چشمه ای درون من

چند وقتی از "خودم" بی خبر بودم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم چمدانش را بسته و رفته. مرا گذاشته بود با روزهایی که نمی دانستم باهاشان چه کنم و شب هایی که گذشت هر دقیقه شان به اندازه یکسال طول می کشید.

سعی می کردم وقتم را با خواندن کتاب پر کنم ولی انگار بدون او، هیچ حسی درونم بیدار نمی شد. سعی می کردم بنویسم ولی بدون حضور او کلمات از ذهنم می گریختند. بدون او انگار روح از روزگارم رفته بود. شده بودم مرده متحرکی که حرف می زدم بدون اینکه واقعاً بدانم چه می گویم. گوش می دادم بدون اینکه چیزی بشنوم و نگاه می کردم بدون اینکه چیزی ببینم. دلم می خواست گریه کنم ولی اشک هایم را هم با خودش برده بود. تنها چیزی که برایم مانده بود عصبانیتی بود که نهایت نداشت. دلم می خواست همه چیز را خرد و خمیر کنم...

نمی دانم اگر همان طوری که رفته بود، نیمه شبی بی خبر سر و کله اش پیدا نمی شد، کارم به کجا می کشید.

 

اینجا نشسته ام و نگاهش می کنم که کنارم روی کاناپه محبوبمان نشسته و کلمات را به من دیکته می کند. خسته است و چشمانش مثل گذشته برق نمی زنند. اما همین که دستش را روی دستم می گذارد و نوازشم می کند دلم غنج می رود. دلم می خواهد سرم را روی شانه هایش بگذارم و التماس کنم دیگر این کار را با من نکند. دیگر تنهایم نگذارد. بگویم که در نبودش تا سر حد مرگ دلتنگ می شوم. ولی می دانم این حرف هوایی اش می کند. می دانم اگر هوس رفتن به سرش بزند فقط خدا می تواند مانعش شود. برای همین خیلی آرام لب های خشکم را به گونه لطیفش می گذارم و توی دلم می گویم: خیلی برایم عزیزی.

لبخند می زند. لب های نرمش را به گوشم نزدیک می کند و می گوید: تو هم همین طور...

 

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

کاش میتوانستم من هم بروم ،نیمه شب ، بی خبر...انقدر دور شوم که خیال پیدا کردنم به سر کسی نیفتد حتی اویی که خیلی برایش عزیزم...

نجمه

مدتي پيدات نبود دلمان تنگ شد! برنامه تهران اومدنت چي شد؟

حموم زنونه

بعد از اين آشتي هميشه شكوفا ميشه آدم . اميدوارم براي تو هم اينطور باشه . كامنت ها خيلي با حوصله و دقت جواب ميدي نازنين حال مي كنم جوابهاتو بخونم

محبوب

همه چيز به شيمي برميگرده در اين دنيا وقتي كسي رودوست داري هورمون در بدن ترشح ميشه كه انسان رو شاد ميكنه فعاليت بدنش نرمال مكنه و پس شاده وقتي اون فرد ميره چون اون هورمون ترشح نميشه ناخود آگاه آدم غمگينه چون اون هورمون مثل مورفين براي بدنش پس تا ترك كني كمي درد داري خيلي بي احساسم نه!

شیدا

مخاطب خاص داشت؟[متفکر][شوخی]

رضا

سلام[لبخند][گل]

1

چه خوب که خود خودت برگشت و خودشو از خودت دور نگه نداشت:)

زن متاهل

بسیار عالی بود. گاهی دلم برای خودم هم تنگ می شود. خاطرات زندگیت را خوانده بودم چند وقتی بود نمی نوشتم. با وبلاگ جدید دوباره شروع کردم. با افتخار لینک شدید. خوشحالم که بعد از داستان زندگیت باز هم می نویسی. موفق باشید