روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

همیشگی ترین صدایی که می تونی توی خونه شون بشنوی صدای قرآنه. یا شبکه قرآن می بینند، یا رادیو قرآن گوش می دهند، یا فرزندشون تمرین روخوانی قرآن می کنه یا توی منزل جلسه قرآن دارند.

هر وقت می ری خونه شون یا قرآن گوش می ده یا نماز می خونه و تو می مونی که چرا این نمازهای مستحبی تمومی نداره و کی فرصت می کنه به کارای خونه برسه؟ وقتی هم کنارت می شینه در حالی که زیر لب ذکر می گه و با یه دستش تسبیح می چرخونه، با دست دیگه سینی چای رو به سمتت هل می ده.

اگر غریبه باشی پیش خودت فکر می کنی با وجود این همه عبادت و ذکر قرآن چرا این همه مشکلات عجیب و غریب برای این خانواده پیش میاد؟ مشکلاتی که گاه با دیدنشون انگشت به دهن می مونی.

با خودت می گی: پس خدایی که دائم صداش می کنه چرا دستشو نمی گیره و قایق شکسته شو به یه ساحل امن نمی رسونه؟

اما اگه چند روزی مهمونش باشی می بینی که توی همون جلسات قرآنش، یا بین ذکرایی که میگه یه کوچولو هم فرصت اینو پیدا می کنه که دل خواهر یا برادرشو بشکنه، دختر همسایه رو بی آبرو کنه یا بین یه زن و شوهرو حسابی شکرآب کنه طوری که کارشون به طلاق بکشه. می بینی همون طوری که داره ذکر می گه می تونه یه جوری بهت نگاه کنه که تموم اعتماد به نفسی رو که سال ها برای جمع کردنش تلاش کردی به باد فنا بده.

دلم می خواد یواشکی بشینم کنارش، بغلش کنم و توی گوشش بگم: قربون اون موهای سفیدت برم، کاشکی به جای این همه عبادت بی حاصل، یکمی از وقتت رو هم صرف بند زدن دلایی می کردی که دائم در حال شکستنشونی.

 

بعداً نوشت: سارای عزیز  به این مورد توی وبش خیلی مفصل تر پرداخته که خوندنش خالی از لطف نیست.

  

|جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱| ۱:۱۱ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()