روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

حتماً تا حالا واستون پیش اومده که می دونید باید یه کاری رو انجام بدین. واسه عملی شدنش برنامه ریزی می کنین. هر کاری می کنین که به سرانجام برسه. خودتون رو به آب و آتیش می زنین. ولی در نهایت انگار نه انگار. هیچ اتفاقی نمی افته. تمام نقشه هاتون نقش بر آب میشه و برای یه مدت کوتاه فکر می کنید که دنیا به آخر رسیده. دیگه دلتون نمی خواد هیچ کاری انجام بدید. دوست دارید واسه حداقل یه مدت کوتاه تو دنیای بی خبری سیر کنید. و اگه مثل من باشید دوست دارید همه ش بخوابید و نفهمید دور و برتون چی می گذره.

توی اینجور مواقع کافیه چند دقیقه ای توی یه جای خلوت که کسی نباشه، با خودتون یه جلسه یک نفره بذارید. به این فکر کنید که من تمام تمرکز و تلاشم رو برای این کار خرج کردم ولی نشد. به خودم و وجدانم بدهکار نیستم. اگه این قضیه به جایی که من می خواستم نرسیده حتماً حتماً قراره یه اتفاق بهتر بیفته. این همه انرژیی که صرف کردم هدر نرفته فقط قراره ازش به نتیجه بهتری برسم.

اینطوریه که مثل من به آرامش می رسید. متوجه میشید که خیلی وقتا اون چیزی که از ته دل می خواید لزوماً اون چیزی نیست که شما رو به خوشی یا آرامش برسونه. اگه یه کم، فقط یه کم صبر داشته باشید می بینید یه اتفاق مثل یه معجزه که حتی فکرشم نمی کردید زندگیتون رو از این رو به اون رو می کنه و روزی هزار بار خدا رو شکر می کنید که توی یه دوره خاص به اون چیزی که فکر می کردید آینده و خوشحالیتون رو تضمین می کنه نرسیدید.

 

|یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱| ٦:٠٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()