روزهای آفتابی، شب های پُرستاره


از دور روز پیش یه رژیم به ظاهر ساده رو شروع کردم. ولی از همون روز اول معلوم شد که اونقدرام ساده نیست. دائم احساس گرسنگی دارم و هر موجود زنده ای (پرنده – چرنده – خزنده!) که از جلوی روم رد میشه، با خودم فکر می کنم که آیا میشه خوردش یا نه؟ دیگه کم کم دارم برای دلفی نگران می شم. می گم به نظر شما بهتر نیست یه چند روزی بذارمش پیش یه آدم مطمئن، بعد از این که رژیمم تمام شد پسش بگیرم؟!


 

|شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢| ٦:٤٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

سایت هایکو کتاب بازی جالبی ابداع کرده. این چند روز ذهنم خیلی درگیر چیدمان کتاب ها و عکس گرفتن از اونها بود.

|دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢| ۸:۳۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ... 

 

سیدعلی صالحی


 

|سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢| ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()

 

در اصفهان به دنیا آمدم. البته نه مادر و نه پدر هیچ کدام اهل این شهر نبودند. خانواده مادرم همگی اهل اهواز بودند و همان جا هم زندگی می کردند. خانواده پدری زاده سمنان بودند و بیشترشان در تهران و شیراز سکونت داشتند.

خانواده ما به اصفهان تبعید شده بود. دلیلش مخالفت خانواده مادرم با ازدواج او و پدرم بود البته چند سال بعد دل پدر بزرگ و دایی ها به رحم آمد و ما دوباره به جمعشان راه یافتیم ولی همچنان در اصفهان ماندیم.

دوازده – سیزده ساله  که شدم گاهی به پدر و مادرم نگاه می کردم و تمام فکرم این بود که مادرم، زنی بلند قد، با چشم های میشی و پوست سفید چطور زن مردی کوتاه قد و زشت شده که سراسر صورتش را چاله چوله های باقی مانده از بیماری آبله پوشانده است؟ مردی که تمام وقتش را یا پای منقل می گذراند یا روی پشت بام به هوا کردن کبوترهای بیشماری که شکمشان از گندمی که پولش باید صرف خورد و خوراک و پوشاک ما میشد، پر شده است.*

 


ادامه مطلـب
|دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢| ۱:۱٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

ستاره یه دوست خانوادگیه. دوستی که سال هاست می شناسمش و با خیلی از مسائل زندگیش آشنام. چند وقت پیش که بعد از چند سال دیدمش، ازش خواستم همه چیز رو از اولش برام تعریف کنه. این که پدر و مادرش کی بودن و چی شدن و چی شد که به اینجا رسید. گفتم می خوام در موردش توی وبم بنویسم.

لطف کرد و پذیرفت صداشو ضبط کنم. اولش فکر می کردم یه پست طولانی بشه ولی ظاهراً تعریف کردنش خیلی بیشتر از این ها زمان می بره.

سعی می کنم با وفاداری به متن و البته با گویش و روش خودم داستانش رو براتون پیاده کنم. شاید این قضیه باعث بشه دوباره دور هم جمع بشیم و در عین حال از یه زندگی دیگه، یه درس تازه بگیریم.

 

|دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢| ۱:٠٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

همیشه خدا همین که بوی پاییز به مشامم می رسید، غم توی دلم خونه می کرد. یه جور غریبی دلم می گرفت. شاید به خاطر این که یادم می اومد هر سال موقع بازگشایی مدارس همه بچه ها کیف و کفش و لباس نو داشتن و من مجبور بودم از وسایل سال قبلم استفاده کنم. روز اول مدرسه بچه ها با یکی از والدینشون می اومدن مدرسه ولی من باید می شدم بزرگ تر خواهرام و همراهیشون می کردم و هیچ کس همراه خودم نبود. – حتی اول ابتدایی -  شایدم نه، همون حال و هوای پاییز، دیدن این که درختا یهو برگاشون زرد می شه و باد به یغما می بَرَدشون، باعث دلتنگیم می شد.

امسال اما همه چیز برام یه جور دیگه ست. دیدن بچه مدرسه ای ها خوشحالم می کنه. یادم می افته به روزای شادی که توی مدرسه داشتم. – همه ش که غم و غصه نبود – به دوستام، معلمایی که دوستشون داشتم، شیطنت و بازیگوشیایی که داشتیم و خیلی چیزای دیگه.

از دیدن این همه تغییر که هر روز صبح موقع رفتن سر کار شاهدشون هستم، شاد می شم. دلم می خواد دائم لبخند بزنم و تعجب می کنم وقتی می بینم خیلیا بی تفاوت از کنار این همه قشنگی رد می شن.

پاییز امسال حالم خیلی خوبه. بی صبرانه منتظرم برگا زرد و قرمز و نارنجی بشن و برم کنار رودخونه ای که حالا بسترش شبیه یه بیشه ی بزرگ شده قدم بزنم. و لذت ببرم از لحظات بی دغدغه و خالی از استرسی که تجربه شون می کنم.

همه اینا رو یه جورایی مدیونم به کسی که این همه سال صبورانه شاهد سرکشی های بی حد من بود و منتظر موند. همیشه آماده بود برای این که حمایتم کنه ولی من بی توجه گذشتم از کنارش و حالا پشیمونم از سال هایی که از دستشون دادم. ولی یه چیزی برام روشنه، حالا قدرش رو می دونم و تمام سعی ام اینه که جبران کنم تمام اون بی تفاوتی ها و سنگدلی هایی رو که در حقش کردم.

 

|چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢| ۸:٤٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()