روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

اردیبهشت ماه 1390:

ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و با پرواز ساعت 6 خودم را به اصفهان رساندم. آنقدر گرسنه بودم که از راننده تاکسی خواستم مرا به یک غذافروشی خوب ببرد. با همان لهجه شیرین اصفهانی گفت: حلیم دوست دارید؟

ناخواسته لبخندی زدم و گفتم: خیلی. مدت هاست حلیم خوب نخورده ام.

گفت: می برمتون یه جای خوب. هم غذاش عالیه، هم قیمتش مناسبه.

و مرا برد به رستورانی حوالی میدان نقش جهان. حلیمش حرف نداشت. همین که سیر شدم پیاده راه افتادم سمت دروازه دولت. برای این کار باید از وسط میدان نقش جهان می گذشتم. در آن ساعت روز هنوز خلوت بود و مغازه ها تک و توک داشتند باز می شدند. رفتم سمت فروشگاهی که کیف و لباس و زیورآلات سنتی می فروخت. یک جفت گوشواره خریدم و خوش خوشک به راهم ادامه دادم. هوا آنقدر عالی بود که هوس کردم بقیه مسیرم را به سمت میدان انقلاب پیاده طی کنم. ساعت حدود هشت و نیم بود که رسیدم انقلاب و از آنجا سوار تاکسی شدم تا به خیابان نظر بروم.

یک ربع بعد وقتی به دفتر رسیدم منشی تازه آمده بود و با دفتری که قرارهای هفتگی ام را در آن یادداشت می کرد به سراغم آمد. قرار بود تا ساعت 6 بعد از ظهر با سیزده-چهارده نفر ملاقات کنم. هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که اولین مراجعه کننده از راه رسید.

برای ناهار برشی از یک پیتزای عجیب که قطر خمیرش به اندازه کیک اسفنجی بود خوردم و محض مراعات حال دندان های بیچاره از خیر بقیه اش گذشتم.

ساعت شش و نیم بعد از ظهر همین که خواستم نفسی از سر آسایش بکشم، موبایلم زنگ زد. یکی از دوستانم بود. داشت می آمد دنبالم که با هم برویم کمی در شهر گردش کنیم. – برای اینکه آهی از سر حسرت بکشید و توی دلتان بگویید خوش به حالت، هنوزکمی زود است!- چاره ای جز پذیرفتن نداشتم. فقط توانستم بگویم: من خیلی خسته ام و نمی توانم زیاد پیاده روی کنم.

خنده ای کرد و گفت: باشه. می ریم کافی شاپ.

خوشحال و خندان منتظرش نشستم. نیم ساعت بعد وقتی رسیدیم روبروی کافی شاپ مورد نظر دیدیم که کیپ تا کیپ آدم نشسته و جای سوزن انداختن نیست. یکی دو جای دیگر هم سر زدیم که یا خیلی شلوغ بودند یا زیادی پر دود! بنابراین عطای کافی شاپ رفتن را به لقایش بخشیدیم.

به پیشنهاد دوستم قرار شد برویم هایپر مارکت. تمام سه-چهار ساعت بعد را صرف جستجوی وجب به وجب هایپر مارکت کردیم. تمام مدت خدا را شکر می کردم که آنجا به بزرگی هایپراستار تهران نیست وگرنه معلوم نبود که جنازه من کی از آنجا خارج خواهد شد!

پروازم به تهران، ساعت دوازده شب بود. ساعت یازده بالاخره موفق شدم، تاکسیی به مقصد فرودگاه بگیرم و زمانی به آنجا رسیدم که گیت بسته شده بود. به هر دردسری بود کارت پروازم را گرفتم و به بخش بازرسی رفتم. خانمی که پشت دستگاه نشسته بود با لحن تندی گفت: توی این کیف چیه؟

- لپ تاپ

- بازش کن.

کیف را باز کردم و یکی دیگر از همکارانش محتویات آن را بررسی کرد. حالا نوبت کیف دیگر بود. با همان لحن گفت: اون چیه توی کیفت؟

- کدوم؟

- همون که گرده.

- فکر کنم جعبه شکلاتم رو دیدین.

- توی کیفت چاقو داری؟

کمی فکر کردم و گفتم: فکر نمی کنم. نه.

- اصلاً کیف مال خودته؟!

از شدت خستگی و ضعف داشتم از حال می رفتم: بله. قرار بوده کیف چه کسی دست من باشه؟

- بیارش اینجا

بعد از بازرسی بدنی، کیف را گذاشتم روی میز تا بررسی اش کند. به چهره اش که داشت کیفم را زیر و رو می کرد خیره شدم. همیشه برایم این سوال مطرح بوده که چرا اینها فکر می کنند هر چه بیشتر ابرو و سیبیل داشته باشند خدا از آنها راضی تر است؟ اگر مرتب تر لباس می پوشیدند و خوش برخوردتر بودند قرآن خدا غلط میشد؟ با صدای خانم که یک کارد میوه خوری از کیفم بیرون کشیده بود به خودم آمدم.

- پس این چیه؟

یادم آمد هفته گذشته که داشتم وسایل اضافی ام را از شرکت به خانه می بردم این کارد را برای اینکه وسایل دیگرم را زخمی نکند لای دستمال کاغذی پیچیدم و داخل کیفم گذاشتم ولی فراموش کردم آن را دربیاورم. گفتم: فراموش کرده بودم آن را داخل کیف گذاشته ام. لطفاً آن را دور بیندازید.

لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: نه پس می برمش خونه می ذارمش برای جهاز دخترم!

با تعجب نگاهش کردم و چیزی نگفتم. وسایلم را ریختم داخل کیفم و نمی دانم چرا یکدفعه بیهوش شدم. وقتی چشم هایم را باز کردم دختر جوانی که مرا بازرسی بدنی کرده بود با لیوانی آب قند کنارم نشسته بود و با تعجب نگاهم می کرد. گفت: چیزی نیست. آروم باشید.

لبخند زدم. کمی شانه هایم را ماساژ داد و با لبخندی بر لب تا سالن همراهی ام کرد. در آخرین لحظه وقتی آخرین نفرات داشتند سوار اتوبوس می شدند، فقط توانستم سرسری از او تشکر و خداحافظی کنم.

بعد از آن تا چند هفته هر بار که برای برگشت به تهران گذرم به آن قسمت می افتاد دنبالش می گشتم تا تشکر کنم بابت حمایت و لطفی که آن شب داشت ولی ندیدمش.

تا مدت ها با خودم فکر می کردم چرا بعضی از آدم ها وقتی در موضع قدرت قرار می گیرند سعی می کنند همنوعانشان را تحقیر کنند؟ این مسئله جایی صورت بدی به خودش می گیرد که این افراد را به عنوان نماینده یا نماد جایی می شناسیم.
دلم می خواست یک بار دیگر می دیدمش و به او می گفتم: کاشکی هم قطارهایت کمی رفتار تو را یاد می گرفتند. آن وقت بچه های ما به جای ترس از پلیس و نیروی انتظامی مواقعی که مشکلی برایشان پیش می آمد به آنها پناه می بردند نه به غریبه های مهربان و خوش و برو رویی که فقط ظاهر انسان دارند ولی بویی از آدمیت نبرده اند.

 

|پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱| ٦:٢٢ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()