روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

 

سارا- یه شلوارک دیدم می خواستم برات بخرم ولی سایز تو رو نداشت.

من- مرسی سارا جون.... چند روز پیش که رفتم میلاد نور یکی خریدم.

سارا- همینی که الان پوشیدی؟

من (با ذوق)- آره... قشنگه؟

سارا (در حالی که دماغشو چین داده)- شکل ملافه ست!!!!

من-   ناراحت

 

کیف جدیدی رو که خریدم به سارا نشون میدم. کیفو اینور و اونور می کنه.... توشو نگاه می کنه.... زیپاشو باز و بسته می کنه...

سارا- خیلی زشته!!!

من- ناراحت

 

با سارا رفتیم کفش بخریم. یه جفت کفش کتونی سفید با خطای صورتی رو پام می کنم. کفش ظریفیه. یه جورایی دوسش دارم...

سارا اول نگاهی به کفش و بعد نگاهی به من میندازه. بعد دوباره کفشو نگاه می کنه...

سارا- به نظر من که اصلاً قشنگ نیست. تو چرا سلیقه ت اینجوریه؟

من- منکه خیلی ازش خوشم اومده....

کفشو میدم دست فروشنده....

من- آقا همینو می برم.... قیمتش چقدره؟!

سارا- تعجب
و مجدداً سارا- ناراحت
و من- لبخند!!

 

|دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱| ٢:٢٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()