روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

ستاره یه دوست خانوادگیه. دوستی که سال هاست می شناسمش و با خیلی از مسائل زندگیش آشنام. چند وقت پیش که بعد از چند سال دیدمش، ازش خواستم همه چیز رو از اولش برام تعریف کنه. این که پدر و مادرش کی بودن و چی شدن و چی شد که به اینجا رسید. گفتم می خوام در موردش توی وبم بنویسم.

لطف کرد و پذیرفت صداشو ضبط کنم. اولش فکر می کردم یه پست طولانی بشه ولی ظاهراً تعریف کردنش خیلی بیشتر از این ها زمان می بره.

سعی می کنم با وفاداری به متن و البته با گویش و روش خودم داستانش رو براتون پیاده کنم. شاید این قضیه باعث بشه دوباره دور هم جمع بشیم و در عین حال از یه زندگی دیگه، یه درس تازه بگیریم.

 

|دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢| ۱:٠٤ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()