روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

زمستان 83: در عمق پر تلاطم دریا غوطه ور بودم. احساس می کردم آنقدر از سطح آب پایین آمده ام که دیگر نور خورشید را نمی بینم. آرام به طرف جایی که در آن لحظه دقیقاً می دانستم کجاست – و الان فراموش کرده ام- شنا می کردم.

در فاصله ای نه چندان دور چشمم به دو کوسه افتاد که بر سر تکه پارچه قرمز رنگی به جان هم افتاده بودند. صدایی هشدار داد: فرار کن!

بدون ترس رفتم طرفشان و وقتی به سمتم هجوم آوردند با خونسردی عجیبی که از من بعید بود، فرار کردم...

با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. توی تاریکی دستم را پیش بردم و صدای زنگ قطع شد. ندیده می دانستم ساعت شش است. پتو را تا زیر چانه بالا کشیدم و به فضای تاریک خیره شدم. به خواب عجیبی که دیده بودم فکر کردم و شجاعت بی سابقه ای که به خرج داده بودم!

با اکراه از تختخواب پایین آمدم. به آشپزخانه رفتم. یک فنجان شیر داغ و تکه ای نان و کره و بعد قدم گذاشتم توی هوای سردِ سرد.

دستم را کردم توی جیب پالتو و آهسته راه افتادم طرف خیابان. با اینکه سرما داشت نم نمک زیر پوستم می خزید، صدای خرد شدن بلورهای ریز یخ زیر پاها برایم خوشایند بود.

به انتظار تاکسی ایستادم توی ایستگاه و وقتی خبری نشد، برگشتم به پیاده رو. دست های بدون دستکش را هر چه بیشتر در جیبم فرو بردم و به انتهای خیابان چشم دوختم.

با صدای زمزمه ای سرم را برگرداندم. کلاه سبز کثیفی نیمی از سر و صورتش را پوشانده بود. یکی از چشم ها و قسمتی از گونه اش را می دیدم که با ریشی تُنُک و جوگندمی پوشیده شده بود. تکه ای نان خشک توی دستش بود که تا برگشتم نگاهش کنم افتاد توی جوی خالی از آب. با دقت اول پای چپ و بعد پای راستش را گذاشت توی جوی و نان را برداشت. نگاهم کرد و با خنده اش یک ردیف دندان زردرنگ را به نمایش گذاشت: نان دوست دارم... با کره و مربای هویج...

اخم هایم را کشیدم توی هم و یک قدم رفتم عقب. دو قدم آمد جلو: اسمم نصرت خان است... چشم های تو چقدر قشنگند مثل چشم های سمیرا!

دستی را که نان در آن بود به طرفم دراز کرد: نان می خواهی؟ گرم است. هم الان از نانوایی خریدم.

سعی کردم لبخند بزنم: ممنون.

دست بردم طرف کیفم: شکلات دوست داری؟

با دلخوری نگاهم کرد: کوفت هم بهت نمی دهم. نان را می برم برای سمیرا!

و رویش را برگرداند. چند متر آن طرف تر، تکه ای روزنامه از جیب اورکت ارتشی اش بیرون آورد، آن را با دقت روی زمین پهن کرد، رویش نشست و با عصبانیت زل زد به من: تو بدی. سمیرا خیلی مهربان است. بیشتر از تو می خواهمش!

لبخندی زدم و با دیدن تاکسی قراضه ای که نزدیک می شد، رفتم و کنار خیابان ایستادم.

هوای داخل تاکسی حسابی گرم بود. سرم را با لذت تکیه دادم به شیشه بخار گرفته و چشم هایم را بستم. یادم باشد از نصرت خان برای میترا بگویم و اینکه بالاخره یکی هم پیدا شد مرا دوست داشته باشد... گیریم کمتر از سمیرا!

 

|دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱| ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ|نازنین| نظرات ()