روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

ماجرایی که تصمیم دارم تعریف کنم برای سال ها از یاد برده بودم. مثل خیلی از اتفاقاتی که در آن به صورت مستقیم دخالتی نداری و زود فراموششان می کنی. ولی چند وقت پیش با شنیدن یک نام خانوادگی، آن ماجرا را به خاطر آوردم و دیروز دوباره آن خاطره با شنیدن آن نام خانوادگی برایم یادآوری شد و هر چه کردم تا موقع خواب از ذهنم بیرون نرفت:

چهارده یا پانزده ساله بودم که برای تعطیلات عید به منزل یکی از دوستان پدرم که در شهر اهواز زندگی می کرد، رفتیم. خانواده این دوست که او را آقای "ز" می نامیم با خانواده ای دیگر که در همسایگیشان زندگی می کردند دوستی و رفت و آمد داشتند و همین باعث شد که ما با خانواده آقای "ک" هم آشنا شویم. خانواده آقای "ک" عرب بودند و پسری شانزده- هفده ساله به اسم رحیم داشتند. رحیم پسری درشت هیکل و بسیار ساده دل بود. تلاش احمقانه اش برای جلب توجه فرشته دختر آقای "ز" همیشه باعث خنده و تفریح ما بود.

چند ماه بعد، اواسط تابستان در منزل دخترخاله مادرم که دخترش پنج سالی از من بزرگتر بود مهمان بودیم. بعد از خوردن ناهار بزرگترها یا مشغول تماشای تلویزیون شدند یا به خواب رفتند. به اتفاق خواهرهایم و شراره به اتاقش رفتیم تا سر خودمان را یکجوری گرم کنیم. کمی تخته نرد بازی کردیم، جک گفتیم، خاطره تعریف کردیم و در نهایت حرف هایمان ته کشید و حوصله مان سر رفت. همین موقع مادرم وارد اتاق شد و کنارمان نشست. شراره گفت: خاله حوصله مان سر رفته. بیایید یک کاری کنیم.

مادرم تخته نرد را پیش کشید و گفت: بیا بازی کنیم.

شراره شانه ای بالا انداخت و گفت: تا الان داشتیم بازی می کردیم. خاله بیایید به یک نفر تلفن بزنیم و سر به سرش بگذاریم! (در آن زمان تلفن ها هنوز آیدی کالر نداشت و بازار مزاحمین تلفنی حسابی داغ بود.)

من با ترس و تعجب به مادرم خیره شدم و تصورم این بود که حتماً شراره را دعوا می کند ولی او در عوض لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: موافقم. به کی زنگ بزنیم؟

شراره کمی فکر کرد و گفت: بیایید سر به سر دایی محسن بذاریم. الان حتماً خوابه، تا به خودش بیاد حسابی فیلمش کردیم.

مادر سری تکان داد و شماره منزل خاله اش را گرفت. ولی کسی جواب نداد. حتماً  صابون مزاحمین تلفنی قبلاً به تن دایی محسن شراره خورده بود و موقع خواب تلفن را از برق می کشید!

مادر کمی فکر کرد و چشمانش برقی زد: فهمیدم. با خونه آقای "ک" تماس بگیریم و رحیم رو اذیت کنیم. منو می شناسه، تو باید باهاش حرف بزنی.

و تلفن را به سمت شراره هل داد. شراره شماره ای را که مادرم گفت گرفت و منتظر برقراری تماس شد و سپس با لحنی کشدار و صدایی پر عشوه شروع به صحبت کرد:

-  الو سلام. ببخشید می تونم با آقا رحیم صحبت کنم؟

-  خودم هستم. (با لهجه غلیظ عربی)

-  اِ وا. خوبید آقا رحیم؟ من کیمیا هستم.

-  کیمیا دیگه کیه... منو از کجا می شناسید؟

-  راستشو بخواید چند ماه پیش اومده بودیم اهواز. خونه خاله من توی کوچه شماست. شما رو اونجا دیدم و خیلی ازتون خوشم اومد.

پسرک بینوا آهی کشید و ما اینطرف از خنده ریسه رفتیم. شراره که دید پسرک زبانش بند آمده باز هم با او حرف زد. رحیم خیلی اصرار می کرد که شراره نشانی هایی از خودش بدهد تا شاید بتواند چهره اش را به یاد بیاورد و وقتی نتوانست توصیفی را که شراره از چهره اش کرد با هیچیک از دخترانی که دیده بود مطابقت دهد، شروع کرد به اصرار کردن تا قراری بگذارند و همدیگر را ببینند. می گفت: مطمئنم من هم اگه تو  رو ببینم عاشقت میشم!

(چهره ما را که از شدت خنده نمی توانستیم یکجا بند شویم در پس زمینه داشته  باشید.)

شراره آهی کشید و گفت: منم دوست دارم دوباره ببینمت ولی خونه ما تهرونه. بابام اجازه نمیده تنهایی بیام اهواز.

رحیم بلافاصله جواب داد: خوب آدرس خونتونو بده تا من بیام!

در نهایت قرار گذاشتند یک هفته بعد ساعت هفت بعد از ظهر همدیگر را در پارک ملت ملاقات کنند.

 

|چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠| ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()