روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

کتابی که تصمیم دارم معرفی کنم شاید چندان شبیه بقیه کتاب هایی که همیشه می خوانم نباشد ولی از خواندنش لذت بردم.

سوزی سالمون دختری چهارده ساله است که یک روز عصر در راه بازگشت از مدرسه توسط مرد همسایه دزدیده شده و به قتل می رسد. او از بهشتِ خودش خانواده، دوستان و قاتلش را تماشا می کند و پیگیر جزییات زندگی آنهاست. امید عبث خانواده اش در روزهای ابتدای گم شدنش و سپس تلاش خستگی ناپذیر آنها برای یافتن قاتل او در طول سال های بعد از کشته شدنش را با لحنی شیرین تعریف می کند.

او که در بهشت کوچکش فضا و زمان را آن گونه که دوست دارد می سازد، شاهد بزرگ شدن خواهر و برادر و پیر شدن پدر و مادرش است. تا پایان داستان سوزی همان دخترک چهارده ساله باقی می ماند و همچنان دنیا و رخدادهای آن را با نگاه معصومانه اش می بیند و شرح می دهد.

نام کتاب استخوان های دوست داشتنی است. نویسنده این اثر خانم آلیس سبالد و مترجم آن خانم میترا معتضد هستند. کتاب توسط انتشارات البرز چاپ شده است.

پیتر جکسون فیلمی با همین نام و با اقتباس از داستان خانم سبالد ساخته است. برای دوستانی که اهل خواندن کتاب نیستند، تماشای فیلم را توصیه می کنم.

 

|دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱| ٩:٤۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

 " تعطیل است "

و بچسبانی پشت شیشه افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی.

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند.

آن وقت با خودت بگویی

بگذار منتظر بمانند!

 

- حسین پناهی -

 

|پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱| ٩:٢٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

چند وقتی از "خودم" بی خبر بودم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم چمدانش را بسته و رفته. مرا گذاشته بود با روزهایی که نمی دانستم باهاشان چه کنم و شب هایی که گذشت هر دقیقه شان به اندازه یکسال طول می کشید.

سعی می کردم وقتم را با خواندن کتاب پر کنم ولی انگار بدون او، هیچ حسی درونم بیدار نمی شد. سعی می کردم بنویسم ولی بدون حضور او کلمات از ذهنم می گریختند. بدون او انگار روح از روزگارم رفته بود. شده بودم مرده متحرکی که حرف می زدم بدون اینکه واقعاً بدانم چه می گویم. گوش می دادم بدون اینکه چیزی بشنوم و نگاه می کردم بدون اینکه چیزی ببینم. دلم می خواست گریه کنم ولی اشک هایم را هم با خودش برده بود. تنها چیزی که برایم مانده بود عصبانیتی بود که نهایت نداشت. دلم می خواست همه چیز را خرد و خمیر کنم...

نمی دانم اگر همان طوری که رفته بود، نیمه شبی بی خبر سر و کله اش پیدا نمی شد، کارم به کجا می کشید.

 

اینجا نشسته ام و نگاهش می کنم که کنارم روی کاناپه محبوبمان نشسته و کلمات را به من دیکته می کند. خسته است و چشمانش مثل گذشته برق نمی زنند. اما همین که دستش را روی دستم می گذارد و نوازشم می کند دلم غنج می رود. دلم می خواهد سرم را روی شانه هایش بگذارم و التماس کنم دیگر این کار را با من نکند. دیگر تنهایم نگذارد. بگویم که در نبودش تا سر حد مرگ دلتنگ می شوم. ولی می دانم این حرف هوایی اش می کند. می دانم اگر هوس رفتن به سرش بزند فقط خدا می تواند مانعش شود. برای همین خیلی آرام لب های خشکم را به گونه لطیفش می گذارم و توی دلم می گویم: خیلی برایم عزیزی.

لبخند می زند. لب های نرمش را به گوشم نزدیک می کند و می گوید: تو هم همین طور...

 

|پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱| ٥:٥٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند.

با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.

...در سبد جلو، صفات نیک خود را مى‌گذاریم.

در سبد پشتی، عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم.

به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.

بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد.

 

- پائولو کوئلیو-

 

|سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱| ۱:٠۱ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()