدیم شرکت دیدیم خانم صادقی مثل پرنده ای که در قفسش را باز کرده و به زور هلش داده باشند بیرون، وسایلش را جمع کرده و رفته انگار هیچ وقت آن جا، توی آن اتاق و روی آن صندلی حضور نداشته است. ظاهراً حسابی دلخور بود چون از هیچ کداممان یک خداحافظی خشک و خالی هم نکرد؛ درخواست حلالیت که طلبمان!

با رفتنش من یکی که نفس راحتی کشیدم. چون به یکباره چشمم به این حقیقت شیرین روشن شد: حقوقی که از شرکت می گیرم دیگر مال خودِ خودم است و لازم نیست حتی یک ریالش را بابت ناله ها و ننه من غریبم های خانم صادقی هزینه کنم. گذشته از آن فهمیدم تعداد ساعت های کار مفیدم چند برابر می شود چرا که دیگر لازم نیست دم به دقیقه جلوی یکی از همکارهایم بایستم و توضیح دهم که فلان حرف را در موردش نزده ام و یا توضیح بخواهم که چرا بیسار حرف را پشت سرم زده است و منتظر بمانم او به تمام مقدسات قسم بخورد چنین کاری نکرده و بالاخره هر دو به این نتیجه برسیم که همه آتش ها از گور خانم صادقی بلند می شود!

بعد از به دنیا آمدن فرزندش، خانم صادقی دوباره شروع کرد به بهانه دیدن دوستان قدیمی، هر از گاهی سری به شرکت بزند. هیج کس دل خوشی از او نداشت ولی همه سعی می کردند مراعاتش را بکنند و توی ذوقّش نزنند و اگر خوب دقت می کردی می دیدی همه در حضورش به نوعی "لال مانی" می گیرند و حرفی از دهانشان در نمی آید.

گذشت تا این که من هم استعفا دادم و به شهر دیگری کوچیدم. مدت ها از همکاران سابق و شرایط شرکت بی خبر بودم تا این که یک هفته پیش برای گرفتن یک سری اطلاعات با مدیر شرکت تماس گرفتم. بعد از این که پاسخ سوالم را داد پرسید: از خانم صادقی خبر دارید؟

گفتم که دو سالی می شود خبری از او ندارم... و مگر اتفاقی افتاده؟

تعریف کرد شش ماه پیش خانم صادقی رفته شرکت و حسابی دل همه را به درد آورده است که سرطان گرفته ام و با شوهر بی کار و بچه ای کوچک و این همه مخارج سنگین نمی توانم هزینه دوا و درمانم را بدهم. همکاران سابق آن قدر دلشان به درد می آید که حتی یکی دو نفرشان تصمیم می گیرند طلاهایشان را بفروشند و به او کمک کنند. آقای مدیر اجازه نمی دهند و چهار میلیون تومان به عنوان قرض می دهند به خانم صادقی. تازه به همین هم اکتفا نمی کنند و تلاش می کنند خانم را برای معالجه نزد چند دکتر متخصص ببرند ولی خانم صادقی این بار مثل پرنده ای که در قفسش باز مانده، فرصت را غنیمت شمرده و خیلی بی سر و صدا پر زده و رفته است. و آقای مدیر هر چه به زمین و آسمان چشم دوخته اند، اثری از او نیافته اند که نیافته اند!

دیروز با دوست مشترکی صحبت می کردم که حرف کشیده شد به خانم صادقی. این بار نیز چشمم به حقیقتی روشن شد؛ همان موقعی که مترصد برداشتن کلاه آقای مدیر بوده به آن دوست گفته این ها مقداری پول از من قرض گرفته اند ولی پس نمی دهند، می خواهم بروم پولم را هر طوری هست ازشان بگیرم.

تازه آن موقع بود که من و دوست مشترک به این حقیقت تکان دهنده پی بردیم که از زمین هم می تواند به آسمان ببارد!

 

بازنشر این پست در لینک زن

|سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢| ٧:۳٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()