روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

چند وقتی از "خودم" بی خبر بودم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم چمدانش را بسته و رفته. مرا گذاشته بود با روزهایی که نمی دانستم باهاشان چه کنم و شب هایی که گذشت هر دقیقه شان به اندازه یکسال طول می کشید.

سعی می کردم وقتم را با خواندن کتاب پر کنم ولی انگار بدون او، هیچ حسی درونم بیدار نمی شد. سعی می کردم بنویسم ولی بدون حضور او کلمات از ذهنم می گریختند. بدون او انگار روح از روزگارم رفته بود. شده بودم مرده متحرکی که حرف می زدم بدون اینکه واقعاً بدانم چه می گویم. گوش می دادم بدون اینکه چیزی بشنوم و نگاه می کردم بدون اینکه چیزی ببینم. دلم می خواست گریه کنم ولی اشک هایم را هم با خودش برده بود. تنها چیزی که برایم مانده بود عصبانیتی بود که نهایت نداشت. دلم می خواست همه چیز را خرد و خمیر کنم...

نمی دانم اگر همان طوری که رفته بود، نیمه شبی بی خبر سر و کله اش پیدا نمی شد، کارم به کجا می کشید.

 

اینجا نشسته ام و نگاهش می کنم که کنارم روی کاناپه محبوبمان نشسته و کلمات را به من دیکته می کند. خسته است و چشمانش مثل گذشته برق نمی زنند. اما همین که دستش را روی دستم می گذارد و نوازشم می کند دلم غنج می رود. دلم می خواهد سرم را روی شانه هایش بگذارم و التماس کنم دیگر این کار را با من نکند. دیگر تنهایم نگذارد. بگویم که در نبودش تا سر حد مرگ دلتنگ می شوم. ولی می دانم این حرف هوایی اش می کند. می دانم اگر هوس رفتن به سرش بزند فقط خدا می تواند مانعش شود. برای همین خیلی آرام لب های خشکم را به گونه لطیفش می گذارم و توی دلم می گویم: خیلی برایم عزیزی.

لبخند می زند. لب های نرمش را به گوشم نزدیک می کند و می گوید: تو هم همین طور...

 

|پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱| ٥:٥٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()