روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

من: لیوانم شکستناراحت

نگار: آخی. کدوم؟

من: همون که واسه توی شرکت خریده بودم. روش عکس یه فیل سبز بود روی درخت! همون که می خواستم بدمش به تو.

نگار: اشکالی نداره عزیزم فدای سرت. شاید فیله دوست نداشته بیاد پیش من.

من: غلط کرده.

نگار: حالا کرده یا نکرده بالاخره دیگه مُرده. پشت سر مرده بد نگو، اشکم نریز، روحش به آرامش نمی رسهنیشخند

من: ابرو

نگار: این نگاه عاقل اندر سفیح

سفیه

صفیح

صفیه

رو به لیوانت بنداز که از بین این همه کار توی دنیا شکستنو انتخاب کرده!

من: خنده

|یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢| ٧:٤۳ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()