روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

در اصفهان به دنیا آمدم. البته نه مادر و نه پدر هیچ کدام اهل این شهر نبودند. خانواده مادرم همگی اهل اهواز بودند و همان جا هم زندگی می کردند. خانواده پدری زاده سمنان بودند و بیشترشان در تهران و شیراز سکونت داشتند.

خانواده ما به اصفهان تبعید شده بود. دلیلش مخالفت خانواده مادرم با ازدواج او و پدرم بود البته چند سال بعد دل پدر بزرگ و دایی ها به رحم آمد و ما دوباره به جمعشان راه یافتیم ولی همچنان در اصفهان ماندیم.

دوازده – سیزده ساله  که شدم گاهی به پدر و مادرم نگاه می کردم و تمام فکرم این بود که مادرم، زنی بلند قد، با چشم های میشی و پوست سفید چطور زن مردی کوتاه قد و زشت شده که سراسر صورتش را چاله چوله های باقی مانده از بیماری آبله پوشانده است؟ مردی که تمام وقتش را یا پای منقل می گذراند یا روی پشت بام به هوا کردن کبوترهای بیشماری که شکمشان از گندمی که پولش باید صرف خورد و خوراک و پوشاک ما میشد، پر شده است.*

 


مادر خیاطی می کرد و چرخ زندگیمان را می چرخاند. پدر همیشه خدا یا نشئه بود یا خمار و در هر دو حالت حوصله هیچ کداممان را نداشت.

در سیزده سال اول زندگی ام اتفاق خاصی رخ نداد. اشک های وقت و بی وقت مادر و بی توجهی های همیشگی پدر آن قدر برایمان عادی شده بود که اگر کاری غیر از این می کردند برایمان عجیب بود و آن قدر منتظر می ماندیم تا اوضاع به حالت عادی برگردد!، آن وقت نفس راحتی می کشیدیم و به کارهای روزمره مان می رسیدیم.

سه خواهر و یک برادر داشتم. از همه بزرگ تر بودم و هر زمان که مادر مشغول خیاطی بود تمام حواسم را به خواهرها و برادرهایم می دادم تا دسته گلی به آب ندهند. همه مان صبح تا ظهر مدرسه می رفتیم و بقیه روزمان به انجام کارهای خانه و انجام تکالیف مدرسه می گذشت.

پدرِ مادرم را وقتی شش سالم بود از دست دادیم. یادم می آید هر بار که می آمد اصفهان، چمدانش پر بود از سوغاتی های ریز و درشتی که چشم هایمان را خیره می کرد و باعث میشد دور و برش ورجه وورجه کنیم و بی اختیار هی ببوسیمش. او هم دستی به سرمان می کشید و اسباب بازی ها، خوراکی ها و لباس ها را بینمان تقسیم می کرد.

مادرِ مادرم زنی بدخلق و دائم عصبانی بود و حوصله هیچ کداممان را نداشت. هیچ وقت خانه مان نیامد و هر بار که ما رفتیم اهواز همین که چشمش به پدرم می افتاد رو به مادرم فریاد می زد: کی می خواهی از این تن لش طلاق بگیری؟

پدر که انگار عادت کرده بود به این حرف ها راهش را می کشید و می رفت سمت توالت گوشه حیاط تا  دور از چشم دایی ها و مادر بزرگ خودش را بسازد و مادر شانه ای بالا می انداخت و با چشمان اشک آلود گونه لاغر مادرش را می بوسید. بعد نوبت ما بود که سرتاپایمان را برانداز کند و بگوید: باز جای شکرش باقیست که هیچ کدامتان شبیه این مرتیکه نشدید و بدون این که حتی دستی به سرمان بکشد راهش را می کشید و به اتاقش می رفت.

هیچ کداممان دوستش نداشتیم و تمام مدتی که خانه شان بودیم تمام سعیمان این بود که دم پَرَش نرویم.

خانواده پدری رفت و آمد زیادی با ما نداشتند. دلیلش واضح بود؛ پدرم وصله ناجوری بود که از داشتنش احساس شرم می کردند. خلاصه این که کودکی ما در فضایی بسته با آشناهایی محدود سپری شد.

سیزده ساله که شدم، دایی پدرم که سال ها ساکن آلمان بود به ایران آمد و همه فامیل را برای دو سه روزی به ویلایی که در شمال داشت دعوت کرد. خیلی از عمه زاده ها و عموزاده زاده ها را برای اولین بار – و خیلی هاشان را برای آخرین بار -  همان جا دیدیم.

من که دختر کم حرف و آرامی بودم در بدو ورود جای دنجی توی حیاط سرسبز خانه برای خودم پیدا کردم و بیشتر وقتم را همان جا به خواندن کتاب هایی که عمو در کتابخانه بزرگش داشت می گذراندم.

 

 * وقتی از ستاره دلیل ازدواج پدر و مادرش رو پرسیدم، جوابی نداد. احساس کردم دوست نداره موضوعو بدونم برای همین دیگه در موردش سوال نکردم.

 

|دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢| ۱:۱٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()