روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

با بدنی خیس عرق از خواب می پرم. انگار تنم را از سنگ تراشیده اند. چند لحظه ای نمی توانم حرکت کنم. به سقف اتاق خیره می شوم و سعی می کنم خوابی را که دیده ام به خاطر بیاورم. کودکی مرده بود و من وسط جمعیتی عزادار ایستاده بودم و گریه می کردم. زن ها که بدنشان با چادرهایی سیاه پوشیده شده بود، خودشان را به چپ و راست تکان می دادند و ضجه می زدند.

به ساعت نگاه می کنم. هفت و نیم صبح است. حوصله بیدار شدن ندارم. می خواهم باز هم بخوابم و از دنیا بی خبر باشم. چشم هایم را می بندم و دقایقی بعد دوباره به خواب می روم. این بار وسط یک دعوای خانوادگی گیر افتاده ام. زن عموی بزرگم موهایش را پریشان کرده و میان اتاق بزرگی نشسته و جیغ می کشد. با تعجب به او نگاه می کنم و بعد به عمه هایم خیره می شوم که با هم جدل می کنند. دوباره از خواب می پرم.

ساعت نه و نیم است. فکر می کنم حوصله خوابیدن هم ندارم. از تخت پایین می آیم. بدون اینکه دست و صورتم را بشویم کامپیوتر را روشن می کنم. حس اینترنت گردی ندارم. ایمیلم را چک می کنم و می روم سراغ تلویزیون. خبری نیست. خاموشش می کنم. روی کاناپه می نشینم، پاهایم را می گذارم روی میز و چشم هایم را می بندم. بی دلیل اشکم سرازیر می شود. حال بد امروزم شاید تاثیر خواب هایی باشد که دیده ام. وگرنه اتفاق خاصی نیفتاده که غمگینم کند. به سختی از جا بلند می شوم. یک CD را شانسی انتخاب می کنم و داخل دستگاه پخش می گذارم. با شنیدن اولین آهنگ ناخواسته با صدای بلند می خندم. انگار امروز همه چیز دست به دست هم داده که حالم خراب باشد.

دست و صورتم را می شویم. مسواک نمی زنم. دلم صبحانه نمی خواهد. ولی از شدت گرسنگی حالت تهوع دارم. شیرجوش را پر از آب می کنم و می گذارم روی اجاق. ظرف عسل را برمی دارم ولی هرچه سعی می کنم درش باز نمی شود. با عصبانیت می گذارمش رو کابینت و برمی گردم روی کاناپه می نشینم.

کسی زنگ آپارتمان را می زند. از چشمی نگاه می کنم. آقای فرهادی است. مثل هر پنج شنبه آمده راه پله ها را نظافت کند. در را باز می کنم. سراغ آقای مرتضوی –مالک ساختمان- را می گیرد. می گویم خبری از او ندارم.

تا می خواهد خداحافظی کند می گویم: چند لحظه صبر می کنید؟

به آشپزخانه می روم. یک برش کیک و یک لیوان را می گذارم داخل بشقابی کوچک. لیوان را از آب پرتقال پر می کنم. سر راه ظرف عسل را هم برمی دارم و می روم پشت در. بشقاب را با لبخندی می گیرد و با تعجب به ظرف عسل خیره می شود. می گویم: در این را باز می کنید؟

 

با چشم های نیمه باز مخلوط آب جوش، عسل و آبلیمو را مزه مزه می کنم و به آهنگ بعدی که از اولی غمگین تر است گوش می دهم. با خودم می گویم: امروز روز خوبی برای مردن است.

یکی توی سرم می گوید: موافقم.

می گویم: فرشته مرگ باید چنین موقعیت هایی را برای قبض روح انتخاب کند. آن وقت دیگر نیازی نیست هی التماسش کنی برود و یک روز دیگر بیاید. در عوض با آغوش باز او را می پذیری. کلی هم ذوق زده می شود بابت اینکه کسی به او روی خوش نشان داده است.

می گوید: موافقم.

لیوان خالی را روی میز می گذارم. به سمت پنجره می روم و بازش می کنم. هوا خنک است و بوی گل های اطلسی یک دفعه توی سرم می پیچد. ولی هیچ حسی را درونم بیدار نمی کند.

تلفن زنگ می زند. عمه مرجان است. حالش خوب نیست. با شوهرش دعوا کرده، پسرش هم بیمار است. نیم ساعتی در مورد زندگی گند و یکنواختی که داریم برای هم سخنرانی می کنیم.

گوشی را که می گذارم احساس می کنم هوای داخل خانه سرد شده. پنجره را می بندم. همین که می خواهم پرده را بکشم چشمم به آنها می افتد که چهار تایی روی میز ناهارخوری، کنار هم ایستاده اند. آن که از همه کوچکتر است چسبیده به یکی از بزرگ ترها. مثل کودکی که دست مادرش را گرفته باشد.

مادر بزرگم می گفت: قاصدک ها همیشه خبرهای خوب می آورند.

بی اختیار لبخندی می زنم و دوباره پنجره را باز می کنم. بوی اطلسی ها تپش قلبم را بالا می برد. صورتم را رو به آفتاب می گیرم. گرمایش زیر پوستم می دود. دیگر احساس سرما نمی کنم.

زنگ آپارتمان را می زنند. از چشمی نگاه می کنم. آقای فرهادی ست. در را باز می کنم. دستش را دراز می کند. داخل لیوان خالی یک شاخه کوچک گل شب بو گذاشته است.

دوباره می نشینم روی کاناپه، چشم هایم را می بندم و گل را بو می کنم. به ترانه شادی که فضای خانه را پر کرده گوش می دهم و فکر می کنم: اشتباه کردم. امروز اصلاً روز مناسبی برای مردن نیست.

می گوید: موافقم.

 

|سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:٢۳ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()