روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

شک نیست که از چیزهای زیادی سر در نمی آورم. مثلاً علت این که از من پذیرایی مخصوص می کرد. به جان خودم، قبول ندارم که به هیچ وجه از دیگران بهتر باشم یا باهاشان فرق داشته باشم.

اما وقتی همین را بهش گفتم، فقط زد زیر خنده.

گفت: «واقعاً که خیلی ساده است. تو دنبالم گشتی. این بزرگ ترین دلیل است.»

« گیریم یکی دیگر دنبالت می گشت.»

«دست کم تا حالا فقط تو بودی که مرا می خواستی. به علاوه، تو یک عالمه بهتر از آنی که خیال می کنی.»

حیران شدم.«پس چرا من این جوری فکر می کنم؟»

فوری گفت:«علتش این است که فقط نیمه زنده ای. نصف دیگرت هنوز دست نخورده جای دیگر است.»

«هو...م...م...»

«از این لحاظ، تو به من بی شباهت نیستی. وجود من به گوشم بسته است و تو فقط نصفت واقعاً زنده است. حتماً این طور به نظر می رسد، نه؟»

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

 

|جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢| ٦:۳٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()