روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

خونه جدیدم یه حیاط کوچیک داره با آجرای سرخ و موزاییکای سرخ و سبز. دو طرفش دو تا گلدون گِلی بزرگه که مستاجر قبلی توشون رز رونده کاشته بود ولی به قول خودش دو هفته ای مردنو ازشون دو تا ساقه خشکیده باقی موند. با خودم فکر کردم چقدر لذت داره که وقتی هوا گرم تر میشه بتونم حیاطو آب و جارو کنم و بشینم و خیره بشم به گلایی که توی این گلدونا می کارم. بعد دوباره فکر کردم تا بیاد هوا گرم بشه و من گلی بکارم و این گلا بیان بزرگ بشن و شکوفا، موعد قراردادم تمام شده و باید خونه رو تحویل مستاجر بعدی بدم. برای همین تصمیم گرفتم از همین الان فضای سبزو توی خونه راه بندازم و نزدیک بهار گلدونا رو ببرم توی حیاط.

جلوی شرکت یه درخت پیچک بزرگ هست که از یه درخت کاج رفته بالا و نمای خیلی قشنگی به خیابون داده. بیست روز پیش آبدارچی شرکت رو فرستادم دو تا از شاخه هاشو برام بچینه. پرسید واسه چی می خوام و بهش گفتم می خوام بذارم توی آب تا ریشه بدن و بکارمشون. گفتش اینا ریشه نمی دن.

بعد از اون هر کسی اونا رو دید یا در موردشون شنید همین حرف رو زد. با این حال دلم نیومد بندازمشون دور. گفتم تا سبزن نگهشون می دارم.

چند روز پیش که خواستم آب ظرفشون رو عوض کنم دیدم ریشه دادن! برای منی که این اولین گیاهیه که مسئولیت نگهداریش رو قبول کردم، اون لحظه یکی از شادترین لحظه های زندگیم بود. دوست دارم بهار زودتر بیاد.

|یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢| ٦:٤٥ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()