روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

بعداً نوشت: من هیچ وقت به اینکه تو رو با کس دیگه ای ببینم حسودی نمی کنم... مامانم یادم داده اسباب بازی هام رو بدم به بدبخت بیچاره ها...


با تشکر از جناب ویکتور هوگو!

 

|جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

زمستان 83: در عمق پر تلاطم دریا غوطه ور بودم. احساس می کردم آنقدر از سطح آب پایین آمده ام که دیگر نور خورشید را نمی بینم. آرام به طرف جایی که در آن لحظه دقیقاً می دانستم کجاست – و الان فراموش کرده ام- شنا می کردم.

در فاصله ای نه چندان دور چشمم به دو کوسه افتاد که بر سر تکه پارچه قرمز رنگی به جان هم افتاده بودند. صدایی هشدار داد: فرار کن!

بدون ترس رفتم طرفشان و وقتی به سمتم هجوم آوردند با خونسردی عجیبی که از من بعید بود، فرار کردم...

با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. توی تاریکی دستم را پیش بردم و صدای زنگ قطع شد. ندیده می دانستم ساعت شش است. پتو را تا زیر چانه بالا کشیدم و به فضای تاریک خیره شدم. به خواب عجیبی که دیده بودم فکر کردم و شجاعت بی سابقه ای که به خرج داده بودم!

با اکراه از تختخواب پایین آمدم. به آشپزخانه رفتم. یک فنجان شیر داغ و تکه ای نان و کره و بعد قدم گذاشتم توی هوای سردِ سرد.

دستم را کردم توی جیب پالتو و آهسته راه افتادم طرف خیابان. با اینکه سرما داشت نم نمک زیر پوستم می خزید، صدای خرد شدن بلورهای ریز یخ زیر پاها برایم خوشایند بود.

به انتظار تاکسی ایستادم توی ایستگاه و وقتی خبری نشد، برگشتم به پیاده رو. دست های بدون دستکش را هر چه بیشتر در جیبم فرو بردم و به انتهای خیابان چشم دوختم.

با صدای زمزمه ای سرم را برگرداندم. کلاه سبز کثیفی نیمی از سر و صورتش را پوشانده بود. یکی از چشم ها و قسمتی از گونه اش را می دیدم که با ریشی تُنُک و جوگندمی پوشیده شده بود. تکه ای نان خشک توی دستش بود که تا برگشتم نگاهش کنم افتاد توی جوی خالی از آب. با دقت اول پای چپ و بعد پای راستش را گذاشت توی جوی و نان را برداشت. نگاهم کرد و با خنده اش یک ردیف دندان زردرنگ را به نمایش گذاشت: نان دوست دارم... با کره و مربای هویج...

اخم هایم را کشیدم توی هم و یک قدم رفتم عقب. دو قدم آمد جلو: اسمم نصرت خان است... چشم های تو چقدر قشنگند مثل چشم های سمیرا!

دستی را که نان در آن بود به طرفم دراز کرد: نان می خواهی؟ گرم است. هم الان از نانوایی خریدم.

سعی کردم لبخند بزنم: ممنون.

دست بردم طرف کیفم: شکلات دوست داری؟

با دلخوری نگاهم کرد: کوفت هم بهت نمی دهم. نان را می برم برای سمیرا!

و رویش را برگرداند. چند متر آن طرف تر، تکه ای روزنامه از جیب اورکت ارتشی اش بیرون آورد، آن را با دقت روی زمین پهن کرد، رویش نشست و با عصبانیت زل زد به من: تو بدی. سمیرا خیلی مهربان است. بیشتر از تو می خواهمش!

لبخندی زدم و با دیدن تاکسی قراضه ای که نزدیک می شد، رفتم و کنار خیابان ایستادم.

هوای داخل تاکسی حسابی گرم بود. سرم را با لذت تکیه دادم به شیشه بخار گرفته و چشم هایم را بستم. یادم باشد از نصرت خان برای میترا بگویم و اینکه بالاخره یکی هم پیدا شد مرا دوست داشته باشد... گیریم کمتر از سمیرا!

 

|دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱| ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

اصولاً علاقه ای به خواندن صفحه حوادث روزنامه ها ندارم. با آدم هایی که دچار مشکل شده اند احساس همدردی دارم، ولی زندگیشان را خودخواسته دنبال نمی کنم.

زمانی که شروع به خواندن رمان اتاق کردم، در مقدمه دیدم که داستان بر اساس زندگی جنایتکار اتریشی نوشته شده که سال های طولانی دخترش و فرزندانی را که از او داشت در اتاقی کوچک در زیر زمین خانه ای که با همسرش در آن زندگی می کرد، حبس کرده بود. جستجویی کوتاه در اینترنت باعث شد متوجه شوم، خبر این ماجرا در خیلی از سایت های فارسی زبان و حتی روزنامه ها منعکس شده ولی من حتی یکبار هم راجع به آن چیزی نشنیده ام!

موضوع داستان به نظر وحشتناک می آید ولی زمانی که شروع به خواندن می کنی می بینی از زبان کودکی پنج ساله – جک- به طرزی زیبا بیان شده است. جهان او ورای پلیدی ها و سیاهی های جهان آدم بزرگ هاست و او که اتاق کوچک یازده متری اش را تمام دنیا تصور می کند، چگونه روزها و شب هایی بی پایان را در کنار مادر بیست و هفت ساله اش سپری می کند.

نویسنده کتاب خانم اما داناهیو است. تا جایی که می دانم این کتاب توسط دو نفر به زبان فارسی ترجمه شده. من ترجمه آقای محمد جوادی را خواندم که بی نظیر بود. بر اساس آنچه خودشان در مقدمه کتاب آورده اند برای اینکه بتوانند به فضای ذهنی و نحوه سخن گفتن کودکی پنج ساله آشنا شوند مدت زمانی را با کودکان کودکستانی سپری کرده و با روانشناسان کودک گفتگوهایی داشته اند.

چاپ اول کتاب هر چند پر از اشکالات تایپی ست ولی این چیزی از ارزش اثر و ترجمه خوب آن کم نمی کند. امیدوارم فرصت خواندن و لذت بردن از این کتاب را داشته باشید.

صحبت های آقای جوادی در مورد این کتاب را می توانید در اینجا بخوانید.

 

|یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱| ٤:۳٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

بچه که بودیم راحت دارایی های کوچکمان را با یکدیگر قسمت می کردیم. وقتی  دعوایمان میشد و قهر می کردیم آنها را دوباره پس می گرفتیم.

کاش حالا که بزرگ تر شده ایم می توانستیم لحظه ها، حرف ها و خنده های بی غل و غشمان را پس بگیریم از اویی که ارزشی برای حساس بودن و غرورمان قائل نیست، اویی که راحت قضاوت می کند بی آنکه واقعیت را دریافته باشد. همه را پس بگیریم آنقدر که در یاد و ذهن کوچکش حتی سایه ای از ما برجای نمانَد.

 

|پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱| ٢:٤٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

با سارا رفتیم یه فیلم مزخرف ببینیم – انتهای خیابان هشتم- در موردش چیزی نشنیده بودم. اصلاً قرار نبود این فیلم رو ببینیم ولی وقتی رسیدیم روبروی سینما دیدیم که فیلم عوض شده و چند دقیقه ای از شروع فیلمی که جدیداً گذاشتن روی پرده گذشته. بنابراین بدون اینکه به اسم کارگردان نگاه کنیم، بلیط خریدیم و رفتیم داخل.

وسط اون همه سر و صدای اول فیلم – صحنه مشت زنی – و حرکات دیوانه وار دوربین و هنرپیشه هایی که انگار داشتن با خودشون حرف می زدن و نیازی نمی دیدن تماشاچیا بفهمن چی میگن، بالاخره روی صندلیامون جاگیر شدیم.

همین که نشستم.

سارا- این خانمه که با حامد بهداد حرف زد کی بود؟

من- فکر کنم زنش بود، درست نفهمیدم.

چند لحظه بعد.

سارا- خانمه چی گفت؟

من-  متوجه نشدم. یه چیزی در مورد بچه گفت.

چند دقیقه بعد.

سارا- این پسره کیه؟

من- ...

سارا- از ترانه علیدوستی بدم میاد.

من - ...

سارا- صابر ابر چی گفت؟

من - ...

سارا- این خانومه چکاره بود؟

من- ...

سارا- این خونۀ کی بود؟

من- خنثی

سارا- این دختره از کجا پیداش شد؟

من- ابرو

سارا- چی شد؟

من- ناراحت

سارا- پسره کجا رفت؟

من- عصبانی

سارا-...

سارا-...

وسطای فیلم دیگه دلم می خواست از سالن سینما برم بیرون. هر چی فحش بلد بودم و نبودم به خودم دادم بابت اینکه اومدم فیلمی رو ببینم که خیلی بیخوده و در عین حال مجبورم اون وسط به سوالای سارا که برای نصفشون جوابی نداشتم، جواب بدم.

وقتی بالاخره بعد از هزار سال فیلم تمام شد. همین که از سالن اومدیم بیرون تنها چیزی که آرزو کردم یه چاه عمیق بود که بتونم ازته دل توش جیغ بکشم!

 

|چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱| ۱:٠٩ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

بطری آب پرتقال رو از یخچال در میارم و محتویاتشو می ریزم داخل دو تا لیوان بلوری که توی سینی گذاشتم. سارا میاد توی آشپزخونه و میگه: نازنین جون یه لیوان به من میدی؟ می خوام آب بخورم.

با سر به کابینتی اشاره می کنم و میگم: اونجاست.

اشتباهی کابینت دیگه ای رو باز میکنه و چشمش میفته به سرویس چینی که تازه خریدم. یکی از بشقابا رو برمی داره و از نزدیک بهش نگاه می کنه.

سارا- چه قشنگه... ولی حیف که یه کمی سنگینه... خیلی ام بزرگه.

من- عوضش موقعی که پلو می ریزم توش اونقدری جا داره که مخلفات غذا رو هم بذارم یه گوشه ش. دیگه لازم نیست چند تا ظرف کثیف کنم.

سارا- ولی من حتی اگه ظرفمم به این بزرگی باشه، مخلفات رو توی ظرفای جداگونه می ریزم.

من- چرا؟

سارا- آخه من واسه خودم ارزش قائلم!

من- ناراحت

 

|پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱| ٩:۳٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

هنوز چهره دوست داشتنی اش با کک و مک های فراوان و چشم های روشن به وضوح توی ذهنم مانده، وقتی که موهای صاف و بلندش را دم اسبی می بست و پشت تور بدمینتون با راکتی در دست به این سو و آن سو می دوید.

هنوز خنده ها و لطیفه های بامزه اش را در خاطرم دارم و حالت نگاهش را وقتی ته کلاس برای دست انداختن آقای بصیرت –دبیر فیزیک- برقی شیطنت آمیز داشت.

هنوز مثل روز اول دلم آتش می گیرد وقتی یادم می آید دختری با یک دنیا سرزندگی و شادی سال های سال خودش را پشت هزاران هزار دیوار مرئی و نامرئی پنهان کرده است.

بعد از گرفتن دیپلم و به دنبالش مرگ پدر و غرق شدن در دردسرهای ریز و درشتی که هر روز و هر ساعت برایم پیش می آمد، ارتباطی با دوستانم نداشتم. تنها رابطم میترا بود که هنوز با چند نفری در تماس بود و گاهی خبری هم به من می داد که مثلاً فلانی پزشکی قبول شده، یا فلانی زن پسردایی میلیونرش شده و... بنابراین زمانی که خبر تصادف مهین را شنیدم چند حس هم زمان با هم قلبم را نشانه گرفتند. اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود: خدایا، این دختر فقط موقع خواب روی زمین آرام می گرفت، حالا چطور می تواند تا نمی دانم کِی به تخت بیمارستان میخ شود؟

بعد از تصادف پزشکان به خانواده اش خبر دادند که از گردن به پایین فلج شده است. بدون کمک دستگاه حتی قادر به تنفس هم نبود. بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد، حتی اجازه نداد بهترین دوستش به دیدنش برود.

با خودم فکر کردم اگر این حادثه برای من پیش آمده بود شاید مثل او دوست نداشتم کسی ضعف و شکسته شدنم را ببیند.

از آن روزها بیشتر از ده سال گذشته. نمی دانم مهین الان در چه حالیست؟ زنده است یا نه؟ ولی هر بار با یادآوری شرایطی که با آن دست به گریبان است، تا یکی دو روز حال بدی دارم. از طرفی با خودم فکر می کنم سلامتیی که بزرگ ترین موهبت زندگی ام بوده و هست را هیچ وقت آن طور که باید قدر ندانسته ام. شاید بارها و بارها طوطی وار این جمله را تکرار کرده ام که: خدای بزرگ بابت سلامت جسم و روحم بسیار قدردان و شکرگزارم. اما کمتر پیش آمده که واقعاً به این موضوع فکر کنم.

این روزها عجیب دلتنگ مهینم و همین شاید اصلی ترین دلیل یادآوری لحظه به لحظه این موضوع است که آدم خوشبختی هستم چرا که هنوز تنی سالم و فرصتی برای جبران زمان های از دست رفته ام دارم. هنوز موقعیت این را دارم که از زندگی ام لذت ببرم. چیزهای بیشتری بیاموزم. دل های بیشتری را به دست آورم و خدای مهربان را بیشتر شکرگزار باشم.

|پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱| ٤:٠٤ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!

خورخه لوییس بورخس

 

|چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱| ۳:۱٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

دارم آماده میشم برم برای خونه خرید کنم. زنگ موبایل... ساراست...

من- سلام سارا جون..... چطوری؟

سارا- خوبم.... چکار می کردی؟

من- دارم میرم خرید....

سارا- خرید چی؟

من- ماست و روغن و .... از این چیزا

سارا- نزدیک خونتونم ... میام دنبالت بریم با هم خرید کنیم.

من (با خوشحالی)-  مرسی عزیزم. منتظرم....

 

وارد فروشگاه که میشیم میرم به طرف قسمتی که چرخ ها و سبدهای خرید رو گذاشتن. یه چرخ خرید برمی دارم:

سارا- چرا اینو برداشتی؟

من- پس کدومو بردارم؟

سارا- یه سبد بردار...

من- سبد کوچیکه... همه خریدام توش جا نمیشه....

سارا- بده لیستتو.......... چرا جا میشه!!

من- باشه....

هنوز یک سوم از لیست خریدم رو تیک نزده بودم که سبد پر شد!!

سارا- وای پر شد.... میرم یه چرخ بیارم....

من- ابرو

 

می ریم قسمت لبنیات. درب یکی از یخچال ها رو باز می کنم و ماست، پنیر و شیر برمیدارم. بطری شیرو از دستم می گیره.

سارا- وای نازنین چرا شیر پرچرب برداشتی؟

من- کم چرب نداره....

سارا- خوب نخر!!

من- عزیزم من هفته ای یکبار هم فرصت نمی کنم بیام خرید... خوردن شیر پرچرب بهتر از اصلا شیر نخوردنه....

 

به سمت قفسه ای می رم که روی اون دستمال کاغذی و دستمال توالت از مارک های مختلف چیده شده. سه جعبه دستمال سه لایه چشمک برمی دارم.

سارا- چرا سافتلن برنمی داری؟

من- از چشمک بیشتر خوشم میاد...

می ریم جلوتر. دو بسته دستمال توالت گلریز برمی دارم.

سارا- وای نازنین چقدر دستمال توالت مصرف می کنی؟

من فقط با تعجب بهش نگاه می کنم و دستمال ها رو توی چرخ خرید میذارم.

 

در انتهای فروشگاه به سمت ردیف نوشابه های انرژی زا میرم و دو تا دونه برمی دارم.

سارا- وای چرا از اینا می خوری؟ فایده ای ام دارن؟

من- فایده که نه... فقط آزار دارم می خرمشون!!.

 

یه بسته خلال دندون برمی دارم.

سارا- نمی دونستم تو هم از خلال دندون استفاده می کنی؟

من- وا مگه من دندون ندارم؟!!!

 

میریم سمت قسمت میوه و تره بار. چند تا انبه برمی دارم.

سارا- انبه دوست داری؟

من- نه، برای ماهان (خواهر زاده م) برداشتم.

سارا- وای تو هم که ماهانو همش بهونه می کنی!!

من- منظورت چیه؟

سارا- هر چیزیو خودت دوست داری به بهونه ماهان می خریش.

من (با تعجب)- واسه چی اونوقت بهونه میارم؟ مگه بابت چیزایی که می خرم کسی بازخواستم می کنه که دنبال بهونه بگردم؟

سارا شانه ای بالا میندازه و آب بینیشو با صدا می گیره! (سرما خورده)

 

یکماه بعد...

دوباره دهم ماهه و دارم آماده میشم برای خرید برم. زنگ موبایل.... ساراست.

من- سلام سارا جون.

سارا- سلام خوبی؟ چه خبر؟

من- خوبم عزیزم... خبر خاصی نیست.

سارا- کجایی؟

من- خونم... دارم آماده میشم برم حمام!...

سارا- خرید ماهیانه نداری؟

من (بدون کوچکترین عذاب وجدان)- نه عزیزم. دیروز از همین سوپر محل رفتم خرید کردم.

سارا- آخه خیلی گرون درمیاد که.

من- ولی دردسرش کمتره.

 

|سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱| ۳:۱٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

 

سارا- یه شلوارک دیدم می خواستم برات بخرم ولی سایز تو رو نداشت.

من- مرسی سارا جون.... چند روز پیش که رفتم میلاد نور یکی خریدم.

سارا- همینی که الان پوشیدی؟

من (با ذوق)- آره... قشنگه؟

سارا (در حالی که دماغشو چین داده)- شکل ملافه ست!!!!

من-   ناراحت

 

کیف جدیدی رو که خریدم به سارا نشون میدم. کیفو اینور و اونور می کنه.... توشو نگاه می کنه.... زیپاشو باز و بسته می کنه...

سارا- خیلی زشته!!!

من- ناراحت

 

با سارا رفتیم کفش بخریم. یه جفت کفش کتونی سفید با خطای صورتی رو پام می کنم. کفش ظریفیه. یه جورایی دوسش دارم...

سارا اول نگاهی به کفش و بعد نگاهی به من میندازه. بعد دوباره کفشو نگاه می کنه...

سارا- به نظر من که اصلاً قشنگ نیست. تو چرا سلیقه ت اینجوریه؟

من- منکه خیلی ازش خوشم اومده....

کفشو میدم دست فروشنده....

من- آقا همینو می برم.... قیمتش چقدره؟!

سارا- تعجب
و مجدداً سارا- ناراحت
و من- لبخند!!

 

|دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱| ٢:٢٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

بعد از ظهری رو تصور کنید که خسته و کوفته از سر کار برگشتید خونه. جلوی تلویزیون روی کاناپه نشستید دارید چایی می خورید و سعی می کنید اتفاقات اون روز رو یه جوری هل بدید ته ذهنتون تا در یه فرصت مناسب بهشون فکر کنید. سرتون از صدای تلفن و همکاران و مراجعین پره. دارید از سکوت دلچسبی که شما رو احاطه کرده لذت می برید.......

چشمامو بسته بودم و به صدای آروم موسیقی ملایمی که از دی وی دی پلیر پخش میشد گوش می دادم. اون روز ، روز خوبی رو نگذرونده بودم.

با صدای زنگ موبایل از جا پریدم. شماره سارا بود.

من- سلام سارا جون. چطوری؟

سارا- خوبم. تو چطوری؟.... کجایی؟

من (با خمیازه)- تازه رسیدم خونه.

سارا- اِ چه خوب. من الان پشت درم..... درو باز می کنی؟

من (با تعجب)- حتماً عزیزم........ بیا داخل

 

دو روز بعد

همون صحنه همون زمان. اینبار دارم برای شام شبم سیب زمینی خرد می کنم. صدای زنگ موبایل.

من- سلام سارا جون. چطوری؟

سارا- سلام. خوبم. کجایی؟

من- خونه. دارم غذا می پزم.

سارا- من سرکوچه تونم چیزی نمی خوای برات از سوپر بخرم؟.... دارم میام پیشت.

من- بیا عزیزم.... منتظرتم!

 

فردای همان روز

دارم پنبه هایی رو که سگم از داخل عروسکش بیرون کشیده و توی کل خونه پخش کرده جمع می کنم. صدای زنگ موبایل. ساراست

من- الو؟

سارا- سلام  نازنین جون.... خونه ای؟

من- سلام عزیزم.... آره خونه م....

سارا- پس درو باز کن... من پشت درم!!!!

من-  تعجب
 

سه روز بعد

دو روز بعد

یک هفته بعد

روز بعد

امروز

سرم داره منفجر میشه. تازه از درمانگاه اومدم و جای سرمم حسابی زق زق می کنه. موبایلم رو خاموش میکنم.

صدای زنگ تلفن. ساراست.

جواب نمی دم...... دوست دارم بخوابم...

چند لحظه بعد... زنگ آیفون...ساراست...

درو باز می کنم. گریهعصبانی

 

|یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱| ۳:۳٦ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

 سارا هیچکس نیست. در عین حال هر کدوم از ما می تونیم "سارا" باشیم. چون حداقل توی خودم چندین مورد از کارایی رو که انجام میده سراغ دارم. اینجا فرض می کنیم که سارا دوست نزدیک منه. چرا؟ به دو دلیل:

یکی اینکه خطاهای بهترین دوستمون رو ما خیلی وقتا راحت می بخشیم و در عین حال کینه ای به دل نمی گیریم.

دوم اینکه فکر نکنیم که هر طوری با دوستمون رفتار کردیم، روشمون براش خوشاینده یا برخوردمون درسته. و اینو در نظر بگیریم که خیلی وقتا اگر عکس العملی بابت رفتارمون نمی بینیم، فقط و فقط برای اینه که براش قابل احترامیم و دوستمون داره.

تصمیم گرفتم اتفاقاتی رو که روزانه برام می افته، یا افتاده یا ذهنم رو درگیر می کنه در قالب طنز بنویسم. تعدادی از این داستان ها رو دوستانی که با وبلاگ قبلی من آشنا هستن، قبلاً خوندن. اگه اون ها رو دوست داشتید، نوشتنشونو ادامه می دم. در عین حال اگه موضوعی به ذهنتون میرسه، یا اتفاقی براتون افتاده، که دوست دارید منعکس بشه می تونید پیشنهاد بدین که در قالب همین داستان ها بازنویسیشون کنم.

 

|یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱| ۳:٢۳ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

حتماً تا به حال برایتان پیش آمده که جو گیر شده و قولی به فردی داده باشید که بعداً بفهمید اصلاً تمایلی ندارید به آن عمل کنید. حالا یا خارج از حد تواناییتان است یا انجامش به نفعتان نیست و یا خیلی ساده حوصله انجامش را ندارید. سوال من این است در چنین مواردی عکس العملتان چیست؟

آیا جزو گروهی هستید که فارغ از زن یا مرد بودن، صرف اینکه قولی داده اید مردانه روی حرفتان می ایستید؟ یا خیلی راحت خودتان را به کوچه علی چپ می زنید – انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته؟ (البته گروه سومی هم وجود دارند که دقیقاً از زمانی که دهانشان را باز می کنند خوب می دانند به قولی که در شرف دادنش هستند عمل نخواهند کرد و صرفاً قولی می دهند تا بتوانند امتیازی از طرف مقابل بگیرند – اصولاً چون این گروه را جزء ابناء بشر (!) حساب نمی کنم در موردشان هم بحثی ندارم).

اگر بخواهم منصفانه در مورد خودم حرف بزنم، اعتراف می کنم که جزو اقلیت اول هستم. فکر می کنم با توجه به اینکه زبان و دهان جزو اعضاء شریف بدن هستند، وقتی حرفی می زنم باید روی آن بایستم ولو اینکه عواقب آن چندان به نفعم نباشد. خیلی وقت ها بابت این قضیه شدیداً ضرر کرده ام یا متحمل زحمت زیاد شده ام. ولی در نهایت وقتی به گذشته نگاه می کنم از این نظر به خودم می بالم. چون آدمی هستم که دیگران قولم را می پذیرند.

سوال دوم: تا به حال چند بار قربانی آدم هایی شده اید که قولی به شما داده اند و زمانی که موعد وفای به عهد رسیده خودشان را طوری به آن راه زده اند که از یادآوری قضیه چشم پوشیده اید؟

این بار هم اگر بخواهم منصفانه حرف بزنم، اعتراف می کنم که صدها بار این اتفاق برایم افتاده است. می پرسید چرا اعتماد می کنم؟ پاسخ روشن است چون تحت هر شرایطی طرف را با خودم مقایسه می کنم! و وقتی به قولش عمل نمی کند حسابی دود از کله ام بلند می شود و تا چند روز در همین حالت باقی می مانم.

آخه برادر من! خواهر من! چرا قول بیخود به دیگران می دهی؟ چرا کوچک ترین احترامی برای زبان و دهانت قائل نیستی؟ چرا شخصیت طرف مقابلت را دست کم می گیری؟ حالا اگر آدمی هستی که مثل من دائم جوگیر می شوی و قول های سخت سخت به این و آن می دهی و البته برخلاف من جنمش را نداری روی حرفت بایستی حداقل آن قدر مرد باش که عذرخواهی کنی و بگویی نمی توانم! به خدا این کار شخصیتت را کم و زیاد نمی کند. دست کم نه بیشتر از زمانی که خودت را به آن راه می زنی....

از ما گفتن بود. نمی گویم ممکن است یک روز به تیر غیب دچار شوی. ولی مطمئن باش دست بالای دست بسیار است!

 

|چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱| ٩:٥٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

|شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱| ۳:٠٩ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

با توجه به اینکه تعدادی از دوستان کم لطفی کرده و از نوشته های من بدون ذکر منبع و بدون اجازه در کتب و یا وبلاگشان استفاده نموده اند، از این پس تعدادی از مطالب را علیرغم میل باطنی ام به صورت رمز دار خواهم گذاشت. رمز مطالب را به دوستانی که می شناسم اعلام خواهم کرد و از بقیه عذرخواهی می کنم.

 

|جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱| ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

همیشگی ترین صدایی که می تونی توی خونه شون بشنوی صدای قرآنه. یا شبکه قرآن می بینند، یا رادیو قرآن گوش می دهند، یا فرزندشون تمرین روخوانی قرآن می کنه یا توی منزل جلسه قرآن دارند.

هر وقت می ری خونه شون یا قرآن گوش می ده یا نماز می خونه و تو می مونی که چرا این نمازهای مستحبی تمومی نداره و کی فرصت می کنه به کارای خونه برسه؟ وقتی هم کنارت می شینه در حالی که زیر لب ذکر می گه و با یه دستش تسبیح می چرخونه، با دست دیگه سینی چای رو به سمتت هل می ده.

اگر غریبه باشی پیش خودت فکر می کنی با وجود این همه عبادت و ذکر قرآن چرا این همه مشکلات عجیب و غریب برای این خانواده پیش میاد؟ مشکلاتی که گاه با دیدنشون انگشت به دهن می مونی.

با خودت می گی: پس خدایی که دائم صداش می کنه چرا دستشو نمی گیره و قایق شکسته شو به یه ساحل امن نمی رسونه؟

اما اگه چند روزی مهمونش باشی می بینی که توی همون جلسات قرآنش، یا بین ذکرایی که میگه یه کوچولو هم فرصت اینو پیدا می کنه که دل خواهر یا برادرشو بشکنه، دختر همسایه رو بی آبرو کنه یا بین یه زن و شوهرو حسابی شکرآب کنه طوری که کارشون به طلاق بکشه. می بینی همون طوری که داره ذکر می گه می تونه یه جوری بهت نگاه کنه که تموم اعتماد به نفسی رو که سال ها برای جمع کردنش تلاش کردی به باد فنا بده.

دلم می خواد یواشکی بشینم کنارش، بغلش کنم و توی گوشش بگم: قربون اون موهای سفیدت برم، کاشکی به جای این همه عبادت بی حاصل، یکمی از وقتت رو هم صرف بند زدن دلایی می کردی که دائم در حال شکستنشونی.

 

بعداً نوشت: سارای عزیز  به این مورد توی وبش خیلی مفصل تر پرداخته که خوندنش خالی از لطف نیست.

  

|جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱| ۱:۱۱ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()