دلم براش سوخت

 

خیلی کم پیش میاد کاری کنم که بعدش بابت انجامش از خودم بدم بیاد. دلیلش شاید اینه که مدت هاست قبل از انجام هر کاری راجع بهش فکر می کنم. بسته به مهم بودنش پنج دقیقه تا یکی دو ماه وقت می ذارم و جوانب رو می سنجم. اما امروز کله سحر یه اشتباه بزرگ ازم سر زد که باعث شد دلخور بشم از دست خودم.

چند روز پیش چون اعتبار کارت بانکیم تمام شده بود و این حساب تنها حسابیه که باهاش اینترنتی کار می کنم و رمز دوم داره، سریع رفتم عوضش کردم. ولی متاسفانه فراموش کردم رمز دوم بگیرم. امروز هم موردی پیش اومده بود که باید می داشتم این رمز دوم رو. واسه همین صبح زود بیدار شدم، تماس گرفتم با تاکسی بانوان تا سر راه شرکت برم و رمز دوم بگیرم. ربع ساعت توی خونه منتظر موندم، تاکسی نیومد. اومدم سر کوچه ایستادم تا حداقل وقتی می رسه دیگه معطل نشه. ولی بعد از اینکه ده دقیقه گذشت و دیگه داشتم قندیل می بستم هم چنان خبری نشد. تماس گرفتم با مرکزشون و گفتن که راننده آدرس رو پیدا نمی کنه. عصبانی شدم. دائم دارم ازشون ماشین می گیرم و هنوز آدرس رو پیدا نمی کنن! خلاصه شماره راننده رو دادن و راهنماییش کردم و اومد. تا سوار شدم با سردی به راننده گفتم شما چطور آدرس به این سرراستی رو بعد از نیم ساعت نتونستین پیدا کنین؟ مگه قبل از چهار راه... چند تا کوچه هست؟

چیزی نگفت منم تکیه دادم و راه افتادیم. دم بانک پیاده شدم و البته کارم دو-سه دقیقه بیشتر طول نکشید. وقتی برگشتم توی ماشین دیدم خانم راننده داره با موبایلش حرف می زنه و به پهنای صورتش اشک می ریزه. ازش خواستم یه گوشه نگه داره و وقتی آروم تر شد راه بیفته ولی گفت می تونه رانندگی کنه. همین طور که با موبایلش حرف می زد، رانندگی هم می کرد.

کل ربع ساعتی که توی ماشینش بودم، با هق هق گریه ش گذشت. نمی دونم چه مشکلی براش پیش اومده بود ولی کوچیک یا بزرگ، دلش رو حسابی به درد آورده بود و نمی تونست اشک نریزه. توی مسیر یه چند باری هم نزدیک بود تصادف کنه که به خیر گذشت.

توی اون لحظه خیلی از خودم دلخور شدم. می تونستم با بی خیال شدن اشتباهش، حداقل به غصه هاش اضافه نکنم. وقتی رسیدیم دم شرکت کلی بهش اصرار کردم که بیاد بالا و یه لیوان چای بخوره تا آروم بشه. قبول نکرد.

همه ش دارم فکر می کنم کاشکی امروزو بی خیال کسب درآمد بشه و بره یه جایی، پیش یه کسی و آروم بشه. کاش کسی رو داشته باشه که بتونه حالش رو خوب کنه.

 

/ 22 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

عاشق این روح مهربونتم .دوست مثل تو کم گیر میاد[قلب]

عمه

وای حالم گرفته شد.اشکمو دراورد[گریه][ناراحت]

سیندرلا

این کاشها هست ! ولی گاهی زندگی اینقدر بیرحمه که برای هر یک دوزاریش باید رو وقتت برنامه بریزی!

الی سا

منم همینطوریم زود دلم میسوزه ولی بعضیا از دل رحمیه ادم سو استفاده میکنن و ...

شیدا

پیش میاد. برا همه پیش میاد.[ناراحت]

شیدا

وب لاگت یه گرمی خاصی داره که آدمو جذب می کنه . نمی دونم چیه شایدم به خاطره اینه که هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند..

محیصا

عزیزم اشتباه نکن تو هشداری را که بهش دادی با کمی تندی میتونست روزگار محکمتر بهش بده و این باعث میشه که حواسشو جمع کنه. میدونم بیرحمییه ولی بعضی وقتا ماباید هم تلخی داشته باشیم هم شیرینی مثل همون چای تعارفیت.

محیصا

به مریم دوست عزیز مرکز مشاوره دانشگاه نهران در کلینیک خ 16 آذر بهترین مشاورها را دارد . و فکر کنم رایگانه

اشنا

داستان ستاره چی شد؟

الى

ما هميشه ذهنمزن مشغول قضاوت كردنه از قيافه ى هر كسى كه مى بينيم تا پيش قضاوت.يادمه سالها پيش كه كتاباى روانشناسى زياد مى خوندم توى اونا خيلى توصيه به عدم قضاوت مى كردند . من يه مدت خيلى خوب شده بودم و نمى ذاشتم تو ذهنم چيزى بياد ولى الان كه اين پست تو رو خوندم ديدم همه ى آموزه هام رو يادم رفته