روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

ماه ها می شد که دیگر از حواله ها خبری نبود. البته وضع بنانیا هم همین طور بود و رزا خانم هرگز رنگ پول هایش را ندیده بود مگر روزی که به آنجا آورده بودندش و پول دو ماهش را پیش پرداخت کرده بودند. حالا بنانیا داشت مجاناً به چهار سالگی می رسید و از این بابت هم عین خیالش نبود. طوری رفتار می کرد که انگار پولش را مرتب داده اند. رزا خانم توانست برایش خانواده ای دست و پا کند، این بچه همیشه خوش اقبال بوده. موسی شش ماه بود که پیش همان خانواده ای شام و ناهار می خورد که می خواستند روی او مطالعه کنند تا مطمئن شوند که جنسِ مرغوبی دارد و دچار صرع و بحران های خشونت نمی شود. بحران خشونت چیزی است که بیشتر خانواده هایی که می خواهند بچه بگیرند، ازش وحشت دارند. این مهم ترین چیزی است که اگر بخواهید بچه کسی بشوید، باید ازش پرهیز کنید.

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

|جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢| ٩:۱٠ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()