روزهای آفتابی، شب های پُرستاره

 

یه سال قبل از این که بیام اصفهان برای دلفی یه جای خواب گرفتم. از اونجایی که تقریباً ماهی یه بار می ندازمش توی ماشین لباس شویی و البته آقای دلفی هم دائم با ناخن هاشون در حال شخم زدنش هستن! تمام پرزهاش رفته و دیگه ظاهر قشنگی نداره. برای همین تصمیم گرفتم یه دونه براش بخرم. ولی خب با این قیمتای پرتی که پت شاپا می دن منصرف شدم. بخوای حساب کنی یه متر پارچه هم نمی برن این جای خوابا و دوختنشون زیاد سخت نیست. فکر کردم خودم یه دونه براش بدوزم. این طوری هم پول خریدش رو صرفه جویی می کنم هم شاید حس خلاقیتم دوباره زنده بشه. کلی گشتم و کارتن جا به جا کردم تا پارچه های قدیمی رو پیدا کردم. همین که پارچه رو پهن کردم روی زمین تا طرح جای خواب رو بکشم و برش بدم، دلفی اومد وسط پارچه نشست. نه با زبون خوش و نه با دعوا از جاش تکون نخورد. مجبور شدم بهش یه دونه هویج به عنوان رشوه بدم تا بره دنبال زندگیش و بذاره منم به کارم برسم. چرخ خیاطی رو راه انداختم و بالاخره بعد از دو روز کلنجار رفتن با پارچه و البته دلفی، جای خواب آماده شد.

با کلی ذوق و شوق گذاشتمش کنار دیوار – جایی که همیشه می ره می خوابه – و بهش گفتم: بیا اینجا بخواب.

اومد دورش چرخید، بوش کرد، یکمی روش ایستاد و بعدم رفت توی جای قدیمش خوابید. نه تنها خستگی توی تنم موند بلکه همون یه ذره حس خلاقیت هم که داشتم از بین رفت!!

 

|پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢| ٦:۱٦ ‎ب.ظ|نازنین| نظرات ()