روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

بطری آب پرتقال رو از یخچال در میارم و محتویاتشو می ریزم داخل دو تا لیوان بلوری که توی سینی گذاشتم. سارا میاد توی آشپزخونه و میگه: نازنین جون یه لیوان به من میدی؟ می خوام آب بخورم.

با سر به کابینتی اشاره می کنم و میگم: اونجاست.

اشتباهی کابینت دیگه ای رو باز میکنه و چشمش میفته به سرویس چینی که تازه خریدم. یکی از بشقابا رو برمی داره و از نزدیک بهش نگاه می کنه.

سارا- چه قشنگه... ولی حیف که یه کمی سنگینه... خیلی ام بزرگه.

من- عوضش موقعی که پلو می ریزم توش اونقدری جا داره که مخلفات غذا رو هم بذارم یه گوشه ش. دیگه لازم نیست چند تا ظرف کثیف کنم.

سارا- ولی من حتی اگه ظرفمم به این بزرگی باشه، مخلفات رو توی ظرفای جداگونه می ریزم.

من- چرا؟

سارا- آخه من واسه خودم ارزش قائلم!

من- ناراحت

 

|پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱| ٩:۳٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()