روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

من: لیوانم شکستناراحت

نگار: آخی. کدوم؟

من: همون که واسه توی شرکت خریده بودم. روش عکس یه فیل سبز بود روی درخت! همون که می خواستم بدمش به تو.

نگار: اشکالی نداره عزیزم فدای سرت. شاید فیله دوست نداشته بیاد پیش من.

من: غلط کرده.

نگار: حالا کرده یا نکرده بالاخره دیگه مُرده. پشت سر مرده بد نگو، اشکم نریز، روحش به آرامش نمی رسهنیشخند

من: ابرو

نگار: این نگاه عاقل اندر سفیح

سفیه

صفیح

صفیه

رو به لیوانت بنداز که از بین این همه کار توی دنیا شکستنو انتخاب کرده!

من: خنده

|یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢| ٧:٤۳ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

-اگر فقط خود را از یادآوری موضوعات ناخوشایند منع کنیم، به راحتی می توانیم آن ها را فراموش کنیم.

- اگر جلوی افکار منفی و تحقیرکننده خود را بگیرید، قدم بزرگی در راه غلبه بر ترس برداشته اید.

- طرز فکری که هوش شما را هدایت می کند بسیار مهم تر از میزان هوش شماست.

- روان شناسان معتقدند شلختگی، لاقیدی و پرسه زدن، ویژگی های آدمی است که نسبت به خودش، کارش و مردم پیرامونش نگرش مثبتی ندارد.

- نگرش های تلخ، منفی، بدبینانه و دلسرد کننده، بیشتر از کم هوشی عمل عقب ماندگی مدیران تازه کار و جوان است.

- ما نمی توانیم موفقیت چندانی در تغییر دادن میزان توانایی فطری خود به دست آوریم، اما بی تردید می توانیم شیوه استفاده از آن چه را که داریم، تغییر دهیم.

- اقدام ترس را برطرف می سازد و بلاتکلیفی و تعلل به ترس میدان می دهد.

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢| ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

|دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢| ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

آن قدر دیر آمدی
که رنگ چشمانت
و طرح کت سورمه ای تو
از یادم رفت !

آن قدر دیر آمدی
که نامه هایم کبوتر به کبوتر
در مسیر آسمان شعر شد
شعرهایم کلاغ به کلاغ
از توت فرنگی تا پرتقال
حرف مردم شد !

آن قدر دیر آمدی
که صد پیمانه نشاط وحشی
در پیاله هوشیاری من
یک وعده هم مرا دیوانه نکرد !

آنقدر دیر آمدی ... دیر آمدی ... دیر آمدی
که لیلی شدن از یادم رفت !

 

نسرین بهجتی

 

|دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢| ٧:٠۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

خیلی کم پیش میاد کاری کنم که بعدش بابت انجامش از خودم بدم بیاد. دلیلش شاید اینه که مدت هاست قبل از انجام هر کاری راجع بهش فکر می کنم. بسته به مهم بودنش پنج دقیقه تا یکی دو ماه وقت می ذارم و جوانب رو می سنجم. اما امروز کله سحر یه اشتباه بزرگ ازم سر زد که باعث شد دلخور بشم از دست خودم.

چند روز پیش چون اعتبار کارت بانکیم تمام شده بود و این حساب تنها حسابیه که باهاش اینترنتی کار می کنم و رمز دوم داره، سریع رفتم عوضش کردم. ولی متاسفانه فراموش کردم رمز دوم بگیرم. امروز هم موردی پیش اومده بود که باید می داشتم این رمز دوم رو. واسه همین صبح زود بیدار شدم، تماس گرفتم با تاکسی بانوان تا سر راه شرکت برم و رمز دوم بگیرم. ربع ساعت توی خونه منتظر موندم، تاکسی نیومد. اومدم سر کوچه ایستادم تا حداقل وقتی می رسه دیگه معطل نشه. ولی بعد از اینکه ده دقیقه گذشت و دیگه داشتم قندیل می بستم هم چنان خبری نشد. تماس گرفتم با مرکزشون و گفتن که راننده آدرس رو پیدا نمی کنه. عصبانی شدم. دائم دارم ازشون ماشین می گیرم و هنوز آدرس رو پیدا نمی کنن! خلاصه شماره راننده رو دادن و راهنماییش کردم و اومد. تا سوار شدم با سردی به راننده گفتم شما چطور آدرس به این سرراستی رو بعد از نیم ساعت نتونستین پیدا کنین؟ مگه قبل از چهار راه... چند تا کوچه هست؟

چیزی نگفت منم تکیه دادم و راه افتادیم. دم بانک پیاده شدم و البته کارم دو-سه دقیقه بیشتر طول نکشید. وقتی برگشتم توی ماشین دیدم خانم راننده داره با موبایلش حرف می زنه و به پهنای صورتش اشک می ریزه. ازش خواستم یه گوشه نگه داره و وقتی آروم تر شد راه بیفته ولی گفت می تونه رانندگی کنه. همین طور که با موبایلش حرف می زد، رانندگی هم می کرد.

کل ربع ساعتی که توی ماشینش بودم، با هق هق گریه ش گذشت. نمی دونم چه مشکلی براش پیش اومده بود ولی کوچیک یا بزرگ، دلش رو حسابی به درد آورده بود و نمی تونست اشک نریزه. توی مسیر یه چند باری هم نزدیک بود تصادف کنه که به خیر گذشت.

توی اون لحظه خیلی از خودم دلخور شدم. می تونستم با بی خیال شدن اشتباهش، حداقل به غصه هاش اضافه نکنم. وقتی رسیدیم دم شرکت کلی بهش اصرار کردم که بیاد بالا و یه لیوان چای بخوره تا آروم بشه. قبول نکرد.

همه ش دارم فکر می کنم کاشکی امروزو بی خیال کسب درآمد بشه و بره یه جایی، پیش یه کسی و آروم بشه. کاش کسی رو داشته باشه که بتونه حالش رو خوب کنه.

 

|سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢| ٩:٢٥ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()