روزهای آفتابی، شب های پُرستاره


بیشتر وقت ها، زمانی که عزیزی از دست می رود، "ای کاش ها" بی رحمانه هجوم می آورند. ای کاش بیشتر دیده بودمش. ای کاش زمان بیشتری در کنارش بودم. ای کاش فلان حرف را نمی زدم. ای کاش فلان کار را نمی کردم. ای کاش.... ای کاش....

برای من ، تو فقط "آقای رییس" بودی. کسی که احترام زیادی برایت قائل بودم و قضاوت هایت را بی چون و چرا می پذیرفتم. بقیه را نمی دانم ولی من می دانستم زیر نگاه گاه سنگین و صدای گاه بلندت، قلبی بی نهایت مهربان داری. در کنار تو من امنیت را شناختم و یاد گرفتم در اوج قدرت هم می شود مهربان بود و از کنار خیلی از مسائل و خیلی از آدم ها بزرگوارانه رد شد. می شود بخشید. می شود اهمیت نداد.

امروز صبح وقتی خبر رفتنت را شنیدم فکر کردم ای کاش دیروز موقع خداحافظی آن آخرین لبخند را نزده بودی، کاش مثل هر روز زیر لب خداحافظی می کردی و می رفتی. چه اشکالی داشت؟ چرا از حالا تا پایان عمر، آخرین تصویر از تو توی ذهنم باید چهره خندانت باشد که می دانم دوباره هرگز آن را نخواهم دید؟

 

|جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢| ٢:٠٧ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()