ماجراهای من و سارا - مهمان ناخوانده

 

بعد از ظهری رو تصور کنید که خسته و کوفته از سر کار برگشتید خونه. جلوی تلویزیون روی کاناپه نشستید دارید چایی می خورید و سعی می کنید اتفاقات اون روز رو یه جوری هل بدید ته ذهنتون تا در یه فرصت مناسب بهشون فکر کنید. سرتون از صدای تلفن و همکاران و مراجعین پره. دارید از سکوت دلچسبی که شما رو احاطه کرده لذت می برید.......

چشمامو بسته بودم و به صدای آروم موسیقی ملایمی که از دی وی دی پلیر پخش میشد گوش می دادم. اون روز ، روز خوبی رو نگذرونده بودم.

با صدای زنگ موبایل از جا پریدم. شماره سارا بود.

من- سلام سارا جون. چطوری؟

سارا- خوبم. تو چطوری؟.... کجایی؟

من (با خمیازه)- تازه رسیدم خونه.

سارا- اِ چه خوب. من الان پشت درم..... درو باز می کنی؟

من (با تعجب)- حتماً عزیزم........ بیا داخل

 

دو روز بعد

همون صحنه همون زمان. اینبار دارم برای شام شبم سیب زمینی خرد می کنم. صدای زنگ موبایل.

من- سلام سارا جون. چطوری؟

سارا- سلام. خوبم. کجایی؟

من- خونه. دارم غذا می پزم.

سارا- من سرکوچه تونم چیزی نمی خوای برات از سوپر بخرم؟.... دارم میام پیشت.

من- بیا عزیزم.... منتظرتم!

 

فردای همان روز

دارم پنبه هایی رو که سگم از داخل عروسکش بیرون کشیده و توی کل خونه پخش کرده جمع می کنم. صدای زنگ موبایل. ساراست

من- الو؟

سارا- سلام  نازنین جون.... خونه ای؟

من- سلام عزیزم.... آره خونه م....

سارا- پس درو باز کن... من پشت درم!!!!

من-  تعجب
 

سه روز بعد

دو روز بعد

یک هفته بعد

روز بعد

امروز

سرم داره منفجر میشه. تازه از درمانگاه اومدم و جای سرمم حسابی زق زق می کنه. موبایلم رو خاموش میکنم.

صدای زنگ تلفن. ساراست.

جواب نمی دم...... دوست دارم بخوابم...

چند لحظه بعد... زنگ آیفون...ساراست...

درو باز می کنم. گریهعصبانی

 

/ 25 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوے بارانــــ

عجب همتی داره هااا [قهقهه] وب قبلیت رو پاک کردی ؟ داستاناشو میخوندم بد نبودا[چشمک]

فرزند شهید

گاهی برای من هم اتفاق می افته که اینجوری طرف انقدر خودش را به آدم نزدیک می کنه که اگر دندان خلال کنی افتد بیرون. خلاصه گاهی نه جواب تلفن را بده نه آیفون را و نه موبایلو. بگیر بخواب به آرامش یک بچه

در گوشی

شجاعانه بکم من عمرا رد رو باز نمی کردم مهمون عزیزه خیلی هم عزیزه ولی نه سرزده اش

کیمیا

یه جورایی درکش می کنم... همون که گفتین، حتما" تو خونه ی شما بیشتر بهش خوش می گذشته تا خونه ی خودشون...[ناراحت] باهاش قطع رابطه ی بد که نکردین؟

هستی

چقدر لج آدمو در میاره[شیطان]

سحر

آدم دوست داره سارا رو خفه کنه[کلافه]

fifi

ای بابا... چقدر دوستت دوست داره طاقت دوریتو نداره.[نیشخند]

شادمانه

اخیش ،‌چون یه بار من یکی رو دک کردم،‌بهش گفتم حس و حال ندارم و میخوام تنها باشم