روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

دوست، دوست پسر، دوست دختر، همسر... چه می دونم مادر، پدر یا هر آدم دیگه ای که خیلی دوستش داری و هیچ جوره نمی تونی دوریشو تحمل کنی. یا اونقدر نگرانشی که دائم می خوای رصدش کنی که کجاست و چه کار می کنه. روزی شصت و پنج بار بهش زنگ می زنی و اس ام اس میدی. و خدا اون روز رو نیاره که یکی از اون شصت و پنج تا تماستو نتونه جواب بده اونوقته که خونت به جوش میاد و به بهونه نگران بودن هر چی دوست داری بهش میگی...

عزیز من اون آدمی که دائم بهش می چسبی یا اونقدر سعی می کنی بهش نزدیک بشی که عملاً میری توی حلقش، بالاخره کلافه میشه (هر چقدر هم که صبور باشه و بابت عشق و محبت زیادی تو به خودش بباله. هر چقدر که دوستت داشته باشه و به همین خاطر رفتار عجیبت رو تحمل کنه). اون وقته که کمتر می بینیش، کمتر باهات حرف میزنه. حتی دیگه عمداً تماسات رو جواب نمیده. چرا؟ چون اونم به حریم خصوصی خودش احتیاج داره(هممون نیاز داریم). چون  رفتار تو به جای اینکه بهش آرامش خاطر بده، ناراحتش می کنه، بهش استرس میده، عصبانیش می کنه. چند لحظه بشین با خودت فکر کن که این کارت اسمش دوست داشتن نیست. استثمار کردنه، تجاوز به حریم یه آدمه، توهین به شخصیت کسیه که ادعا می کنی خیلی دوستش داری!

وقتی احساس می کنی از دستت کلافه شده و می خواد تنها باشه. وقتی به زبون میاره که "یه مدتی می خوام با خودم تنها باشم"؛ به جای اینکه پنج دقیقه بعد دوباره بهش زنگ بزنی که مثلاً بگی نگران حالشی، فقط اجازه بده هر چند روز که می خواد تنها باشه. تا با خودش کنار بیاد. واضح تر از این بگم؟ چند وقتی راحتش بذار!!  توی این مدت اون سعی می کنه رفتار نادرستت رو از ذهنش پاک کنه و براش همون آدم قبلی بشی. (و این نشون میده که چقدر بهت علاقه داره)

البته یادت باشه که این دفعه از اون طرف بام نیفتی. نری به فاصله یه کیلومتریش بایستی و اونوقت انتظار داشته باشی بشنوه و بفهمه حرفاتو. یا اون چیزایی رو که فکر یا احساس می کنی درک کنه. چون چند وقتی که بگذره و ببینه نمی خوای نزدیک تر بشی، تو رو کم کم فراموش می کنه. براش میشی یه غریبه مثل هزار تا غریبه دیگه.

دوستش داشته باش بدون اینکه سعی کنی کنترلش کنی. تغییرش بدی یا در هر شرایطی – به بهانه اینکه بهش اهمیت میدی- ازش ایراد بگیری. بذار خودش باشه. بذار باهات راحت باشه. بذار از حرف زدن باهات نترسه. اجازه نده عصبانیت از رفتارت رو همه جا با خودش حمل کنه و به جایی برسه که با شنیدن اسمت خونش به جوش بیاد!!

چون هر چی باشه یه دوست و یه همراه خوب چیزی نیست که بشه خیلی راحت و با پرداخت هزینه از سوپر مارکت سر کوچه تهیه ش کرد!

 

|شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱| ٢:۳٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

اردیبهشت ماه 1390:

ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و با پرواز ساعت 6 خودم را به اصفهان رساندم. آنقدر گرسنه بودم که از راننده تاکسی خواستم مرا به یک غذافروشی خوب ببرد. با همان لهجه شیرین اصفهانی گفت: حلیم دوست دارید؟

ناخواسته لبخندی زدم و گفتم: خیلی. مدت هاست حلیم خوب نخورده ام.

گفت: می برمتون یه جای خوب. هم غذاش عالیه، هم قیمتش مناسبه.

و مرا برد به رستورانی حوالی میدان نقش جهان. حلیمش حرف نداشت. همین که سیر شدم پیاده راه افتادم سمت دروازه دولت. برای این کار باید از وسط میدان نقش جهان می گذشتم. در آن ساعت روز هنوز خلوت بود و مغازه ها تک و توک داشتند باز می شدند. رفتم سمت فروشگاهی که کیف و لباس و زیورآلات سنتی می فروخت. یک جفت گوشواره خریدم و خوش خوشک به راهم ادامه دادم. هوا آنقدر عالی بود که هوس کردم بقیه مسیرم را به سمت میدان انقلاب پیاده طی کنم. ساعت حدود هشت و نیم بود که رسیدم انقلاب و از آنجا سوار تاکسی شدم تا به خیابان نظر بروم.

یک ربع بعد وقتی به دفتر رسیدم منشی تازه آمده بود و با دفتری که قرارهای هفتگی ام را در آن یادداشت می کرد به سراغم آمد. قرار بود تا ساعت 6 بعد از ظهر با سیزده-چهارده نفر ملاقات کنم. هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که اولین مراجعه کننده از راه رسید.

برای ناهار برشی از یک پیتزای عجیب که قطر خمیرش به اندازه کیک اسفنجی بود خوردم و محض مراعات حال دندان های بیچاره از خیر بقیه اش گذشتم.

ساعت شش و نیم بعد از ظهر همین که خواستم نفسی از سر آسایش بکشم، موبایلم زنگ زد. یکی از دوستانم بود. داشت می آمد دنبالم که با هم برویم کمی در شهر گردش کنیم. – برای اینکه آهی از سر حسرت بکشید و توی دلتان بگویید خوش به حالت، هنوزکمی زود است!- چاره ای جز پذیرفتن نداشتم. فقط توانستم بگویم: من خیلی خسته ام و نمی توانم زیاد پیاده روی کنم.

خنده ای کرد و گفت: باشه. می ریم کافی شاپ.

خوشحال و خندان منتظرش نشستم. نیم ساعت بعد وقتی رسیدیم روبروی کافی شاپ مورد نظر دیدیم که کیپ تا کیپ آدم نشسته و جای سوزن انداختن نیست. یکی دو جای دیگر هم سر زدیم که یا خیلی شلوغ بودند یا زیادی پر دود! بنابراین عطای کافی شاپ رفتن را به لقایش بخشیدیم.

به پیشنهاد دوستم قرار شد برویم هایپر مارکت. تمام سه-چهار ساعت بعد را صرف جستجوی وجب به وجب هایپر مارکت کردیم. تمام مدت خدا را شکر می کردم که آنجا به بزرگی هایپراستار تهران نیست وگرنه معلوم نبود که جنازه من کی از آنجا خارج خواهد شد!

پروازم به تهران، ساعت دوازده شب بود. ساعت یازده بالاخره موفق شدم، تاکسیی به مقصد فرودگاه بگیرم و زمانی به آنجا رسیدم که گیت بسته شده بود. به هر دردسری بود کارت پروازم را گرفتم و به بخش بازرسی رفتم. خانمی که پشت دستگاه نشسته بود با لحن تندی گفت: توی این کیف چیه؟

- لپ تاپ

- بازش کن.

کیف را باز کردم و یکی دیگر از همکارانش محتویات آن را بررسی کرد. حالا نوبت کیف دیگر بود. با همان لحن گفت: اون چیه توی کیفت؟

- کدوم؟

- همون که گرده.

- فکر کنم جعبه شکلاتم رو دیدین.

- توی کیفت چاقو داری؟

کمی فکر کردم و گفتم: فکر نمی کنم. نه.

- اصلاً کیف مال خودته؟!

از شدت خستگی و ضعف داشتم از حال می رفتم: بله. قرار بوده کیف چه کسی دست من باشه؟

- بیارش اینجا

بعد از بازرسی بدنی، کیف را گذاشتم روی میز تا بررسی اش کند. به چهره اش که داشت کیفم را زیر و رو می کرد خیره شدم. همیشه برایم این سوال مطرح بوده که چرا اینها فکر می کنند هر چه بیشتر ابرو و سیبیل داشته باشند خدا از آنها راضی تر است؟ اگر مرتب تر لباس می پوشیدند و خوش برخوردتر بودند قرآن خدا غلط میشد؟ با صدای خانم که یک کارد میوه خوری از کیفم بیرون کشیده بود به خودم آمدم.

- پس این چیه؟

یادم آمد هفته گذشته که داشتم وسایل اضافی ام را از شرکت به خانه می بردم این کارد را برای اینکه وسایل دیگرم را زخمی نکند لای دستمال کاغذی پیچیدم و داخل کیفم گذاشتم ولی فراموش کردم آن را دربیاورم. گفتم: فراموش کرده بودم آن را داخل کیف گذاشته ام. لطفاً آن را دور بیندازید.

لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: نه پس می برمش خونه می ذارمش برای جهاز دخترم!

با تعجب نگاهش کردم و چیزی نگفتم. وسایلم را ریختم داخل کیفم و نمی دانم چرا یکدفعه بیهوش شدم. وقتی چشم هایم را باز کردم دختر جوانی که مرا بازرسی بدنی کرده بود با لیوانی آب قند کنارم نشسته بود و با تعجب نگاهم می کرد. گفت: چیزی نیست. آروم باشید.

لبخند زدم. کمی شانه هایم را ماساژ داد و با لبخندی بر لب تا سالن همراهی ام کرد. در آخرین لحظه وقتی آخرین نفرات داشتند سوار اتوبوس می شدند، فقط توانستم سرسری از او تشکر و خداحافظی کنم.

بعد از آن تا چند هفته هر بار که برای برگشت به تهران گذرم به آن قسمت می افتاد دنبالش می گشتم تا تشکر کنم بابت حمایت و لطفی که آن شب داشت ولی ندیدمش.

تا مدت ها با خودم فکر می کردم چرا بعضی از آدم ها وقتی در موضع قدرت قرار می گیرند سعی می کنند همنوعانشان را تحقیر کنند؟ این مسئله جایی صورت بدی به خودش می گیرد که این افراد را به عنوان نماینده یا نماد جایی می شناسیم.
دلم می خواست یک بار دیگر می دیدمش و به او می گفتم: کاشکی هم قطارهایت کمی رفتار تو را یاد می گرفتند. آن وقت بچه های ما به جای ترس از پلیس و نیروی انتظامی مواقعی که مشکلی برایشان پیش می آمد به آنها پناه می بردند نه به غریبه های مهربان و خوش و برو رویی که فقط ظاهر انسان دارند ولی بویی از آدمیت نبرده اند.

 

|پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱| ٦:٢٢ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

با بدنی خیس عرق از خواب می پرم. انگار تنم را از سنگ تراشیده اند. چند لحظه ای نمی توانم حرکت کنم. به سقف اتاق خیره می شوم و سعی می کنم خوابی را که دیده ام به خاطر بیاورم. کودکی مرده بود و من وسط جمعیتی عزادار ایستاده بودم و گریه می کردم. زن ها که بدنشان با چادرهایی سیاه پوشیده شده بود، خودشان را به چپ و راست تکان می دادند و ضجه می زدند.

به ساعت نگاه می کنم. هفت و نیم صبح است. حوصله بیدار شدن ندارم. می خواهم باز هم بخوابم و از دنیا بی خبر باشم. چشم هایم را می بندم و دقایقی بعد دوباره به خواب می روم. این بار وسط یک دعوای خانوادگی گیر افتاده ام. زن عموی بزرگم موهایش را پریشان کرده و میان اتاق بزرگی نشسته و جیغ می کشد. با تعجب به او نگاه می کنم و بعد به عمه هایم خیره می شوم که با هم جدل می کنند. دوباره از خواب می پرم.

ساعت نه و نیم است. فکر می کنم حوصله خوابیدن هم ندارم. از تخت پایین می آیم. بدون اینکه دست و صورتم را بشویم کامپیوتر را روشن می کنم. حس اینترنت گردی ندارم. ایمیلم را چک می کنم و می روم سراغ تلویزیون. خبری نیست. خاموشش می کنم. روی کاناپه می نشینم، پاهایم را می گذارم روی میز و چشم هایم را می بندم. بی دلیل اشکم سرازیر می شود. حال بد امروزم شاید تاثیر خواب هایی باشد که دیده ام. وگرنه اتفاق خاصی نیفتاده که غمگینم کند. به سختی از جا بلند می شوم. یک CD را شانسی انتخاب می کنم و داخل دستگاه پخش می گذارم. با شنیدن اولین آهنگ ناخواسته با صدای بلند می خندم. انگار امروز همه چیز دست به دست هم داده که حالم خراب باشد.

دست و صورتم را می شویم. مسواک نمی زنم. دلم صبحانه نمی خواهد. ولی از شدت گرسنگی حالت تهوع دارم. شیرجوش را پر از آب می کنم و می گذارم روی اجاق. ظرف عسل را برمی دارم ولی هرچه سعی می کنم درش باز نمی شود. با عصبانیت می گذارمش رو کابینت و برمی گردم روی کاناپه می نشینم.

کسی زنگ آپارتمان را می زند. از چشمی نگاه می کنم. آقای فرهادی است. مثل هر پنج شنبه آمده راه پله ها را نظافت کند. در را باز می کنم. سراغ آقای مرتضوی –مالک ساختمان- را می گیرد. می گویم خبری از او ندارم.

تا می خواهد خداحافظی کند می گویم: چند لحظه صبر می کنید؟

به آشپزخانه می روم. یک برش کیک و یک لیوان را می گذارم داخل بشقابی کوچک. لیوان را از آب پرتقال پر می کنم. سر راه ظرف عسل را هم برمی دارم و می روم پشت در. بشقاب را با لبخندی می گیرد و با تعجب به ظرف عسل خیره می شود. می گویم: در این را باز می کنید؟

 

با چشم های نیمه باز مخلوط آب جوش، عسل و آبلیمو را مزه مزه می کنم و به آهنگ بعدی که از اولی غمگین تر است گوش می دهم. با خودم می گویم: امروز روز خوبی برای مردن است.

یکی توی سرم می گوید: موافقم.

می گویم: فرشته مرگ باید چنین موقعیت هایی را برای قبض روح انتخاب کند. آن وقت دیگر نیازی نیست هی التماسش کنی برود و یک روز دیگر بیاید. در عوض با آغوش باز او را می پذیری. کلی هم ذوق زده می شود بابت اینکه کسی به او روی خوش نشان داده است.

می گوید: موافقم.

لیوان خالی را روی میز می گذارم. به سمت پنجره می روم و بازش می کنم. هوا خنک است و بوی گل های اطلسی یک دفعه توی سرم می پیچد. ولی هیچ حسی را درونم بیدار نمی کند.

تلفن زنگ می زند. عمه مرجان است. حالش خوب نیست. با شوهرش دعوا کرده، پسرش هم بیمار است. نیم ساعتی در مورد زندگی گند و یکنواختی که داریم برای هم سخنرانی می کنیم.

گوشی را که می گذارم احساس می کنم هوای داخل خانه سرد شده. پنجره را می بندم. همین که می خواهم پرده را بکشم چشمم به آنها می افتد که چهار تایی روی میز ناهارخوری، کنار هم ایستاده اند. آن که از همه کوچکتر است چسبیده به یکی از بزرگ ترها. مثل کودکی که دست مادرش را گرفته باشد.

مادر بزرگم می گفت: قاصدک ها همیشه خبرهای خوب می آورند.

بی اختیار لبخندی می زنم و دوباره پنجره را باز می کنم. بوی اطلسی ها تپش قلبم را بالا می برد. صورتم را رو به آفتاب می گیرم. گرمایش زیر پوستم می دود. دیگر احساس سرما نمی کنم.

زنگ آپارتمان را می زنند. از چشمی نگاه می کنم. آقای فرهادی ست. در را باز می کنم. دستش را دراز می کند. داخل لیوان خالی یک شاخه کوچک گل شب بو گذاشته است.

دوباره می نشینم روی کاناپه، چشم هایم را می بندم و گل را بو می کنم. به ترانه شادی که فضای خانه را پر کرده گوش می دهم و فکر می کنم: اشتباه کردم. امروز اصلاً روز مناسبی برای مردن نیست.

می گوید: موافقم.

 

|سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:٢۳ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

دیشب خواندن کتاب "خدمتکار" را تمام کردم و امروز فیلمی را که با اقتباس از داستان کتاب ساخته شده بود، تماشا کردم.

همیشه ترجیح می دهم همین روند را طی کنم. چرا که کتاب جزییات بیشتری را در اختیارت قرار می دهد. بعد از خواندن کتاب، دیدن فیلم کمک می کند تا تصاویر توی ذهنت جان بگیرند و متن کتاب را بهتر لمس کنی.

داستان در مورد شهری واقع در یکی از ایالت های جنوبی امریکاست. دوران برده داری تمام شده ولی رفتار نژادپرستانه همچنان با شدت گذشته ادامه دارد. زنان سیاه پوست اکنون به عنوان خدمتکاری که مزد هفتگی می گیرد در خانه سفیدپوستان کار می کنند و زندگیشان با سختی می گذرد. قهرمانان داستان – دو زن سیاه پوست و یک دختر سفید پوست- تصمیم می گیرند زندگی خدمتکاران رنگین پوست را به صورت کتاب درآورند و همین قضیه مقدمه اتفاقاتی می شود که زندگی همه شان را تحت تاثیر قرار می دهد. طنز ملایمی که بین سطرهای کتاب جریان دارد باعث می شود به میزان زیادی از تلخی فضای داستان کاسته شود و روان بودن قلم نویسنده باعث می شود متوجه نشوی ساعت ها – بی وقفه- به خواندن کتابی پرحجم مشغول بوده ای. و البته با خواندن سطرهای پایانی کتاب از تمام شدنش متاسف خواهی شد.

نویسنده کتاب خانم کاترین استاکت است که خودش در  جنوب امریکا به دنیا آمده و در دامان خدمتکاری سیاه پوست پرورش یافته است. نوشتن این رمان پنج سال به طول انجامیده و بعد از آن تا زمانی که به مرحله چاپ برسد توسط  شصت ناشر رد شده است. ترجمه کتاب را خانم شبنم سعادت انجام داده اند. ترجمه ای روان و درخور ستایش.

امیدارم فرصت خواندن کتاب را داشته باشید و مثل من از آن لذت ببرید. بعد از خواندن کتاب دیدن فیلم خدمتکار خالی از لطف نیست. جالب است بدانید خانم اکتاویا اسپنسر- بازیگر نقش مینی جکسون- به خاطر بازی در این فیلم برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن در سال 2011 شده است.

 

|یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱| ٥:٤٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

چقدر
این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

... خوب است



مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ....

که هی اتفاقاً آرام و

شمرده

شمرده

می‌بارد....

 

سیدعلی صالحی

 

|چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۱:۱٤ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

سارا- وای نازنین چقدر کتاب داری! میشه یکیشو بهم امانت بدی؟

من- حتماً عزیزم. کدومو می خوای؟

یکی از کتابا رو برمی داره.

من- سارا من کتابامو بیشتر از بچه های نداشته م دوست دارما. مواظب کتابم باش.

سارا- خیالت راحت!

 

یک ماه بعد

من- سارا جان کتابی رو که برده بودی خوندی؟

سارا- آره خیلی قشنگ بود. یکی دیگه بهم میدی؟

من- اونیو که خوندی بیار تا یکی بهت بدم.

سارا- دادمش خواهرم بخونه... همین که خوند میارمش.

من- باشه. هر کتابی می خوای بردار... فقط خیلی مواظبش باش.

سارا- وای چقدر میگی مواظب باش. حواسم هست بابا جون.

 

دو ماه بعد

من- سارا چی شد کتابا؟ هنوز نخوندی؟

سارا (با شرمندگی)- راستش بابام داشت کتابتو می خوند، آتیش سیگارش ریخت روی کتابتو و چند صفحه ش سوراخ شد...

من- تعجب

سارا- وای ببخش نازنین جون... هر چی گشتم مثلش پیدا نکردم واست بخرم.

من- آخه این کتاب خیلی قدیمی بود... اشکالی نداره همونو برگردون.

سارا- میشه بازم کتاب ببرم؟

من- خودت چی فکر می کنی؟

سارا- نازنین خسیس نباش... مگه یه کتابو چند دفعه می خوای بخونی ؟!

من- ابرو

سارا- ببرم؟ قول میدم مواظب باشم.

من- باشه. فقط زود برش گردون.

با خوشحالی کتابی انتخاب می کنه و کتابای قبلی رو موقع رفتن میذاره روی میز. با دیدن کتابا اشکم درمیاد. حسابی نابود شدن.

 

دو هفته بعد

من- سارا کتابو نیاوردیا!

سارا- وای ببخش نازنین جون. نامزدم ازم گرفت که بخونه ولی توی تاکسی اونو جا گذاشته.

من- عصبانی

 

هفته بعد

رفتم به سارا سر بزنم. یه کتاب دو جلدی از سامرست موام روی میزشه که چاپش مال چهل سال پیشه.

من- وای سارا اینو از کجا آوردی؟

سارا- شاهین (نامزدش) واسم خریده... می خوای بخونیش؟

من- وای مرسی.

 

یک ماه بعد

زنگ تلفن. ساراست.

سارا- نازنین کتابارو خوندی؟ الان وقتم آزاده و می تونم بخونمشون.

من- راستش سارا جون داده بودم عمه م بخونه ، بچه ش کتاباتو پاره کرده.. شرمنده خیلی سعی کردم مثلش پیدا کنم ولی نبود!

سارا- تعجب

من در حالی که لبخند می زنم به کتاباش که توی کتابخونه م جا خوش کرده ن نگاه می کنم.

 

|شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:٠٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()