روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

 سارا هیچکس نیست. در عین حال هر کدوم از ما می تونیم "سارا" باشیم. چون حداقل توی خودم چندین مورد از کارایی رو که انجام میده سراغ دارم. اینجا فرض می کنیم که سارا دوست نزدیک منه. چرا؟ به دو دلیل:

یکی اینکه خطاهای بهترین دوستمون رو ما خیلی وقتا راحت می بخشیم و در عین حال کینه ای به دل نمی گیریم.

دوم اینکه فکر نکنیم که هر طوری با دوستمون رفتار کردیم، روشمون براش خوشاینده یا برخوردمون درسته. و اینو در نظر بگیریم که خیلی وقتا اگر عکس العملی بابت رفتارمون نمی بینیم، فقط و فقط برای اینه که براش قابل احترامیم و دوستمون داره.

تصمیم گرفتم اتفاقاتی رو که روزانه برام می افته، یا افتاده یا ذهنم رو درگیر می کنه در قالب طنز بنویسم. تعدادی از این داستان ها رو دوستانی که با وبلاگ قبلی من آشنا هستن، قبلاً خوندن. اگه اون ها رو دوست داشتید، نوشتنشونو ادامه می دم. در عین حال اگه موضوعی به ذهنتون میرسه، یا اتفاقی براتون افتاده، که دوست دارید منعکس بشه می تونید پیشنهاد بدین که در قالب همین داستان ها بازنویسیشون کنم.

 

|یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱| ۳:٢۳ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()