روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

غروب همان روز به خانه برگشتیم و قضیه رحیم و شراره به دست فراموشی سپرده شد. نوروز سال بعد خانواده آقای "ز" مهمان ما بودند. شب اول بعد از ورودشان با فرشته مشغول صحبت بودم که در حال تعریف کردن از دوست و آشنا و فامیل رسید به خانواده آقای "ک" و اینکه رحیم دارد ازدواج می کند. یاد ماجرای چند ماه پیش افتادم.احساس کردم دمای اتاق بالا رفت.

پرسیدم: با کی؟ مگه تو رو نمی خواست؟

خندید: من که از وقتی به دنیا اومدم واسه میثم رزرو شدم. مگه عموم میذاره من زن یه آدم دیگه بشم؟

می دانستم پسر عمویش را دوست ندارد. دلم برایش می سوخت. وقتی دیدم کم مانده اشکش سرازیر شود گفتم: خودمونیم اون رحیمم به دردت نمی خورد.

- خودم می دونم اون که یه تخته ش کمه. نمی دونی چند ماه پیش چه بلایی سر خونواده ش آورد.

- چکار کرد؟

- هیچی یه دختره بی کس و کار بهش زنگ زده بود و گفته بود عاشقشه. گفته بود توی خیابون اونو دیده و دوستش داره. بعدم با هم قرار گذاشته بودن توی تهران همدیگه رو ببینن. بابای رحیم وقتی فهمید داره شال و کلاه می کنه که بره تهران جلوشو گرفت که بچه جان دختری که تو رو توی خیابون ببینه و بهت پیشنهاد بده بری بگیریش، وصله تن ما نیست. اینجور دخترا هزار جور کار می کنن... هنوز این حرف از دهن باباش درنیومده بود که رحیم به سمتش هجوم برد که حق ندارید راجع به "زن من" اینطوری حرف بزنید. خلاصه دعواشون شد و در نهایت دست باباش شکست.

خیلی ناراحت شده بودم. گفتم: بعدش چی شد؟

- رفت تهران و دو روز بعدشم دست از پا درازتر برگشت. هر چی سر قرار منتظر دختره شده بود، اون نیومده بود. دو هفته پیشم رفتند خواستگاری دختر خاله ش. قراره توی مهر عقد کنن.

با خودم فکر کردم یک وقت گذرانی ساده برای اینکه حوصله چند تا آدم بیکار سر جایش بیاید به قیمت زد و خورد یک پدر و پسر تمام شد. کاش آن روز آنقدر قدرت داشتم که جلوی مادرم و شراره را می گرفتم. کاش لااقل پا په پایشان به ماجرا نخندیده بودم.

یکی توی ذهنم یواشکی گفت: خب خنده دار بود دیگه!

فردای آن روز دخترخاله مادرم به همراه شوهر و بچه هایش به دیدن ما آمد. برای شراره و مادرم ماجرا را تعریف کردم. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم وقتی دیدم هر دو از شدت خنده اشک از چشمانشان سرازیر شده است. شراره در حالیکه سعی می کرد کلمات را درست ادا کند در حال قهقه زدن گفت: وای تصور کنین چند ساعت اونجا یه لنگه پا منتظر من مونده بود. عجب خلی بود این پسره.

با ناراحتی از اتاق بیرون آمدم و رفتم تا به فرشته که داشت چمدان هایشان را باز می کرد کمک کنم.

بعد از آن دیگر از خانواده آقای "ک" خبری نداشتم و با فوت پدرم ارتباطمان با خانواده آقای "ز" هم قطع شد. اما توی این چند روز با خودم فکر می کردم چه تعداد از ما برای اینکه لحظه ای شاد باشیم یا وقتمان بگذرد با رفتار و گفتارمان باعث آزار و اذیت دیگران می شویم. و آیا اگر آدمی بی کارتر از خودمان پیدا شود که با ما همان رفتار را بکند چقدر به هم می ریزیم؟

 

|جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠| ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()