سکوت ستاره - اول

مادر خیاطی می کرد و چرخ زندگیمان را می چرخاند. پدر همیشه خدا یا نشئه بود یا خمار و در هر دو حالت حوصله هیچ کداممان را نداشت.

در سیزده سال اول زندگی ام اتفاق خاصی رخ نداد. اشک های وقت و بی وقت مادر و بی توجهی های همیشگی پدر آن قدر برایمان عادی شده بود که اگر کاری غیر از این می کردند برایمان عجیب بود و آن قدر منتظر می ماندیم تا اوضاع به حالت عادی برگردد!، آن وقت نفس راحتی می کشیدیم و به کارهای روزمره مان می رسیدیم.

سه خواهر و یک برادر داشتم. از همه بزرگ تر بودم و هر زمان که مادر مشغول خیاطی بود تمام حواسم را به خواهرها و برادرهایم می دادم تا دسته گلی به آب ندهند. همه مان صبح تا ظهر مدرسه می رفتیم و بقیه روزمان به انجام کارهای خانه و انجام تکالیف مدرسه می گذشت.

پدرِ مادرم را وقتی شش سالم بود از دست دادیم. یادم می آید هر بار که می آمد اصفهان، چمدانش پر بود از سوغاتی های ریز و درشتی که چشم هایمان را خیره می کرد و باعث میشد دور و برش ورجه وورجه کنیم و بی اختیار هی ببوسیمش. او هم دستی به سرمان می کشید و اسباب بازی ها، خوراکی ها و لباس ها را بینمان تقسیم می کرد.

مادرِ مادرم زنی بدخلق و دائم عصبانی بود و حوصله هیچ کداممان را نداشت. هیچ وقت خانه مان نیامد و هر بار که ما رفتیم اهواز همین که چشمش به پدرم می افتاد رو به مادرم فریاد می زد: کی می خواهی از این تن لش طلاق بگیری؟

پدر که انگار عادت کرده بود به این حرف ها راهش را می کشید و می رفت سمت توالت گوشه حیاط تا  دور از چشم دایی ها و مادر بزرگ خودش را بسازد و مادر شانه ای بالا می انداخت و با چشمان اشک آلود گونه لاغر مادرش را می بوسید. بعد نوبت ما بود که سرتاپایمان را برانداز کند و بگوید: باز جای شکرش باقیست که هیچ کدامتان شبیه این مرتیکه نشدید و بدون این که حتی دستی به سرمان بکشد راهش را می کشید و به اتاقش می رفت.

هیچ کداممان دوستش نداشتیم و تمام مدتی که خانه شان بودیم تمام سعیمان این بود که دم پَرَش نرویم.

خانواده پدری رفت و آمد زیادی با ما نداشتند. دلیلش واضح بود؛ پدرم وصله ناجوری بود که از داشتنش احساس شرم می کردند. خلاصه این که کودکی ما در فضایی بسته با آشناهایی محدود سپری شد.

سیزده ساله که شدم، دایی پدرم که سال ها ساکن آلمان بود به ایران آمد و همه فامیل را برای دو سه روزی به ویلایی که در شمال داشت دعوت کرد. خیلی از عمه زاده ها و عموزاده زاده ها را برای اولین بار – و خیلی هاشان را برای آخرین بار -  همان جا دیدیم.

من که دختر کم حرف و آرامی بودم در بدو ورود جای دنجی توی حیاط سرسبز خانه برای خودم پیدا کردم و بیشتر وقتم را همان جا به خواندن کتاب هایی که عمو در کتابخانه بزرگش داشت می گذراندم.

 

 * وقتی از ستاره دلیل ازدواج پدر و مادرش رو پرسیدم، جوابی نداد. احساس کردم دوست نداره موضوعو بدونم برای همین دیگه در موردش سوال نکردم.

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک نفر غریبه

به به ! چقدر دلم برای نوشته هات تنگ شده بود خیلی خوشحال شدم شروع کردی

رضا

لطفا" دیگه از غم و غصه ننویس[ناراحت]

شبنم

واي نازنين چقدر خوشحالم كه دوباره داري مي نويسي. منتظر ادامه داستانم. زود بنويس[قلب]

هشت پا

سلام نازنين جان. بعد از مدت ها به اينجا سر زدم و خيلي خوشحال شدم از اين كه ديدم دوباره داري مي نويسي. فقط اميدوارم مثل پارسال يهويي غيبت نزنه...[گل]

151 سانتی

امید وارم منو یادت بیاد. تو این یک سال خیلی چیزا عوض شده و داره عوض میشه. خوشحالم که برگشتی. اونم درست موقعی که به دوستای قدیمیم احتیاج داشتم. و دارم

شادمانه

منتظر بقیه این زندگی نامه هستم

مینا

زیبا و قابل سکوت[گل]