روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

این الان دقیقاً وضعیت خونه و زندگی منه! خودتون دیگه حساب کنید توی مغزم چه خبره؟

|دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢| ٩:٤٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

جونم براتون بگه که:

پارسال فکر می کنم اوایل خرداد ماه بود که از کارم استعفا دادم. یعنی در اصل کارم توی اصفهان تمام شد و قرار شد برگردم تهران و با یه سِمت بهتر مشغول به کار بشم. ولی به خاطر این که حقوقی که قرار بود برای سال اول بگیرم، خیلی کمتر از هزینه هام میشد و در عین حال تصمیم گرفته بودم درس بخونم، قضیه رو منتفی کردم و سرخوشانه استعفا دادم. آقای مدیر هم لطف داشتن و برای دادن حقوق چند ماه آخر دبه کردن. حوصله نداشتم برم تهران و واسه بقیه طلبم چک و چونه بزنم واسه همین موکولش کردم به یه زمانی که حالم بهتر بود و اون زمان البته هنوز نیومده! خلاصه این که در اصفهان موندنی شدم. رفتم توی یه آموزشگاه خوب ثبت نام کردم، با کلی ذوق و شوق، مثل بچه های دبستانی دفتر و خودکار و هزار تا خرده ریز دیگه گرفتم، بعدم رفتم سر کلاس.

از اونجایی که کلاً نمی تونم به خودم یه زندگی آروم و بی دغدغه رو ببینم حسابی خودمو انداختم توی دردسر و یهو اوضاع مالی و روحی و احساسی و خلاصه همه چیزم به هم ریخت – چه به هم ریختنی – قید درس خوندن رو موقتاً زدم، چون حتی نمی تونستم اجاره خونه مو بدم چه برسه به هزینه دانشگاه. و راه افتادم دنبال کار. منی که توی این چند سال، خیلیا بهم پیشنهاد کار با درآمد بالاتر از کارم می دادن؛ حالا هر جایی سرمی زدم از کار خبری نبود. چیزی که بیشتر از همه چیز اذیتم می کرد ترس از این بود که یه روزی اون قدر بی پول بشم که نتونم کوچک ترین هزینه هام رو بدم. البته خوشبختانه این اتفاق نیفتاد. صاحب خونه مهربونم از دور که منو می دید راهشو کج می کرد و از یه سمت دیگه می رفت. یه روز رفتم سراغش. ازش گله کردم که دوری می کنه و حتی اجازه نمی ده یه سلام خشک و خالی بهش بکنم. پرسیدم کاری کردم که از  دستم ناراحته؟ سرشو انداخت پایین و گفت: دخترم نمی خواستم باهاتون رو در رو بشم فقط به خاطر این که یه وقت خجالت زده نشید و فکر نکنید اجاره مو می خوام!

منم که اون روزا فقط منتظر بودم یه برگ از درخت بیفته و شروع کنم به گریه کردن، یهو اشکم سرازیر شد!

خلاصه توی این مدت ایشون یک ریال هم بابت اجاره ازم نگرفتن و حتی پول قبض ها رو هم خودشون می دادن. بالاخره بعد از حدود ده ماه همه چیز دوباره روی غلتک افتاد، اول مشکل مالیم حل شد، بعد یه کار خوب پیدا کردم. هفته گذشته یه خونه ی بزرگ تر با شرایط خیلی خوب پیدا کردم و خیلی چیزای دیگه!

در تمام اون روزایی که می تونم بگم خاکستری بودن – سیاه نبودن – با خودم فکر می کردم حتماً مصلحتی توی این اتفاقات بد که به صورت زنجیره ای برام پیش اومدن هست. حتماً قراره بعدش اتفاقای بهتری بیفته، قراره زندگیم خیلی بهتربشه. فقط از خدا می خواستم که بهم تحمل بده و کمکم کنه که دیدِ مثبتم رو حفظ کنم.

این یکسال با تمام سختی ها و تلخی هاش گذشت و بعد از اون من به چیزای خیلی بهتری رسیدم. خیلی از آدمایی که فکر می کردم باهام دوستن از زندگیم رفتن بیرون، چون یا تحمل اینو نداشتن که توی حال بدم وقتی حتی نمی تونستم الکی بخندم و به خوب بودن تظاهر کنم، کنارم بمونن. یا دیدن دیگه از طرف من بهشون چیزی نمی رسه! از طرفی کسایی بودن که عادت کرده بودم اطرافم باشن و نمی دیدمشون. یعنی بودنشون اون قدر برام عادی بود که کمتر بهشون فکر می کردم. با خالی شدن زندگیم از آدمای دیگه تازه متوجه شدم که اینا کسایی ان که توی سختی و ناراحتی می تونم بهشون تکیه کنم. می تونم سرمو روی شونه هاشون بذارم و گریه کنم بدون این که حتی توقع داشته باشن بهشون بگم جریان چیه؟

الان بابت وجودشون توی زندگیم روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم. تازه فهمیدم توی این مدت خدا منو فراموش نکرده بود. من فقط توی چیزای مسخره غرق شده بودم و اون می خواست من خودمو پیدا کنم. یادم بیاد کی هستم و چه کارایی می تونم بکنم. یادم بیاد دوستایی که همیشه و در هر حالی کنارم هستن و مهم تر از اون قدرم رو می دونن و منو به خاطر خودم و اون چیزی که هستم دوست دارن، چه کسانی ان؟

خدایا من الان قدر زندگیمو می دونم. قدر دوستای خوبمو می دونم. قدر خواهر مهربونم و شوهر دوست داشتنیش رو می دونم. و خیلی کسای دیگه که نمی تونم اینجا اسمی ازشون ببرم. کمکم کن دیگه هیچ وقت فراموش نکنم چیزایی رو که توی این چند ماه به من یاد دادی – و سخت بود یاد گرفتنش – و کمک کن برای کسانی که برام عزیزن – و عزیزم براشون – یه تکیه گاه همیشگی باشم نه یه دوست موقتی که با نسیم میاد و با توفان میره!

 

|چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢| ٩:٥٦ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

خیلی سخته بعد از مدت ها که دست به قلم نبردی، شروع کنی به نوشتن. یه جورایی حس بودن توی محیط وبلاگ نویسی از یادم رفته. برای شروع تصمیم گرفتم به چند تا وبلاگ قدیمی سر بزنم. رفتم سراغ دوستانی که در گذشته خیلی به من لطف داشتن، ناراحت شدم وقتی دیدم خیلی از وبلاگ ها حذف شده و شاید دیگه نتونم خبری از دوستانم بگیرم.

بگذریم.

تقریباً یکسالی نبودم. خیلی از دوستان محبت داشتن و برام پیغام گذاشته بودند. توی این یکی دو روزه تمام پیام ها رو خوندم و کلی بغض کردم  به خاطر این که دیدم کلی دوستای خوب اینجا دارم ولی توی این مدت احساس تنهایی می کردم. جواب دادن به تمام پیام ها برام ممکن نیست برای همین، همین جا از همتون تشکر می کنم.

پست بعدی رو اختصاص می دم به شرح کلی اتفاقاتی که توی این یک سال افتاد و بعد از اون قول می دم که مرتب وبلاگ رو به روز کنم.

تا بعد.

 

|یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢| ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()