روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

یکسالی می شد که از شرکت ما رفته بود. بهانه رفتنش شرایط ویژه اش و استراحت مطلقی بود که دکتر تجویز کرده بود. خواسته بود مرخصی طولانی مدت بگیرد ولی مدیریت شرکت که دل خوشی از کار کردن و رفتارش نداشت، فرصت را غنیمت شمرد و عذرش را خواست. مگر میشد کار شرکت را برای زمانی طولانی به امان خدا رها کرد تا خانم صادقی هر وقت دلش خواست برگردد و انجام وظیفه کند؟

این شد که یک روز صبح وقتی آمدیم شرکت دیدیم خانم صادقی مثل پرنده ای که در قفسش را باز کرده و به زور هلش داده باشند بیرون، وسایلش را جمع کرده و رفته انگار هیچ وقت آن جا، توی آن اتاق و روی آن صندلی حضور نداشته است. ظاهراً حسابی دلخور بود چون از هیچ کداممان یک خداحافظی خشک و خالی هم نکرد؛ درخواست حلالیت که طلبمان!

با رفتنش من یکی که نفس راحتی کشیدم. چون به یکباره چشمم به این حقیقت شیرین روشن شد: حقوقی که از شرکت می گیرم دیگر مال خودِ خودم است و لازم نیست حتی یک ریالش را بابت ناله ها و ننه من غریبم های خانم صادقی هزینه کنم. گذشته از آن فهمیدم تعداد ساعت های کار مفیدم چند برابر می شود چرا که دیگر لازم نیست دم به دقیقه جلوی یکی از همکارهایم بایستم و توضیح دهم که فلان حرف را در موردش نزده ام و یا توضیح بخواهم که چرا بیسار حرف را پشت سرم زده است و منتظر بمانم او به تمام مقدسات قسم بخورد چنین کاری نکرده و بالاخره هر دو به این نتیجه برسیم که همه آتش ها از گور خانم صادقی بلند می شود!

بعد از به دنیا آمدن فرزندش، خانم صادقی دوباره شروع کرد به بهانه دیدن دوستان قدیمی، هر از گاهی سری به شرکت بزند. هیج کس دل خوشی از او نداشت ولی همه سعی می کردند مراعاتش را بکنند و توی ذوقّش نزنند و اگر خوب دقت می کردی می دیدی همه در حضورش به نوعی "لال مانی" می گیرند و حرفی از دهانشان در نمی آید.

گذشت تا این که من هم استعفا دادم و به شهر دیگری کوچیدم. مدت ها از همکاران سابق و شرایط شرکت بی خبر بودم تا این که یک هفته پیش برای گرفتن یک سری اطلاعات با مدیر شرکت تماس گرفتم. بعد از این که پاسخ سوالم را داد پرسید: از خانم صادقی خبر دارید؟

گفتم که دو سالی می شود خبری از او ندارم... و مگر اتفاقی افتاده؟

تعریف کرد شش ماه پیش خانم صادقی رفته شرکت و حسابی دل همه را به درد آورده است که سرطان گرفته ام و با شوهر بی کار و بچه ای کوچک و این همه مخارج سنگین نمی توانم هزینه دوا و درمانم را بدهم. همکاران سابق آن قدر دلشان به درد می آید که حتی یکی دو نفرشان تصمیم می گیرند طلاهایشان را بفروشند و به او کمک کنند. آقای مدیر اجازه نمی دهند و چهار میلیون تومان به عنوان قرض می دهند به خانم صادقی. تازه به همین هم اکتفا نمی کنند و تلاش می کنند خانم را برای معالجه نزد چند دکتر متخصص ببرند ولی خانم صادقی این بار مثل پرنده ای که در قفسش باز مانده، فرصت را غنیمت شمرده و خیلی بی سر و صدا پر زده و رفته است. و آقای مدیر هر چه به زمین و آسمان چشم دوخته اند، اثری از او نیافته اند که نیافته اند!

دیروز با دوست مشترکی صحبت می کردم که حرف کشیده شد به خانم صادقی. این بار نیز چشمم به حقیقتی روشن شد؛ همان موقعی که مترصد برداشتن کلاه آقای مدیر بوده به آن دوست گفته این ها مقداری پول از من قرض گرفته اند ولی پس نمی دهند، می خواهم بروم پولم را هر طوری هست ازشان بگیرم.

تازه آن موقع بود که من و دوست مشترک به این حقیقت تکان دهنده پی بردیم که از زمین هم می تواند به آسمان ببارد!

 

بازنشر این پست در لینک زن

|سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢| ٧:۳٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()