روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

به ساعت نگاه می کنم. نزدیک یک نیمه شب است. کامپیوتر را خاموش می کنم و  برای دقایقی چشم هایم را می بندم. سرم به شدت درد می کند و چشم هایم سوزش عجیبی دارند.

موقع مسواک زدن به چشم هایم در آینه نگاه می کنم. ورم کرده اند و حسابی قرمز شده اند. می دانم از بی خوابی چند هفته اخیر است.

به آشپزخانه می روم و قرص حساسیتم را با چند جرعه آب فرو می دهم. چراغ ها را خاموش می کنم و تازه یادم می آید که فراموش کرده ام برای ناهار فردایم غذایی بپزم. شانه ای بالا می اندازم و فکر می کنم می توانم مثل همیشه شبیخون بزنم به غذاهای منجمد و آماده ای که دو طبقه فریزر را به خود اختصاص داده اند، هر چند که مثل گذشته دیگر از خوردنشان لذت نمی برم و خیلی وقت ها گرسنه ماندن را ترجیح می دهم.

روی تخت دراز می کشم. بالش ها را پشتم مرتب می کنم و کتاب "داستان های کوتاه موراکامی " را از جایی که نشانه گذاشته ام باز می کنم  و سعی می کنم قبل از خواب با خواندن یکی دو داستان کوتاه ذهنم را آرام کنم. ولی سر درد مانع تمرکزم می شود. کتاب را می بندم و آن را روی میز کنار تخت می گذارم. به سختی از جایم بلند می شوم و چراغ را خاموش می کنم. توی تاریکی دست هایم را با لوسیون چرب می کنم و بعد از آن زیر لحاف می خزم.

خواب به سرعت خرگوشی تیزپا که گرگی در تعقیبش باشد از چشمانم می گریزد. در تاریکی به سقف - که نمی بینمش - خیره می شوم. سعی می کنم بدنم را شل و روی تنفسم تمرکز کنم تا شاید خوابم ببرد. فایده ای ندارد.

نیم ساعت بعد وقتی کاملاً مطمئن می شوم که این روش به زودتر خوابیدنم کمک نمی کند موبایلم را برمی دارم و شروع می کنم به بازی کردن ولی این بار حالت تهوع هم به سر درد و سوزش چشم اضافه می شود. موبایل را می گذارم کنار بالش و دوباره چشم هایم را می بندم. نمی دانم چند بار از این پهلو به آن پهلو می شوم. لحاف را تا زیر چانه ام می کشم یا آن را پس می زنم تا بالاخره وقتی که انتظارش را ندارم چشم هایم به آرامی سنگین می شوند و بالاخره خوابم می برد.

با صدایی مثل بسته شدن درب ماشین از خواب می پرم – خوابم خیلی سبک است– بدون اینکه چشم هایم را باز کنم دستم را روی گوشم می گذارم و سعی می کنم دوباره بخوابم ولی صدا همچنان آزارم می دهد. انگار که ساکنین محترم ساختمان در مسابقه "کی در ماشینشو محکم تر می بنده!" شرکت کرده اند. به ساعت موبایلم نگاه می کنم. سه و بیست دقیقه است. صدای حرف زدن، بالا و پایین رفتن مداوم آسانسور و راه رفتن با کفش پاشنه بلند به صدای بسته شدن درب ماشین اضافه می شود.

به خودم می گویم: آروم باش... آروم باش. الان تمام میشه.

ولی مگر تمام می شود؟ بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه بالاخره این صبر من است که تمام می شود. از تخت پایین می پرم. مانتوی بلندی روی لباس خوابم می پوشم و به پارکینگ می روم. مجرمین که زن و شوهر جوان طبقه سوم هستند با صدای من از جا می پرند: سلام!

آقا نگاهی به سرتاپای من می اندازد و جوابم را می دهد. می گویم: ببخشید اینو می گم ولی خیلی سر و صدا می کنید. می دونید ساعت چنده؟

آقا نگاه حق به جانبی به من می اندازد و می گوید: جاااان؟

جمله ام را تکرار می کنم. می گوید: شما یه امشبو تحمل کن دیگه از فردا شب سر و صدا نمی کنیم!

سعی می کنم لبخند بزنم ولی نمی توانم. می گویم: امیدوارم. چون این کار هر شبتونه. حداقل لطف کنید دزدگیرماشینو در حالت بی صدا خاموش و روشن کنید. ما هم مثل شما در این ساختمان حق و حقوقی داریم.

بدون اینکه منتظر پاسخی شوم به آپارتمانم برمی گردم و می دانم که تا سپیده صبح خواب به چشمانم نخواهد آمد. تصمیم دارم فردا با مالک ساختمان در مورد  این قضیه صحبت کنم. ولی می دانم مثل همیشه حرف زدن در این مورد بی فایده است و آقای مردم آزار بدون توجه به اعتراض سایرین کار خودش را خواهد کرد.

 

|دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠| ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()