روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

من فکر می کنم صاحب سوپر مارکت محله ما به هیچ وجه تعادل روحی- روانی نداره. چرا؟

بعضی وقتا که میرم ازش خرید کنم با دیدن من آن چنان از روی صندلیش بلند میشه که انگار زیرش فنر گذاشتن. یه سلام بلند بالا می کنه و هم زمان جلوی من خم میشه اونقدر که نگران میشم دماغش بر اثر برخورد با جناق سینه ش منهدم بشه. بعد شاگردشو صدا می زنه و میگه: آقا فرامرز ببین خانم چی میخوان واسشون بیار....

یه روزای دیگه وقتی میرم توی فروشگاهش. بدون اینکه به خودش زحمت بده صورتشو از ماشین حسابش برگردونه به زور جواب سلاممو میده. طوری که شک میکنم شاید واسه اینکار از روزای عمرش مایه میذاره. هر سوالی ام ازش می پرسم یه در میون جواب میده!

امروز دلیلشو کشف کردم. مدیونید اگه فکر کنید طرز برخورد آقای "ب" ربطی به نحوه لباس پوشیدن و آرایش کردن من داره!

 

|چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱| ٧:٠۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

الیاس و زاویر دو سرخپوست جوان اهل کانادا هستند که بیشتر دوران کودکیشان را با هم سپری کرده اند. زمانی که کانادا وارد جنگ جهانی دوم می شود این دو تصمیم می گیرند به ارتش ملحق شوند. به دلیل زندگی طولانی مدت در جنگل، خیلی زود جای خود را به عنوان بهترین دیده بان و بهترین تک تیرانداز در ارتش پیدا کرده و شهرتی به هم می زنند. این شهرت برای یکی باعث شادی و برای دیگری مایه نگرانی می شود.

داستان با بازگشت زاویر از جنگ آغاز می شود. در سفری که با قایق - به همراه خاله اش نیسکا- برای رسیدن به خانه بر روی رودخانه دارد خاطراتش را مرور می کند.

کتاب دو راوی دارد. یکی زاویر که از حوادثی که در جنگ به چشم دیده سخن می گوید و دیگری نیسکا که برای آرام کردن زاویر مجروح، به بازگو کردن خاطرات دوران کودکی و بزرگسالی خود می پردازد.

نام کتاب جاده سه روزه است. نویسنده آن آقای جوزف بویدن و مترجمش آقای محمد جوادی می باشد. کتاب توسط انتشارات مروارید چاپ شده است.

برای من که علاقه زیادی به فرهنگ سرخپوستان دارم کتاب جالبی بود.

 

|شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱| ۸:۱٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

حتماً تا حالا واستون پیش اومده که می دونید باید یه کاری رو انجام بدین. واسه عملی شدنش برنامه ریزی می کنین. هر کاری می کنین که به سرانجام برسه. خودتون رو به آب و آتیش می زنین. ولی در نهایت انگار نه انگار. هیچ اتفاقی نمی افته. تمام نقشه هاتون نقش بر آب میشه و برای یه مدت کوتاه فکر می کنید که دنیا به آخر رسیده. دیگه دلتون نمی خواد هیچ کاری انجام بدید. دوست دارید واسه حداقل یه مدت کوتاه تو دنیای بی خبری سیر کنید. و اگه مثل من باشید دوست دارید همه ش بخوابید و نفهمید دور و برتون چی می گذره.

توی اینجور مواقع کافیه چند دقیقه ای توی یه جای خلوت که کسی نباشه، با خودتون یه جلسه یک نفره بذارید. به این فکر کنید که من تمام تمرکز و تلاشم رو برای این کار خرج کردم ولی نشد. به خودم و وجدانم بدهکار نیستم. اگه این قضیه به جایی که من می خواستم نرسیده حتماً حتماً قراره یه اتفاق بهتر بیفته. این همه انرژیی که صرف کردم هدر نرفته فقط قراره ازش به نتیجه بهتری برسم.

اینطوریه که مثل من به آرامش می رسید. متوجه میشید که خیلی وقتا اون چیزی که از ته دل می خواید لزوماً اون چیزی نیست که شما رو به خوشی یا آرامش برسونه. اگه یه کم، فقط یه کم صبر داشته باشید می بینید یه اتفاق مثل یه معجزه که حتی فکرشم نمی کردید زندگیتون رو از این رو به اون رو می کنه و روزی هزار بار خدا رو شکر می کنید که توی یه دوره خاص به اون چیزی که فکر می کردید آینده و خوشحالیتون رو تضمین می کنه نرسیدید.

 

|یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱| ٦:٠٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()