مهین

 

هنوز چهره دوست داشتنی اش با کک و مک های فراوان و چشم های روشن به وضوح توی ذهنم مانده، وقتی که موهای صاف و بلندش را دم اسبی می بست و پشت تور بدمینتون با راکتی در دست به این سو و آن سو می دوید.

هنوز خنده ها و لطیفه های بامزه اش را در خاطرم دارم و حالت نگاهش را وقتی ته کلاس برای دست انداختن آقای بصیرت –دبیر فیزیک- برقی شیطنت آمیز داشت.

هنوز مثل روز اول دلم آتش می گیرد وقتی یادم می آید دختری با یک دنیا سرزندگی و شادی سال های سال خودش را پشت هزاران هزار دیوار مرئی و نامرئی پنهان کرده است.

بعد از گرفتن دیپلم و به دنبالش مرگ پدر و غرق شدن در دردسرهای ریز و درشتی که هر روز و هر ساعت برایم پیش می آمد، ارتباطی با دوستانم نداشتم. تنها رابطم میترا بود که هنوز با چند نفری در تماس بود و گاهی خبری هم به من می داد که مثلاً فلانی پزشکی قبول شده، یا فلانی زن پسردایی میلیونرش شده و... بنابراین زمانی که خبر تصادف مهین را شنیدم چند حس هم زمان با هم قلبم را نشانه گرفتند. اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود: خدایا، این دختر فقط موقع خواب روی زمین آرام می گرفت، حالا چطور می تواند تا نمی دانم کِی به تخت بیمارستان میخ شود؟

بعد از تصادف پزشکان به خانواده اش خبر دادند که از گردن به پایین فلج شده است. بدون کمک دستگاه حتی قادر به تنفس هم نبود. بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد، حتی اجازه نداد بهترین دوستش به دیدنش برود.

با خودم فکر کردم اگر این حادثه برای من پیش آمده بود شاید مثل او دوست نداشتم کسی ضعف و شکسته شدنم را ببیند.

از آن روزها بیشتر از ده سال گذشته. نمی دانم مهین الان در چه حالیست؟ زنده است یا نه؟ ولی هر بار با یادآوری شرایطی که با آن دست به گریبان است، تا یکی دو روز حال بدی دارم. از طرفی با خودم فکر می کنم سلامتیی که بزرگ ترین موهبت زندگی ام بوده و هست را هیچ وقت آن طور که باید قدر ندانسته ام. شاید بارها و بارها طوطی وار این جمله را تکرار کرده ام که: خدای بزرگ بابت سلامت جسم و روحم بسیار قدردان و شکرگزارم. اما کمتر پیش آمده که واقعاً به این موضوع فکر کنم.

این روزها عجیب دلتنگ مهینم و همین شاید اصلی ترین دلیل یادآوری لحظه به لحظه این موضوع است که آدم خوشبختی هستم چرا که هنوز تنی سالم و فرصتی برای جبران زمان های از دست رفته ام دارم. هنوز موقعیت این را دارم که از زندگی ام لذت ببرم. چیزهای بیشتری بیاموزم. دل های بیشتری را به دست آورم و خدای مهربان را بیشتر شکرگزار باشم.

/ 31 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیوا

تلنگر خوبی بود این جمله ت خیلی به دلم من نشست که همیشه زبونی خدارا شکر میکنیم و دقیق بهش فکر نمیکنیم

مادموازل مری

... دلم شکست براش... حتی تصورش هم آدم رو داغون میکنه. من خیلی وقته که دارم تمرین میکنم که برای همه ی داشته هام همیشه از خدا تشکر کنم و اثرش رو دارم میبینم. هر روز. همیشه...

مادموازل مری

من یه همکلاسی داشتم تو دبیرستان. به خاطر یه امپول اشتباهی تموم بدنش خشک شده بود و کاملا عضله هاش از بین رفته بود و استخون بود کلا. و پوستش قهوه ای شده بود پر از لکه ها صورتی. بعضی از بچه ها اولین بار که دیدنش تا چند روز نمیتونستن غذا بخورن... کلا اصلا یه وضعی... ولی اون درسش خیلی عالی بود. اونقدر تلاش کرد اونقدر درس خوند که یه دانشگاه خوب قبول شد... اراده خیلی مهمه. من به اعتماد به نفس و روحیش همیشه غبطه میخوردم...

سارا

سلام نازنین عزیز از آشنایی با تو و وبلاگت خوشحالم.من سارا هستم.علایقمون شبیه به همه، و جالبه که منم خیلی دلم میخواد بتونم مثل خانم پیرزاد نثر روونی داشته باشم.به امید موفقیت هر دومون.

شبناز ماندگار

عزيزم [ناراحت]

سارا و احمد

درسته... چقدر دردناک بود . با اون وضعیتی که براش به وجو اومده بوده فکر نمیکنم زنده مونده باشه [نگران]

Diapason

وبلاگ خوبی داری می خوانمت از این پس اگر خبرم کنی از آپ بودنت

مینا

سلام من خواننده وبلاگت هستم و شاید که نه حتما از نظرات مختلف با شما فرق های اساسی دارم . اما از نوشته هایتان لذت می بردم ولی مدتی است سبک نوشتن را تغییر داده اید سبک قبلی را بدون اینکه داوری کنم بیشتر می پسندیدم که آن بخش را برای خصوصی تر ها نگه داشته اید. موفق باشید