ماجراهای من و سارا - ارزش!

بطری آب پرتقال رو از یخچال در میارم و محتویاتشو می ریزم داخل دو تا لیوان بلوری که توی سینی گذاشتم. سارا میاد توی آشپزخونه و میگه: نازنین جون یه لیوان به من میدی؟ می خوام آب بخورم.

با سر به کابینتی اشاره می کنم و میگم: اونجاست.

اشتباهی کابینت دیگه ای رو باز میکنه و چشمش میفته به سرویس چینی که تازه خریدم. یکی از بشقابا رو برمی داره و از نزدیک بهش نگاه می کنه.

سارا- چه قشنگه... ولی حیف که یه کمی سنگینه... خیلی ام بزرگه.

من- عوضش موقعی که پلو می ریزم توش اونقدری جا داره که مخلفات غذا رو هم بذارم یه گوشه ش. دیگه لازم نیست چند تا ظرف کثیف کنم.

سارا- ولی من حتی اگه ظرفمم به این بزرگی باشه، مخلفات رو توی ظرفای جداگونه می ریزم.

من- چرا؟

سارا- آخه من واسه خودم ارزش قائلم!

من- ناراحت

 

/ 68 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام عزیزم مگه نگفتی برای اطلاع و اینکه شاید کسی عبرت بگیره مطالبتو نوشتی پس چرا می خوای حذفش کنی؟ حیف اون همه زحمت نیست؟

فاطمه

سلام عزیزم پس حداقل یه آرشیو ازش برای خودت داشته باش حیف اون همه وقت و انرژیه که همین جوری دلیت بشه شاید بعدا ازش یه کتاب نوشتی

فرزانه

کجایی نازنین جونم؟؟؟نیستی چرا؟؟؟خوبی؟؟[نگران]

یک محمد هستم

خب اگه قراره کسی نخونه چرا مینویسی خانومی؟ تو که دختر خوبی هستی بده رمز رو دیگه. ممنون.

1

قطعا نداره

نسترن

ظرف کمتر شستن ارزش به خود حساب نمیشه ؟ [چشمک] عکست دل من رو بردددددددد [خجالت][نیشخند] [قلب][ماچ]

جودی آبوت

این ارزش سارا لبخند رو لبام آورد. س لام از آشناییتون خوشبختم و با نوشتنتون خوشبخت تر. افتخار میدید؟ بی زحمت سارا کی می شه؟

اون آناهه

ای جان! آره خب آدما از این نظر دو دسته ن! من خودم اصولن ب غذا اهمیتی نمیدم! یعنی انقد وسواس ب خرج دادم دیگه خیلی از انواع غذاها و نیز مواد غذایی حذف شدن از زندگیم کلن!! ولی خب خوبه ک یکی با لذت بخوره و از این صوبتا! البته شاید تو با لذت میخوریا! منظور خاصی نداشتم. همین جوری خاستم اینو بگم[نیشخند]