روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

 

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست!

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.

 

سید علی صالحی

|چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢| ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

اینا چیزایی هستن که هر روز از پنجره محل کارم می بینم.

این عکس رو خیلی دوست دارم.

بقیه عکسا رو می تونید توی ادامه مطلب ببینید.لبخند


ادامه مطلـب
|چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢| ۸:٤٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

خونه جدیدم یه حیاط کوچیک داره با آجرای سرخ و موزاییکای سرخ و سبز. دو طرفش دو تا گلدون گِلی بزرگه که مستاجر قبلی توشون رز رونده کاشته بود ولی به قول خودش دو هفته ای مردنو ازشون دو تا ساقه خشکیده باقی موند. با خودم فکر کردم چقدر لذت داره که وقتی هوا گرم تر میشه بتونم حیاطو آب و جارو کنم و بشینم و خیره بشم به گلایی که توی این گلدونا می کارم. بعد دوباره فکر کردم تا بیاد هوا گرم بشه و من گلی بکارم و این گلا بیان بزرگ بشن و شکوفا، موعد قراردادم تمام شده و باید خونه رو تحویل مستاجر بعدی بدم. برای همین تصمیم گرفتم از همین الان فضای سبزو توی خونه راه بندازم و نزدیک بهار گلدونا رو ببرم توی حیاط.

جلوی شرکت یه درخت پیچک بزرگ هست که از یه درخت کاج رفته بالا و نمای خیلی قشنگی به خیابون داده. بیست روز پیش آبدارچی شرکت رو فرستادم دو تا از شاخه هاشو برام بچینه. پرسید واسه چی می خوام و بهش گفتم می خوام بذارم توی آب تا ریشه بدن و بکارمشون. گفتش اینا ریشه نمی دن.

بعد از اون هر کسی اونا رو دید یا در موردشون شنید همین حرف رو زد. با این حال دلم نیومد بندازمشون دور. گفتم تا سبزن نگهشون می دارم.

چند روز پیش که خواستم آب ظرفشون رو عوض کنم دیدم ریشه دادن! برای منی که این اولین گیاهیه که مسئولیت نگهداریش رو قبول کردم، اون لحظه یکی از شادترین لحظه های زندگیم بود. دوست دارم بهار زودتر بیاد.

|یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢| ٦:٤٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()


بیشتر وقت ها، زمانی که عزیزی از دست می رود، "ای کاش ها" بی رحمانه هجوم می آورند. ای کاش بیشتر دیده بودمش. ای کاش زمان بیشتری در کنارش بودم. ای کاش فلان حرف را نمی زدم. ای کاش فلان کار را نمی کردم. ای کاش.... ای کاش....

برای من ، تو فقط "آقای رییس" بودی. کسی که احترام زیادی برایت قائل بودم و قضاوت هایت را بی چون و چرا می پذیرفتم. بقیه را نمی دانم ولی من می دانستم زیر نگاه گاه سنگین و صدای گاه بلندت، قلبی بی نهایت مهربان داری. در کنار تو من امنیت را شناختم و یاد گرفتم در اوج قدرت هم می شود مهربان بود و از کنار خیلی از مسائل و خیلی از آدم ها بزرگوارانه رد شد. می شود بخشید. می شود اهمیت نداد.

امروز صبح وقتی خبر رفتنت را شنیدم فکر کردم ای کاش دیروز موقع خداحافظی آن آخرین لبخند را نزده بودی، کاش مثل هر روز زیر لب خداحافظی می کردی و می رفتی. چه اشکالی داشت؟ چرا از حالا تا پایان عمر، آخرین تصویر از تو توی ذهنم باید چهره خندانت باشد که می دانم دوباره هرگز آن را نخواهم دید؟

 

|جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢| ٢:٠٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

یکسالی می شد که از شرکت ما رفته بود. بهانه رفتنش شرایط ویژه اش و استراحت مطلقی بود که دکتر تجویز کرده بود. خواسته بود مرخصی طولانی مدت بگیرد ولی مدیریت شرکت که دل خوشی از کار کردن و رفتارش نداشت، فرصت را غنیمت شمرد و عذرش را خواست. مگر میشد کار شرکت را برای زمانی طولانی به امان خدا رها کرد تا خانم صادقی هر وقت دلش خواست برگردد و انجام وظیفه کند؟

این شد که یک روز صبح وقتی آمدیم شرکت دیدیم خانم صادقی مثل پرنده ای که در قفسش را باز کرده و به زور هلش داده باشند بیرون، وسایلش را جمع کرده و رفته انگار هیچ وقت آن جا، توی آن اتاق و روی آن صندلی حضور نداشته است. ظاهراً حسابی دلخور بود چون از هیچ کداممان یک خداحافظی خشک و خالی هم نکرد؛ درخواست حلالیت که طلبمان!

با رفتنش من یکی که نفس راحتی کشیدم. چون به یکباره چشمم به این حقیقت شیرین روشن شد: حقوقی که از شرکت می گیرم دیگر مال خودِ خودم است و لازم نیست حتی یک ریالش را بابت ناله ها و ننه من غریبم های خانم صادقی هزینه کنم. گذشته از آن فهمیدم تعداد ساعت های کار مفیدم چند برابر می شود چرا که دیگر لازم نیست دم به دقیقه جلوی یکی از همکارهایم بایستم و توضیح دهم که فلان حرف را در موردش نزده ام و یا توضیح بخواهم که چرا بیسار حرف را پشت سرم زده است و منتظر بمانم او به تمام مقدسات قسم بخورد چنین کاری نکرده و بالاخره هر دو به این نتیجه برسیم که همه آتش ها از گور خانم صادقی بلند می شود!

بعد از به دنیا آمدن فرزندش، خانم صادقی دوباره شروع کرد به بهانه دیدن دوستان قدیمی، هر از گاهی سری به شرکت بزند. هیج کس دل خوشی از او نداشت ولی همه سعی می کردند مراعاتش را بکنند و توی ذوقّش نزنند و اگر خوب دقت می کردی می دیدی همه در حضورش به نوعی "لال مانی" می گیرند و حرفی از دهانشان در نمی آید.

گذشت تا این که من هم استعفا دادم و به شهر دیگری کوچیدم. مدت ها از همکاران سابق و شرایط شرکت بی خبر بودم تا این که یک هفته پیش برای گرفتن یک سری اطلاعات با مدیر شرکت تماس گرفتم. بعد از این که پاسخ سوالم را داد پرسید: از خانم صادقی خبر دارید؟

گفتم که دو سالی می شود خبری از او ندارم... و مگر اتفاقی افتاده؟

تعریف کرد شش ماه پیش خانم صادقی رفته شرکت و حسابی دل همه را به درد آورده است که سرطان گرفته ام و با شوهر بی کار و بچه ای کوچک و این همه مخارج سنگین نمی توانم هزینه دوا و درمانم را بدهم. همکاران سابق آن قدر دلشان به درد می آید که حتی یکی دو نفرشان تصمیم می گیرند طلاهایشان را بفروشند و به او کمک کنند. آقای مدیر اجازه نمی دهند و چهار میلیون تومان به عنوان قرض می دهند به خانم صادقی. تازه به همین هم اکتفا نمی کنند و تلاش می کنند خانم را برای معالجه نزد چند دکتر متخصص ببرند ولی خانم صادقی این بار مثل پرنده ای که در قفسش باز مانده، فرصت را غنیمت شمرده و خیلی بی سر و صدا پر زده و رفته است. و آقای مدیر هر چه به زمین و آسمان چشم دوخته اند، اثری از او نیافته اند که نیافته اند!

دیروز با دوست مشترکی صحبت می کردم که حرف کشیده شد به خانم صادقی. این بار نیز چشمم به حقیقتی روشن شد؛ همان موقعی که مترصد برداشتن کلاه آقای مدیر بوده به آن دوست گفته این ها مقداری پول از من قرض گرفته اند ولی پس نمی دهند، می خواهم بروم پولم را هر طوری هست ازشان بگیرم.

تازه آن موقع بود که من و دوست مشترک به این حقیقت تکان دهنده پی بردیم که از زمین هم می تواند به آسمان ببارد!

 

بازنشر این پست در لینک زن

|سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢| ٧:۳٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

نمی دونم قبلاً راجع به کلکسیون ماگی که دارم براتون گفتم یا نه؟ چند سال پیش وقتی می خواستیم بریم تهران زندگی کنیم یه سری از وسایلمون رو گذاشتیم توی زیر زمین خونه عمه مون که ماگ های من هم جزوشون بود. پارسال بالاخره اونا رو پس گرفتم ولی وقتی در کارتنشون رو باز کردم دیدم چند تاشون شکسته ن - پسر عمه م احساس شوالیه بودن بهش دست داده بود و با سیخ کباب که حکم شمشیرش رو داشت افتاده بود به جون کارتن ماگ ها و حسابی از خجالتشون در اومده بود.- یکی از ماگ ها فقط دسته ش شکسته بود و خودش سالم بود. دلم نیومد بندازمش دور. امروز یه عکسی توی اینترنت دیدم و تصمیم گرفتم برای اون ماگ یه لباس ببافم. طرز درست کردنش رو می تونید توی ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلـب
|پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢| ٧:٠٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

 

بقیه هایکوهای من رو می تونید اینجا، اینجا و اینجا ببینید.لبخند

|پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢| ٥:٢٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()

یه سوال دارم ازتون. شما وقتی کسی میاد خونتون بهش سلام نمی کنید؟ اگه به کسی سلام کردین و جواب سلامتون رو نداد چه فکری می کنید راجع بهش؟ تربیت و شعورش رو زیر سوال نمی برید؟ اگه کسی نظرش رو در موردتون گفت – در حالی که خودتون ازش خواستین یا بهش اجازه شو دادین – لالمونی می گیرید و همین طوری بهش زل می زنید؟

این کارا رو می کنید یا نه؟!

پس چرا وقتی یه نفر وقتش رو می ذاره و مطالب وبلاگتون رو می خونه به خودتون زحمت جواب دادن نمی دین؟ اگه این کار کلاس داره بگید ما هم همین کارو بکنیم! شمایی که تعداد کامنتاتون به اندازه انگشتای یه دست هم نمیشه نمی تونید ادعا کنید که وقت ندارید! به نظر من چیزی که ندارید تربیته. پس خواهش می کنم دیگه کامنت نذارید که چه کار کنم تعداد بازدید کننده های وبم زیاد بشه یا گله نکنید که چرا به وبلاگم سر نمی زنی؟ به جای اون یه سری به خودتون بزنید و سعی کنید واسه بقیه ارزش و احترام قائل بشید!

 

|یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢| ٢:٥٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()