روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

سارا- وای نازنین چقدر کتاب داری! میشه یکیشو بهم امانت بدی؟

من- حتماً عزیزم. کدومو می خوای؟

یکی از کتابا رو برمی داره.

من- سارا من کتابامو بیشتر از بچه های نداشته م دوست دارما. مواظب کتابم باش.

سارا- خیالت راحت!

 

یک ماه بعد

من- سارا جان کتابی رو که برده بودی خوندی؟

سارا- آره خیلی قشنگ بود. یکی دیگه بهم میدی؟

من- اونیو که خوندی بیار تا یکی بهت بدم.

سارا- دادمش خواهرم بخونه... همین که خوند میارمش.

من- باشه. هر کتابی می خوای بردار... فقط خیلی مواظبش باش.

سارا- وای چقدر میگی مواظب باش. حواسم هست بابا جون.

 

دو ماه بعد

من- سارا چی شد کتابا؟ هنوز نخوندی؟

سارا (با شرمندگی)- راستش بابام داشت کتابتو می خوند، آتیش سیگارش ریخت روی کتابتو و چند صفحه ش سوراخ شد...

من- تعجب

سارا- وای ببخش نازنین جون... هر چی گشتم مثلش پیدا نکردم واست بخرم.

من- آخه این کتاب خیلی قدیمی بود... اشکالی نداره همونو برگردون.

سارا- میشه بازم کتاب ببرم؟

من- خودت چی فکر می کنی؟

سارا- نازنین خسیس نباش... مگه یه کتابو چند دفعه می خوای بخونی ؟!

من- ابرو

سارا- ببرم؟ قول میدم مواظب باشم.

من- باشه. فقط زود برش گردون.

با خوشحالی کتابی انتخاب می کنه و کتابای قبلی رو موقع رفتن میذاره روی میز. با دیدن کتابا اشکم درمیاد. حسابی نابود شدن.

 

دو هفته بعد

من- سارا کتابو نیاوردیا!

سارا- وای ببخش نازنین جون. نامزدم ازم گرفت که بخونه ولی توی تاکسی اونو جا گذاشته.

من- عصبانی

 

هفته بعد

رفتم به سارا سر بزنم. یه کتاب دو جلدی از سامرست موام روی میزشه که چاپش مال چهل سال پیشه.

من- وای سارا اینو از کجا آوردی؟

سارا- شاهین (نامزدش) واسم خریده... می خوای بخونیش؟

من- وای مرسی.

 

یک ماه بعد

زنگ تلفن. ساراست.

سارا- نازنین کتابارو خوندی؟ الان وقتم آزاده و می تونم بخونمشون.

من- راستش سارا جون داده بودم عمه م بخونه ، بچه ش کتاباتو پاره کرده.. شرمنده خیلی سعی کردم مثلش پیدا کنم ولی نبود!

سارا- تعجب

من در حالی که لبخند می زنم به کتاباش که توی کتابخونه م جا خوش کرده ن نگاه می کنم.

 

|شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:٠٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()