روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

امروز بین کاغذهای قدیمی شعری از زنده یاد احمد شاملو پیدا کردم که باعث شد لبخندی همراه با بغض بر لب هایم بنشیند. می دانم سال 90 برای خیلی ها سال خوبی نبود. حداقل برای خیلی از کسانی که می شناسم.

به عنوان آخرین پست سال 90 و به عنوان هدیه سال جدید امیدوارم همان قدر که خواندش به من آرامش داد برای شما هم دلنشین باشد:

 

سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک،

سال روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سال پست

سال درد

سال عزا

 

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران گمشده آزادند

آزاد و پاک...

 

من عشقم را در سال بد یافتم

که می گوید: مایوس نباش؟

من امیدم را در یاس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم.

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم

چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است.

من "بد" بودم اما "بدی" نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سال بد دررسید، سال اشک

سال شک،

سال تاریکی

و من ستاره ام را یافتم، من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

 

تو خوبی

و این همه اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا که آخرین اشک من نخستین لبخندم بود

 

تو "خوبی"

و من "بدی" نبودم.

تو را شناختم، تو را یافتم، تو را دریافتم و همه حرف هایم شعر شد

سبک شد

عقده هایم شعر شد، همه سنگینی ها شعر شد.

بدی شعر شد، سنگ شعر شد، علف شعر شد

دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

 

آسمان نغمه اش را خواند، مرغ نغمه اش را خواند، آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم:

"گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم"

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم.

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگ ترین اقرارهاست.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم

 

دلم می خواهد خوب باشم

دلم می خواهد "تو" باشم و برای همین راست می گویم.

 

نگاه کن: " با من بمان"

 

-احمد شاملو-

 

|دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠| ۱:٥٩ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

غروب همان روز به خانه برگشتیم و قضیه رحیم و شراره به دست فراموشی سپرده شد. نوروز سال بعد خانواده آقای "ز" مهمان ما بودند. شب اول بعد از ورودشان با فرشته مشغول صحبت بودم که در حال تعریف کردن از دوست و آشنا و فامیل رسید به خانواده آقای "ک" و اینکه رحیم دارد ازدواج می کند. یاد ماجرای چند ماه پیش افتادم.احساس کردم دمای اتاق بالا رفت.

پرسیدم: با کی؟ مگه تو رو نمی خواست؟

خندید: من که از وقتی به دنیا اومدم واسه میثم رزرو شدم. مگه عموم میذاره من زن یه آدم دیگه بشم؟

می دانستم پسر عمویش را دوست ندارد. دلم برایش می سوخت. وقتی دیدم کم مانده اشکش سرازیر شود گفتم: خودمونیم اون رحیمم به دردت نمی خورد.

- خودم می دونم اون که یه تخته ش کمه. نمی دونی چند ماه پیش چه بلایی سر خونواده ش آورد.

- چکار کرد؟

- هیچی یه دختره بی کس و کار بهش زنگ زده بود و گفته بود عاشقشه. گفته بود توی خیابون اونو دیده و دوستش داره. بعدم با هم قرار گذاشته بودن توی تهران همدیگه رو ببینن. بابای رحیم وقتی فهمید داره شال و کلاه می کنه که بره تهران جلوشو گرفت که بچه جان دختری که تو رو توی خیابون ببینه و بهت پیشنهاد بده بری بگیریش، وصله تن ما نیست. اینجور دخترا هزار جور کار می کنن... هنوز این حرف از دهن باباش درنیومده بود که رحیم به سمتش هجوم برد که حق ندارید راجع به "زن من" اینطوری حرف بزنید. خلاصه دعواشون شد و در نهایت دست باباش شکست.

خیلی ناراحت شده بودم. گفتم: بعدش چی شد؟

- رفت تهران و دو روز بعدشم دست از پا درازتر برگشت. هر چی سر قرار منتظر دختره شده بود، اون نیومده بود. دو هفته پیشم رفتند خواستگاری دختر خاله ش. قراره توی مهر عقد کنن.

با خودم فکر کردم یک وقت گذرانی ساده برای اینکه حوصله چند تا آدم بیکار سر جایش بیاید به قیمت زد و خورد یک پدر و پسر تمام شد. کاش آن روز آنقدر قدرت داشتم که جلوی مادرم و شراره را می گرفتم. کاش لااقل پا په پایشان به ماجرا نخندیده بودم.

یکی توی ذهنم یواشکی گفت: خب خنده دار بود دیگه!

فردای آن روز دخترخاله مادرم به همراه شوهر و بچه هایش به دیدن ما آمد. برای شراره و مادرم ماجرا را تعریف کردم. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم وقتی دیدم هر دو از شدت خنده اشک از چشمانشان سرازیر شده است. شراره در حالیکه سعی می کرد کلمات را درست ادا کند در حال قهقه زدن گفت: وای تصور کنین چند ساعت اونجا یه لنگه پا منتظر من مونده بود. عجب خلی بود این پسره.

با ناراحتی از اتاق بیرون آمدم و رفتم تا به فرشته که داشت چمدان هایشان را باز می کرد کمک کنم.

بعد از آن دیگر از خانواده آقای "ک" خبری نداشتم و با فوت پدرم ارتباطمان با خانواده آقای "ز" هم قطع شد. اما توی این چند روز با خودم فکر می کردم چه تعداد از ما برای اینکه لحظه ای شاد باشیم یا وقتمان بگذرد با رفتار و گفتارمان باعث آزار و اذیت دیگران می شویم. و آیا اگر آدمی بی کارتر از خودمان پیدا شود که با ما همان رفتار را بکند چقدر به هم می ریزیم؟

 

|جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠| ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

ماجرایی که تصمیم دارم تعریف کنم برای سال ها از یاد برده بودم. مثل خیلی از اتفاقاتی که در آن به صورت مستقیم دخالتی نداری و زود فراموششان می کنی. ولی چند وقت پیش با شنیدن یک نام خانوادگی، آن ماجرا را به خاطر آوردم و دیروز دوباره آن خاطره با شنیدن آن نام خانوادگی برایم یادآوری شد و هر چه کردم تا موقع خواب از ذهنم بیرون نرفت:

چهارده یا پانزده ساله بودم که برای تعطیلات عید به منزل یکی از دوستان پدرم که در شهر اهواز زندگی می کرد، رفتیم. خانواده این دوست که او را آقای "ز" می نامیم با خانواده ای دیگر که در همسایگیشان زندگی می کردند دوستی و رفت و آمد داشتند و همین باعث شد که ما با خانواده آقای "ک" هم آشنا شویم. خانواده آقای "ک" عرب بودند و پسری شانزده- هفده ساله به اسم رحیم داشتند. رحیم پسری درشت هیکل و بسیار ساده دل بود. تلاش احمقانه اش برای جلب توجه فرشته دختر آقای "ز" همیشه باعث خنده و تفریح ما بود.

چند ماه بعد، اواسط تابستان در منزل دخترخاله مادرم که دخترش پنج سالی از من بزرگتر بود مهمان بودیم. بعد از خوردن ناهار بزرگترها یا مشغول تماشای تلویزیون شدند یا به خواب رفتند. به اتفاق خواهرهایم و شراره به اتاقش رفتیم تا سر خودمان را یکجوری گرم کنیم. کمی تخته نرد بازی کردیم، جک گفتیم، خاطره تعریف کردیم و در نهایت حرف هایمان ته کشید و حوصله مان سر رفت. همین موقع مادرم وارد اتاق شد و کنارمان نشست. شراره گفت: خاله حوصله مان سر رفته. بیایید یک کاری کنیم.

مادرم تخته نرد را پیش کشید و گفت: بیا بازی کنیم.

شراره شانه ای بالا انداخت و گفت: تا الان داشتیم بازی می کردیم. خاله بیایید به یک نفر تلفن بزنیم و سر به سرش بگذاریم! (در آن زمان تلفن ها هنوز آیدی کالر نداشت و بازار مزاحمین تلفنی حسابی داغ بود.)

من با ترس و تعجب به مادرم خیره شدم و تصورم این بود که حتماً شراره را دعوا می کند ولی او در عوض لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: موافقم. به کی زنگ بزنیم؟

شراره کمی فکر کرد و گفت: بیایید سر به سر دایی محسن بذاریم. الان حتماً خوابه، تا به خودش بیاد حسابی فیلمش کردیم.

مادر سری تکان داد و شماره منزل خاله اش را گرفت. ولی کسی جواب نداد. حتماً  صابون مزاحمین تلفنی قبلاً به تن دایی محسن شراره خورده بود و موقع خواب تلفن را از برق می کشید!

مادر کمی فکر کرد و چشمانش برقی زد: فهمیدم. با خونه آقای "ک" تماس بگیریم و رحیم رو اذیت کنیم. منو می شناسه، تو باید باهاش حرف بزنی.

و تلفن را به سمت شراره هل داد. شراره شماره ای را که مادرم گفت گرفت و منتظر برقراری تماس شد و سپس با لحنی کشدار و صدایی پر عشوه شروع به صحبت کرد:

-  الو سلام. ببخشید می تونم با آقا رحیم صحبت کنم؟

-  خودم هستم. (با لهجه غلیظ عربی)

-  اِ وا. خوبید آقا رحیم؟ من کیمیا هستم.

-  کیمیا دیگه کیه... منو از کجا می شناسید؟

-  راستشو بخواید چند ماه پیش اومده بودیم اهواز. خونه خاله من توی کوچه شماست. شما رو اونجا دیدم و خیلی ازتون خوشم اومد.

پسرک بینوا آهی کشید و ما اینطرف از خنده ریسه رفتیم. شراره که دید پسرک زبانش بند آمده باز هم با او حرف زد. رحیم خیلی اصرار می کرد که شراره نشانی هایی از خودش بدهد تا شاید بتواند چهره اش را به یاد بیاورد و وقتی نتوانست توصیفی را که شراره از چهره اش کرد با هیچیک از دخترانی که دیده بود مطابقت دهد، شروع کرد به اصرار کردن تا قراری بگذارند و همدیگر را ببینند. می گفت: مطمئنم من هم اگه تو  رو ببینم عاشقت میشم!

(چهره ما را که از شدت خنده نمی توانستیم یکجا بند شویم در پس زمینه داشته  باشید.)

شراره آهی کشید و گفت: منم دوست دارم دوباره ببینمت ولی خونه ما تهرونه. بابام اجازه نمیده تنهایی بیام اهواز.

رحیم بلافاصله جواب داد: خوب آدرس خونتونو بده تا من بیام!

در نهایت قرار گذاشتند یک هفته بعد ساعت هفت بعد از ظهر همدیگر را در پارک ملت ملاقات کنند.

 

|چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠| ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

به ساعت نگاه می کنم. نزدیک یک نیمه شب است. کامپیوتر را خاموش می کنم و  برای دقایقی چشم هایم را می بندم. سرم به شدت درد می کند و چشم هایم سوزش عجیبی دارند.

موقع مسواک زدن به چشم هایم در آینه نگاه می کنم. ورم کرده اند و حسابی قرمز شده اند. می دانم از بی خوابی چند هفته اخیر است.

به آشپزخانه می روم و قرص حساسیتم را با چند جرعه آب فرو می دهم. چراغ ها را خاموش می کنم و تازه یادم می آید که فراموش کرده ام برای ناهار فردایم غذایی بپزم. شانه ای بالا می اندازم و فکر می کنم می توانم مثل همیشه شبیخون بزنم به غذاهای منجمد و آماده ای که دو طبقه فریزر را به خود اختصاص داده اند، هر چند که مثل گذشته دیگر از خوردنشان لذت نمی برم و خیلی وقت ها گرسنه ماندن را ترجیح می دهم.

روی تخت دراز می کشم. بالش ها را پشتم مرتب می کنم و کتاب "داستان های کوتاه موراکامی " را از جایی که نشانه گذاشته ام باز می کنم  و سعی می کنم قبل از خواب با خواندن یکی دو داستان کوتاه ذهنم را آرام کنم. ولی سر درد مانع تمرکزم می شود. کتاب را می بندم و آن را روی میز کنار تخت می گذارم. به سختی از جایم بلند می شوم و چراغ را خاموش می کنم. توی تاریکی دست هایم را با لوسیون چرب می کنم و بعد از آن زیر لحاف می خزم.

خواب به سرعت خرگوشی تیزپا که گرگی در تعقیبش باشد از چشمانم می گریزد. در تاریکی به سقف - که نمی بینمش - خیره می شوم. سعی می کنم بدنم را شل و روی تنفسم تمرکز کنم تا شاید خوابم ببرد. فایده ای ندارد.

نیم ساعت بعد وقتی کاملاً مطمئن می شوم که این روش به زودتر خوابیدنم کمک نمی کند موبایلم را برمی دارم و شروع می کنم به بازی کردن ولی این بار حالت تهوع هم به سر درد و سوزش چشم اضافه می شود. موبایل را می گذارم کنار بالش و دوباره چشم هایم را می بندم. نمی دانم چند بار از این پهلو به آن پهلو می شوم. لحاف را تا زیر چانه ام می کشم یا آن را پس می زنم تا بالاخره وقتی که انتظارش را ندارم چشم هایم به آرامی سنگین می شوند و بالاخره خوابم می برد.

با صدایی مثل بسته شدن درب ماشین از خواب می پرم – خوابم خیلی سبک است– بدون اینکه چشم هایم را باز کنم دستم را روی گوشم می گذارم و سعی می کنم دوباره بخوابم ولی صدا همچنان آزارم می دهد. انگار که ساکنین محترم ساختمان در مسابقه "کی در ماشینشو محکم تر می بنده!" شرکت کرده اند. به ساعت موبایلم نگاه می کنم. سه و بیست دقیقه است. صدای حرف زدن، بالا و پایین رفتن مداوم آسانسور و راه رفتن با کفش پاشنه بلند به صدای بسته شدن درب ماشین اضافه می شود.

به خودم می گویم: آروم باش... آروم باش. الان تمام میشه.

ولی مگر تمام می شود؟ بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه بالاخره این صبر من است که تمام می شود. از تخت پایین می پرم. مانتوی بلندی روی لباس خوابم می پوشم و به پارکینگ می روم. مجرمین که زن و شوهر جوان طبقه سوم هستند با صدای من از جا می پرند: سلام!

آقا نگاهی به سرتاپای من می اندازد و جوابم را می دهد. می گویم: ببخشید اینو می گم ولی خیلی سر و صدا می کنید. می دونید ساعت چنده؟

آقا نگاه حق به جانبی به من می اندازد و می گوید: جاااان؟

جمله ام را تکرار می کنم. می گوید: شما یه امشبو تحمل کن دیگه از فردا شب سر و صدا نمی کنیم!

سعی می کنم لبخند بزنم ولی نمی توانم. می گویم: امیدوارم. چون این کار هر شبتونه. حداقل لطف کنید دزدگیرماشینو در حالت بی صدا خاموش و روشن کنید. ما هم مثل شما در این ساختمان حق و حقوقی داریم.

بدون اینکه منتظر پاسخی شوم به آپارتمانم برمی گردم و می دانم که تا سپیده صبح خواب به چشمانم نخواهد آمد. تصمیم دارم فردا با مالک ساختمان در مورد  این قضیه صحبت کنم. ولی می دانم مثل همیشه حرف زدن در این مورد بی فایده است و آقای مردم آزار بدون توجه به اعتراض سایرین کار خودش را خواهد کرد.

 

|دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠| ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()