روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

اتاق خواب غیرعادی است و ناآشنا. نمی دانم کجا هستم، و چه طور شد که از این جا سر در آوردم. ماندم چه طوری باید خودم را به خانه برسانم.

من شب را همین جا گذرانده ام. با صدای زنی از خواب بیدار شدم و اولش خیال کردم او کنارم روی تخت خوابیده است، ولی بعد متوجه شدم دارد اخبار می گوید و من صدای ساعت رادیویی را می شنوم؛ و وقتی چشم هایم را باز کردم، دیدم این جا هستم؛ در اتاقی که نمی شناسم.

چشم هایم که به تاریکی عادت می کند، نگاهی به اطراف می اندازم. پیراهن راحتی ای به پشت در کمد لباس آویزان است؛ که برای یک زن مناسب است؛ ولی زنی که سنش از من خیلی بیشتر باشد. شلوار تیره رنگی مرتب و تا شده بر پشت صندلی میز توالت قرار گرفته است؛ اما چیز دیگری به چشمم نمی آید. ساعت رادیویی ظاهر پیچیده ای دارد، ولی موفق می شوم با پیدا کردن دکمه ای ساکتش کنم.

تازه آن موقع است که با شنیدن صدای تو دادن نفس های بی نظمی از پشت سرم متوجه می شوم تنها نیستم. برمی گردم. حجمی از پوست و موی تیره که با رنگ سفید سایه روشن خورده می بینم. یک مرد. دست چپش از زیر روانداز بیرون است و حلقه ای طلا روی انگشت سوم دستش دارد. ناله ای را در گلو خفه می کنم. پس این مرد فقط پیر و سپیدمو نیست؛ بلکه ازدواج هم کرده است. من در خانه این مرد متاهل چه کار می کنم؟ به پشت دراز می کشم تا خودم را جمع و جور کنم. باید از خودم خجالت بکشم.

کنجکاوم بدانم زنش کجاست؟ یعنی باید نگران باشم که امکان دارد هر لحظه برگردد؟ دارم تصور می کنم آن سر اتاق می ایستد و با دیدن من جیغ می کشد و ناسزا می گوید. نمی دانم اگر واقعاً سر و کله اش پیدا شد، چه طوری از خودم دفاع کنم. با این حال انگار یارویی که تو تخت است عین خیالش هم نیست. او یک غلتی زد و همین طور خر و پف می کند.

 

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢| ٧:٥٩ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()