روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

وقتی از شغال خون تا خروس خون یه بند گریه کنی صبح چشمات میشه عین چشمای من! نمی تونم دو سانت اونورترو نگاه کنم چون اول چشمم بعد سرم درد می گیره. بدتر از اون حالت تهوعیه که دست از سرم برنمی داره.
نپرسید چرا گریه می کردم چون نمی تونم درست توضیحش بدم. این روزا حالم اصلاً خوب نیست. یکی از دلایلش شاید طولانی شدن دوران بیماریم باشه که مجبورم کرد همه ش توی رختخواب و در حال سرفه و عطسه باشم. ولی همه ش این نیست. احساس می کنم زندگیم خیلی مسخره شده، دارم وقت و انرژیم رو روی کاری می ذارم که به هیچ نحوی راضیم نمی کنه، یعنی اون چیزی که از اول بهم گفته شده بود هیچ ربطی به چیزی که الان هست نداره. احساس می کنم بهم خیانت شده. خیلی تلاش می کنم برم از این جا ولی نمی ذارن. توی رودربایستی گیر افتادم و نمی دونم چه کار کنم. راستش رو بخواید این اولین باره که چنین اتفاقی برام افتاده. هیچ وقت اجازه نمی دم اوضاعی پیش بیاد که به خاطر در نظر گرفتن شرایط کارفرما، خودم بیفتم توی هچل. سعی می کنم کار رو جوری پیش ببرم که خودم راحت تر باشم. البته در نهایت این هم به نفع خودمه هم رییسم. چون وقتی شرایط برام فراهم باشه، راندمان کارم هم بالا می ره، خوش اخلاق ترم و باعث میشم همکارام هم خوشحال تر باشن.
دیشب رو هم که به حساب بیارم، دقیقاً پنج شبه که وقتی بالاخره به زور گریه و قرص، خوابم می بره، خواب مرگ و میر می بینم. مثلاً دیشب خواب می دیدم یه شهاب سنگ خورده به کره زمین و سیل کل سیاره رو برده! مثل این فیلمای علمی-تخیلی داشتم از طبقه آخر یه برج، برخورد شهاب سنگ و جاری شدن سیل رو می دیدم. یادمه یه لحظه احساس کردم قراره بمیرم. هم خودم هم خواهرم و بچه ش که توی اون لحظه هزار کیلومتر ازم دور بودن. وقتی دیدم الانه که ساختمون فرو بریزه چشمام رو بستم...
بله! این شده زندگی من. تازه این بهترین خوابیه که توی این چند وقت دیده م. فکر کنم قبل از این که کاملاً بزنه به سرم باید برم سراغ یه روان پزشک و دوا درمون کنم!
دارم فکر می کنم خیلی مسخره ست. من شرایط بدتر از این رو داشته م ولی هیچ وقت این طوری نشده بودم. الان دقیقاً احساس اون موش بیچاره ای رو که بعد از کلی دویدن و پنهان شدن از دست آدما، توی سه کنج دیوار گیر می افته درک می کنم!
دلم نسیم و صدای دریا می خواد. دلم یه شونه می خواد که سرمو بذارم روش و با خیال راحت گریه کنم. دلم آرامش و تنهایی می خواد.
توقع زیادیه؟

 

پی نوشت:

1- این پست رو صبح نوشتم ولی هزار بار روی "ارسال مطلب جدید" کلیک کردم و پیغام خطا داد بعد هم که اینترنت شرکت به کل قطع شد. مجبور شدم پرینت بگیرم از روی نوشته و الان دوباره تایپش کردم!

2- این متن رو پست کردم به دو دلیل: اول چون همه ش بهم می گید فقط وقتی حالت خوبه ننویس، ما می خوایم در هر حالی بدونیم چه کار می کنی! بفرمایید حرفتون رو گوش کردم ولی فکر کنم بار آخره، هنوزم دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم. دلیل دیگه ش اینه که فکر نکنید یه هفته ست پا انداختم روی پا و حسابی خوشم. واسه همین پست جدید ستاره رو نمی ذارم و شما رو گذاشتم سر کار! خواستم بدونید اوضاع از چه قراره.

3- الان حالم خوبه، نه این که فکر کنید شرایط عوض شده، نه الان فقط من خیلی محترمانه پشتم رو کردم به مشکلم و سعی می کنم بهش فکر نکنم! چند روز دیگه که آروم تر شدم می رم سراغش. بالاخره یا اون منو از رو می بره یا من اونو!

 

|یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢| ٦:۳۱ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()