ماجراهای من و سارا - معرفی

 

 سارا هیچکس نیست. در عین حال هر کدوم از ما می تونیم "سارا" باشیم. چون حداقل توی خودم چندین مورد از کارایی رو که انجام میده سراغ دارم. اینجا فرض می کنیم که سارا دوست نزدیک منه. چرا؟ به دو دلیل:

یکی اینکه خطاهای بهترین دوستمون رو ما خیلی وقتا راحت می بخشیم و در عین حال کینه ای به دل نمی گیریم.

دوم اینکه فکر نکنیم که هر طوری با دوستمون رفتار کردیم، روشمون براش خوشاینده یا برخوردمون درسته. و اینو در نظر بگیریم که خیلی وقتا اگر عکس العملی بابت رفتارمون نمی بینیم، فقط و فقط برای اینه که براش قابل احترامیم و دوستمون داره.

تصمیم گرفتم اتفاقاتی رو که روزانه برام می افته، یا افتاده یا ذهنم رو درگیر می کنه در قالب طنز بنویسم. تعدادی از این داستان ها رو دوستانی که با وبلاگ قبلی من آشنا هستن، قبلاً خوندن. اگه اون ها رو دوست داشتید، نوشتنشونو ادامه می دم. در عین حال اگه موضوعی به ذهنتون میرسه، یا اتفاقی براتون افتاده، که دوست دارید منعکس بشه می تونید پیشنهاد بدین که در قالب همین داستان ها بازنویسیشون کنم.

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
سالیوان

سلام. ممکن هست آدرس بلاگ قبلیتون رو برام بدین؟ ممنون.

آسمان

ایده خیلی خوبیه عزیزم.[لبخند]

نسترن

پست های بالا رو خوندم تا رسیدم به این معرفی [نیشخند] سلیقه ات تو انتخاب عکسی که واسه این پست گذاشتی رو خیلی دوست دارم .. یه جورایی به عنوان و موضوع متن میخوره [لبخند] همیشه شاد و موفق باشی عزیزدلم [ماچ][گل]

فاطمه

نازنین عزیز سلام.ماروکه قابل به دادن رمزندونستی[گریه].پس خوشحالم کن وبگوکه ازاین به بعدرمزدارنمی نویسی.آخه دلم می سوزه که حالاکه وبلاگت اینقدرخوشگل شده دیگه نبایدبیام وبخونمت.

سارا

خیلی ایده جالبیه این سارا.من فکر کردم واقعا وجود داره.ولی من واقعا سارا هستم.ایمیلم هست دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم.

SAIRoZ

سلام دوست من.اولش اصلا حال خوندن اين متن ها رو نداشتم وقتي مي خوندم ياد دوستي افتادم كه مثله سارا بود.خيلي اذيتم مي كرد و بالاخره با يه نه دوستيمو خاتمه دادم.آخه ديگه ازدواج كرده بودم و نمي تونستم تحملش كنم.موفق باشي

شادمانه

[خجالت]من تازه با این ساراخانووم اشنا شدم،‌باس از اول وب رو میخوندم نه از اخر به اول