روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

همیشه خدا همین که بوی پاییز به مشامم می رسید، غم توی دلم خونه می کرد. یه جور غریبی دلم می گرفت. شاید به خاطر این که یادم می اومد هر سال موقع بازگشایی مدارس همه بچه ها کیف و کفش و لباس نو داشتن و من مجبور بودم از وسایل سال قبلم استفاده کنم. روز اول مدرسه بچه ها با یکی از والدینشون می اومدن مدرسه ولی من باید می شدم بزرگ تر خواهرام و همراهیشون می کردم و هیچ کس همراه خودم نبود. – حتی اول ابتدایی -  شایدم نه، همون حال و هوای پاییز، دیدن این که درختا یهو برگاشون زرد می شه و باد به یغما می بَرَدشون، باعث دلتنگیم می شد.

امسال اما همه چیز برام یه جور دیگه ست. دیدن بچه مدرسه ای ها خوشحالم می کنه. یادم می افته به روزای شادی که توی مدرسه داشتم. – همه ش که غم و غصه نبود – به دوستام، معلمایی که دوستشون داشتم، شیطنت و بازیگوشیایی که داشتیم و خیلی چیزای دیگه.

از دیدن این همه تغییر که هر روز صبح موقع رفتن سر کار شاهدشون هستم، شاد می شم. دلم می خواد دائم لبخند بزنم و تعجب می کنم وقتی می بینم خیلیا بی تفاوت از کنار این همه قشنگی رد می شن.

پاییز امسال حالم خیلی خوبه. بی صبرانه منتظرم برگا زرد و قرمز و نارنجی بشن و برم کنار رودخونه ای که حالا بسترش شبیه یه بیشه ی بزرگ شده قدم بزنم. و لذت ببرم از لحظات بی دغدغه و خالی از استرسی که تجربه شون می کنم.

همه اینا رو یه جورایی مدیونم به کسی که این همه سال صبورانه شاهد سرکشی های بی حد من بود و منتظر موند. همیشه آماده بود برای این که حمایتم کنه ولی من بی توجه گذشتم از کنارش و حالا پشیمونم از سال هایی که از دستشون دادم. ولی یه چیزی برام روشنه، حالا قدرش رو می دونم و تمام سعی ام اینه که جبران کنم تمام اون بی تفاوتی ها و سنگدلی هایی رو که در حقش کردم.

 

|چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢| ۸:٤٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()